یا زهرا....
ساعت ٥:۳۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳٩۱ 

سرباز امام زمان
سه تا دختر داشتند. چهارمین فرزندشان هم در راه بود. روزهای آغازین سال ۱۳۴۳ بود.
یک خانه شلوغ و پرجمعیت، حیاطی و تعدادی اتاق در اطرافش و در هر اتاقش هم خانواده‌ای زندگی می‌‌کرد...
مادربزرگ به مادر سفارش می‌‌کرد برای نماز اول وقت و قرآن و احکام... می‌‌گفت هر غذایی که برایت می‌‌آورند نخور!
مادر هم همه تلاشش را می‌‌کرد و در نهایت دعا... می‌‌گفت خدایا از تو بچه سالم و صالح می‌‌خوام.
دلم می‌‌خواد فرزندم سرباز امام زمان علیه‌السلام بشه...

احترام به سادات

آمدم چادر فرماندهی گروهان . برادر تورجی تنها نشسته بود . جلو رفتم و سلام کردم . طبق معمول به احترام سادات بلند شد . گفتم : شرمنده محمد آقا ! من با یکی از دوستان قرار دارم . باید بروم مرخصی و تا عصر بر گردم . بی مقدمه گفت : نه نمیشه ! گفتم : من قرار دارم . اون آقا منتظر منه ! دوباره با جدیت گفت : همین که شنیدی . کمی نگاهش کردم . با تمام احترامی که برای سادات داشت اما در فرماندهی خیلی جدی بود . عصبانی شدم .
از چادر بیرون آمدم و با ناراحتی گفتم : شکایت شما رو به مادرم میکنم ! هنوز چند قدمی از چادر دور نشده بودم . دوید دنبال من . با پای برهنه . دستم را گرفت و گفت : این چی بود گفتی ؟!  به صورتش نگاه کردم . خیس از اشک بود . بعد ادامه داد : این برگه مرخصی . سفید امضاء کردم . هر چقدر دوست داری بنویس ! اما حرفت رو پس بگیر ! گفتم : به خدا شوخی کردم . اصلاً منظوری نداشتم . خودم هم بغض کرده بودم . فکر نمیکردم اینگونه باشد . یک سال از آن ماجرا گذشت .
چند ساعت قبل از شهادتش بود . مرا دید . باز یاد آن خاطره تلخ را برای من زنده کرد و پرسید : راستی اون حرفت را پس گرفتی ؟!  گفتم : به خدا غلط کردم . اشتباه کردم . من به کسی شکایت نکردم . اصلاً غلط میکنم چنین کاری را انجام بدهم .

نماز شب

محمد رضا که از جبهه که می اومد و واسه چند روز خونه بود ، ما خیلی از حضورش خوشحال بودیم .  می دیدم نماز شب می خونه و حال عجیبی داره ! یه جوری شرمنده خداست و زاری میکنه که انگار بزرگترین گناه رو در طول روز انجام داده . یه روز صبح
ازش پرسیدم :علت این همه ناله و گریه ها چیست؟کدام گناه کبیره را مرتکب شدی؟کدام معصیت را انجام دادی که اینگونه اشک می ریزی؟
جواب داد: خواهرم...مگر باید گناه کبیره کرد و بعد به درگاه خدا بازگشت.اینکه انسان به راحتی از نعمتهای پروردگار استفاده می کند و شکر او را به جا نمی آورد بالاترین معصیت است.

در کنار دوست

از مشهد که برگشت حال و روزش تغییر کرد نشاط عجیبی داشت، از بیشتر دوستان و آشنایان خداحافظی کرد و از همهحلالیت طلبید.
قرار بود فردا با دوستانش عازم جبهه شود، همان روز رفتیم به گلستان شهدا، سر قبر شهید سید رحمان هاشمی. دیگرگریه نمی‌کرد.
دو تن دیگر از دوستانش درکنار رحمان آرمیده بودند، به مزار آن‌ها خیره شد؛ گویی چیزهایی می‌دید که ما ازآن‌ها بی خبر بودیم.
رفت سراغ مسئول گلستان شهدا،از او خواست در کنار سید رحمان کسی را دفن نکند.
ایشان هم گفت : من نمی‌توانم قبر را نگه دارم؛ شاید فردا یک شهید آوردند و گفتند می‌خواهیم اینجا دفن کنیم.
محمد نگاهی به صورت پیرمردانداخت و گفت :شما فقط یک ماه اینجا را برای من نگهدار.همان‌طور هم شد و محمد درکنار سید رحمان دفن شد.

امام زمان...

بیشتر مناجات‌ها و مداحی‌های محمد در مورد امام زمان بود؛ خیلی ناراحت بودم تا اینکه یک شب محمد را در خواب دیدم،
خوشحال بود و بانشاط، لباسفرم سپاه بر تنش بود، چهره‌اش خیلی نورانی‌تر شده بود؛ یاد مداحی‌های او افتادم.پرسیدم :محمد، این همه در دنیا از آقاخواندی، توانستی او را ببینی؟
محمد در حالی که می‌خندید گفت:من حتی آقا امام زمان را درآغوش گرفتم.

یازهرا...

شهید تورجی زاده به حضرت زهرا سلام الله علیه علاقه ی وافری داشتند
در غالب مداحی هایشان از مصائب ایشان می خواندند...
 همچنین ایشان وصیت نمودند که بروی سنگ قبر ایشان بنویسند :یـــا زهــــرا ...

جراحتی که موجب شهادت ایشان شد همچون حضرت زهرا(علیهاالسلام) بود :

 جراحاتی بر پهلو و بازو و ترکش ها یی مانند تازیانه بر کمر ایشان ...

آخرین پیام

آخرین پیام من این است که قدرامام و ولایت فقیه را بدانید.

قدر امام را بدانید، مواظب باشید دل امام به درد نیاید و خدای ناکرده از ما به امام زمان شکایت نکند.

(منبع:کتاب یازهرا)

 

پی نوشت1(برای شهید تورجی زاده):علت جذبه نگاهت چه بود که مرا دنبال خود کشید...هویزه را می گویم...یادت می آید...؟مگه نه...؟اولین بار اونجا جذب نگاهت شدم...بدون اینکه بشناسمت...شهید محمدرضا...

نام عملیاتی که در آن شهید شدی: یا زهرا...

نام گردانی که در آن بودی: یا زهرا...

انگار گلوله هم می دانست که باید پهلو و بازویت را نشانه بگیرد...چون تو زهرایی بودی....

شنیدم تو اصفهان خیلی ها رو شیفته خودت کردی...گره از کار خیلی ها باز کردی...

دست ما رو هم بگیر....سلام ما را به خانم برسان...به آبروی حضرت فاطمه(س)دست ما رو هم بگیر....

پی نوشت2:به هر دیـوار این دنیا نوشتیم « نـقی » زیباترین نام جهان است....(در پاسخ به ملعون مرتد)

پی نوشت برای دایی: از حال این روزهای دلم خبر داری بهترینم....دردودلهایم رو که به تو میگم می شنوی مهربانم؟.....حواست به من هست دایی محمدرضایم....؟

یه کاری کن که بفهمم دوستم داری.....نکنه!!!!!!!......


کلمات کلیدی:
 
مادرشهید...
ساعت ۱۱:٠٧ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٢ اردیبهشت ۱۳٩۱ 

می خواست بره و بچه ها منتظرش بودن

حس عجیبی داشت،  انگار می دونست این دفعه برگشتنی نیست!

اضطراب داشت که چه جوری با مادر خداحافظی کنه...

با خودش می گفت: «یعنی الان چی می خواد بگه؟ ، من که طاقت ندارم بشنوم...»

فکر می کرد الان قراره بشنوه که پسرم زود برگرد! من رو تنها نذار و زود به زود بهم زنگ بزن و...

بالاخره دلش رو زد به دریا و رفت جلو،   دست مادر رو بوسید و از زیر قرآن ردش کرد...

منتظر شنیدن شد که یه دفعه مادر گفت:

«خداحافظ پسرم، سلام من رو به حضرت زهرا(س)  برسون»


پی نوشت1:وقتی که با تولد بچه نام مادر رو روش گذاشتند...خیلی خوشحال بود...پسرش به دنیا اومده بود....پیش خودش فکر می کرد حالا دیگه خیالم راحته....پسرم که بزرگ بشه دامادش میکنم....عصای دستم میشه.... پشت و پناهم میشه....

ولی....

پسر بزرگ شد...داشت می رفت جبهه...با مادر خداحافظی کرد....مادر یهو توی دلش خالی شد....یعنی این آخرین باری که می بینمش....پشت و پناهم داره میره....

رفت....هنوز که هنوزه...مادر چشم انتظاره که پسرش برگرده...حالا دیگه پیر شده و عصای دستش نیست....

دلم توی این پست حال و هوای مادرهایی که فرزندشون گمنامه....هنوز چشم انتظارند....خیلی ها توی این چشم انتظاری از دنیا رفتند....خیلی سخته....

مادرای شهید ....روزتون مبارک.....برای ما دعا کنید....

پی نوشت برای دایی:چشم هایم دنبال تو می گردد...فقط....

می آیی...مگر نه...؟؟؟؟؟دلم را می گویم.....


کلمات کلیدی:
 
توبه....
ساعت ۳:٥٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳٩۱ 

دعای ابوحمزه ثمالی

"أنا یا رب الذی لم أستحیک فی الخلاء و لم أراقبک فی الملاء ، أنا صاحب الدواهی العظمی، أنا الذی علی سیده اجتری،أنا الذی عصیت جبّار السماء، أنا الذی أعطیت علی معاصی الجلیل الرشا..."
خدای من....من همانم که در خلوت از تو شرم نکردم و در آشکارا هم رعایت تو را نکردم، منم همانم که درگیر حوادث و مصائب بزرگ هستم ، من همانم که به سرور خود جسارت کرده است،  من همانم که  جبّار آسمانها را نافرمانی کردم ، من همانم که زمینه معصیت خداوند جلیل را فراهم کردم.....

                              **********************

توبه....

طرف اصلا یک جورایی خاص بود .نه به اون هیکلش که مثل بزن بهادرهای محله مون بود

و نه به اون ساکت بودنش که لام تا کام حرف نمیزد و فقط تو خودش بود...

یه هفته ای می شد که اومده بود تو گردان ما،

اما تو این مدت جز سلام و علیک و التماس دعا

کسی چیزی از زبونش نشنیده بود

همه کاراش هم پنهانی بود

خصوصا موقع لباس عوض کردنش

که عجیب اصرار داشت دور از چشم همه باشه

انگار یه رازی بود که باید از ماها مخفی میموند وموند.

موقع انفجار اون قدر شدید بود

که هیچی از بدنش باقی نگذاشته بود

جز یه تیکه از بازوی خالکوبی شدش

" توبه کردم"...

(منبع: کتاب بزم کهکشان)

 پی نوشت1:اینقدر توی این زندگی غرق شدیم...که یادمون رفته خیلی چیزها رو...

گناه...خیلی گناه ها عادت شده....تازه بعضی وقت ها اینقدر رو داریم که میگیم مگه من چیکار کردم...؟

بعضی وقت ها توجیه می کنیم که همه این کار رو میکنند.....خیلی راحت حق الناس ها رو ضایع می کنیم...خیلی مواقع می بینیم که دارند حق الناس رو ضایع می کنند ولی سکوت میکنیم....ما که سکوت میکنیم مسئول نیستیم......؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

پی نوشت 2: از این همه بی تفاوتی حالم به هم میخوره....من نمیخوام مثل همه باشم...نمیخوام بی تفاوت باشم...به هرکی میگم اینجا چرا اینطوریه...میگه خوب همیشه اینطوری بوده...میگم چرا این کار رو می کنی...میگه خوب همه همین کار رو می کنند...وای خدای من....همه ....همه....همه....حالم از این همه به هم میخوره....

به سیستم "خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو" خو گرفتند....

ولی من" خواهی نشوی همرنگ رسوای جماعت شو..."رو بیشتر می پسندم...

پی نوشت برای دایی: یک راز ناگشوده بین من و تو این است....یادت خیال ما را دائم چرا گرفته ....؟؟

آرامش دلم،بهترینم خوبی...؟؟؟


کلمات کلیدی:
 
زنگ انشاء....موضوع....
ساعت ۱٠:٤۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳٩۱ 

زنگ ورود به کلاس‌های درس نواخته شد و دانش‌آموزان همگی به کلاس‌های خود رفتند. هیچ ‌کس نمی‌دانست، تا دقایقی دیگر، فاجعه‌ای رخ خواهد داد که تا قیام قیامت فراموش نخواهد شد. معلمین یکی پس از دیگری بر سرکلاس‌های درس خود حاضر شدند. تعدادی نیز به ‌دلیل زنگ ورزش در حیاط مدرسه مشغول به بازی فوتبال بودند جست و خیزهای کودکانه آنها همراه با سر و صدا حیاط مدرسه را پر کرده بود. «محمد طاهر خلفیان»، که معلم یکی از آن کلاس‌ها بود نیز وارد کلاس خود شد. همه دانش‌آموزان آن کلاس به احترام او از جای خود بلند شدند. آقای «خلفیان» با همان تواضع همیشگی در حالی‌ که لبخندی بر لب داشت، از آنها تشکر کرد و از همه آنها خواست بر جای خود بنشینند. سپس مبصر کلاس حضور و غیاب را انجام داد.

پس از پایان یافتن حضور و غیاب، آقای «خلفیان» تکه گچی را برداشت و به سراغ تخته سیاه رفت و با خط زیبای خود موضوع انشاء را نوشت: «شهادت».........

سپس رو به دانش‌آموزان حاضر در کلاس خود گفت: عزیزان امروز می‌خواهم راجع به «شهادت» و فلسفه آن و جایگاه شهید و عزت و احترامی که در پیشگاه خدای متعال خواهد داشت صحبت کنم. امروز می‌خواهم ...

ناگهان...........

ناگهان صدایی فوق‌العاده وحشتناک به ‌گوش رسید و نوری نارنجی در آن کلاس روشن شد و انفجاری بسیار شدید پدید آمد؛ همه جا را دود و خاک و غبار و بوی گوگرد فرا گرفته بود. هیچ کس نفهمید چه اتفاقی افتاد. در یک چشم به هم زدن کلاس درس با خاک یکسان شد و به جز یک نفر همه دانش‌آموزان حاضر در آن کلاس به همراه معلم با صفای خود که آن روز قصد کرده بود تا دانش آموزان خود را با فلسفه «شهادت» آشنا سازد، آسمانی و سندی ابدی شدند بر مظلومیت امت ایران اسلامی.....

(مدرسه راهنمایی پیروز شهرستان بهبهان....)....یادشان گرامی....

پی نوشت1:مقام معظم رهبری در مورد معلم می فرماید:
 «شما [معلم ها] در سر کلاس، نه فقط درسی که می دهید، بلکه نگاهی که می کنید، اشاره ای که می کنید، لبخندی که می زنید، اخمی که می کنید،حرکتی که انجام می دهید و لباسی که می پوشید، بر روی دانش آموز اثر می گذارد.ما به خودمان که مراجعه می کنیم، عمیق ترین احساسات و عواطف و حالات خودمان را اگر ریشه یابی کنیم، در انتهای خط، یک معلم را مشاهده می کنیم.معلم است که می تواند ما را متدین، باتقوا، پاک دامن،یا خدای ناکرده بی بندوبار، بار بیاورد.معلم چنین نقشی دارد.این ارزش معلم است و این تأثیر معلم است».

پی نوشت2: نبودن مادر عادت شده....دیگر کسی سراغ فاطمه را نمیگیرد...امان از دل زینب....چطور جای مادر را برای پدر و برادرانش پر کند....

پی نوشت برای دایی: دلم گرفته مهربانم...راستی تو بهترین معلمم هستی....اما من دانش آموز خوبی برایت نبودم....به  دفتر مشق این دانش آموزت نگاه کن...بببین تکالیفم رو خوب انجام ندادم...دعوایم کن...مشق اضافه بهم بده...بگو از هر کلمه اش هزار بار بنویس......ولی ازم رو برنگردان،تو را به جان زهرا نگاهم کن...بی قرار چشمان زیبایت هستم.......روزت مبارک بهترینم....


کلمات کلیدی:
 
شهید شفیع زاده
ساعت ۱٠:٠٦ ‎ب.ظ روز جمعه ۸ اردیبهشت ۱۳٩۱ 

شهید حسن شفیع زاده

تاریخ و محل ولادت: مرداد ماه سال 1336 _ تبریز

تاریخ و محل شهادت: 1366/2/8 _ منطقه عملیاتی کربلای 10 (ماووت)

ویژگی های اخلاقی
شهید شفیع زاده فردی صبور، متواضع، گشاده رو و بشاش بود. در تمام امور، ایثار و گذشت بسیاری از خود نشان می داد و در هر کاری که پیش می آمد ابتدا خود پیشدقم می گریدد. به هنگام عملیات و در زمانی که آتش دشمن در خط مقدم شدت پیدا می کرد، در خط اول حضور می یافت و آخرین وضعیت منطقه را برای برنامه ریزی صحیح و هدایت دقیق آتش، بررسی می کرد. در تصمیم گیری ها از نظرات دیگران سود می جست و در برخوردها و قضاوت عدالت را رعایت می کرد. در روابط اجتماعی، با دیگران رفتاری پخته و پسندیده داشت و در هر محیطی که حضور پیدا می کرد همگان را تحت تأثیر قرار می داد.

شهید شفیع زاده در انجام واجبات و ترک محرمات کوشا بود. به مستحبات اهمیت می داد. اهل نماز شب بود. کم سخن می گفت و با کردارش دیگران را به عمل صالح دعوت می کرد.

از تشریفات و تجملات به شدت دوری می جست و سادگی و بی آلایشی را مشی خود قرار داده بود. در ایام پیروزی انقلاب اسلامی شب و روز نمی شناخت و بعد از آن، در طول جنگ تحمیلی، مخلصانه انجام وظیفه می نمود و هرگز راحت در بستر نخفت.

 نحوه شهادت

شهید شفیع زاده در تاریخ 8/2/66در منطقه عملیاتی کربلای 10 در شمالغرب کشور (منطقه عمومی ماووت)در حالی که عازم خط مقدم جبهه بود،خودروی وی مورد اصابت ترکش گلوله دشمن قرار گرفت و به آرزوی دیرینه خود نایل شد و با بدنی قطعه قطعه و غرق به خون به دیدار معشوق شتافت. او همان طوری که در عرصه نبرد با دشمن متجاوز مراتب بالایی از توان و تخصص،مدیریت و پشتکار را ارائه داد،در میدان نبرد با نفس اماره نیز موفق و سربلند بود.ایثار و از خود گذشتگی،بخصوص اخلاص او کم‌نظیر بود و نهایت دقت و مراقبت را به عمل می‌آورد که اعمال و فعالیتش تماما خالص و قربة‌الی الله باشد. او بااقتدا به مولایش امام حسین(ع)شهادت را فوز عظیم می‌دانست و همواره مشتاق آن بود.
در یکی از شبهای عملیات،در دست نوشته‌هایش می‌نویسد:
«خدایا من به جبهه نبرد حق علیه باطل آمده‌ام که جان خود را بفروشم .امیدوارم خریدار جان من تو باشی...به حق محمد و آلش مرا زنده به شهر و دیارمان برنگردان. دلم می‌خواهد در آخرین لحظه‌های زندگی‌،بدنم و جسمم آغشته به خون در راه تو باشد...»

پی نوشت1: یاد شهید شیرودی که ایام شهادتش هست گرامی میداریم...چون سال قبل این موقع از شهید شیرودی نوشتم...امسال دلم میخواست از شهید شفیع زاده بنویسم...

پی نوشت2: دیگر صدای گریه فاطمه نمی آید....دیگر کسی برای همسایه ها دعا نمی کند....ما عزادارهای خوبی نبودیم برایت مادر......حلالمون کنید....

پی نوشت برای دایی: باورت هست که بی روی تو آرامم نیست مهربانم.......

(ازت قول گرفتم که کمکم کنی برای...یادت هست در مورد چی صحبت می کنم....؟؟؟)


کلمات کلیدی:
 
به حضرت زهرا (س) متوسل شدم.....
ساعت ۱٢:۱٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٤ اردیبهشت ۱۳٩۱ 

چند شب پیش از عملیات، شهید احمد جولاییان همراه با یکی از دوستانش برای انجام آخرین شناسایی به محور دشمن رفته بود. درست در همان محوری که قرار بود امشب در آن عملیات اجرا شود. در حالی که نهر ابوعقاب پر از موانع بود، احمد و دوستانش خیلی آرام و با احتیاط وارد نهر شدند و به هر زحمتی که بود از موانع عبور کردند و خود را به عمق دشمن رساندند.

سنگرهای کمین عراقی‌ها را شناسایی کردند و پس از شناسایی کامل در حال برگشت، هر دو در سیم‌های خاردار و لابه‌لای موانع گیر کردند. اسلحه کلاشی که پشت سرشان بود و برای احتیاط برده بودند،‌ طوری در سیم‌های خاردار گیر کرده بود که حتی نمی‌توانستند تکان بخورند. در آن ساعت، آب جزر شده بود، با دشمن نیز بیش از چند متر فاصله نداشتند. هرقدر تلاش کردند که خود را رها کنند، نتوانستند. دریافتند که لحظه موعود فرا رسید، راه بازگشتی نیست. در حالی که اشک در چشمانشان حلقه زده بود، یکدیگر را در آغوش گرفتند و حلالیت طلبیدند.

آن روزها ایام فاطمیه بود، به حضرت زهرا(س) متوسل شدند. دوست احمد به هر زحمتی از شر سیم‌های خاردار نجات پیدا کرد اما وضعیت احمد، بسیار دشوارتر بود و امکان رهایی او وجود نداشت. از احمد خداحافظی کرد و به سوی نیروهای خودی برگشت. احمد تصمیم گرفت هرطور شده از این گرفتاری نجات پیدا کند، چون اگر اسیر می‌شد، ممکن بود زیر شکنجه و شلاق، حرف بزند و عملیات لو برود. دوست احمد در حالی که به عقب برمی‌گشت، احساس کرد چیزی به سرعت به طرفش می‌آید. با خود گفت: «بدبخت شدم! عراقی‌ها هستند! حتما احمد را گرفته‌اند و حالا به طرف من می‌آیند».

به زیر آب رفت، تا او را نبینند. وقتی آهسته از زیر آب بیرون آمد، کسی به طرف او می آمد .خطاب به او فریاد می‌زند: «قف! لاتحرکوا! (ایست! بی‌حرکت!)»

احمد خود را در آغوش او انداخت و هر دو ‌چند دقیقه با صدای بلند گریستند. پرسید: «احمد! چطوری نجات پیدا کردی؟»

ـ «نمی‌دانم چه شد! هرقدر تلاش کردم که خودم را از شر سیم‌های خاردار خلاص کنم، نتوانستم. وضعیتم لحظه به لحظه بدتر می‌شد. نمی‌دانستم چه بکنم. موانع در حال تکان خوردن و بسیار خطرناک بود،‌ چون توجه دشمن را به سمت من جلب می‌کرد. از همه کس و همه جا ناامید، به ائمه (علیهم السلام) متوسل شدم. یکی یکی سراغ آنها رفتم. یک لحظه یادم آمد که ایام فاطمیه است. دست دعا و نیازم را به طرف حضرت فاطمه(س) دراز کردم و با تمام وجودم از ایشان خواستم که نجاتم بدهند. گریه کردم. دعا کردم. در همین حال احساس کردم یکی پشت لباسم را گرفت، مرا بلند کرد و در آب اروند پرتم کرد. آن حالت را در هوشیاری کامل احساس کردم».

احمد این ماجرا را برای دوستش تعریف کرد، او را قسم داده بود که تا زنده است، آن را برای کسی بازگو نکند.  (منبع: بر گرفته از کتاب اروند خاطرات)

یاد مادر از زبان امام هادی (ع)

امام هادی (ع) دهمین اختر تابان آسمان ولایت و امامت و پیشوای راستین جهان اسلام علاقه و ارادت خاصی نسبت به ساحت مقدس مادرش زهرا (ع) داشت.
 امام معصوم، این علاقه و ارادت را، بارها و بارها ضمن گفتگوها و مباحثاتی که داشته است، با زیباترین بیان و رساترین کلام اظهار کرده و همواره به وجود گرامی‏اش و خاندان اهل‏بیت (ع) افتخار نموده است. 
 در زیارت جامعه کبیره می خوانیم:

 «سلام و درود بر شما باد، ای خاندان نبوت و رسالت.
 سلام و درود بر شما باد، ای مراکز رفت و آمد و فرشتگان آسمانی و ای محل نزول وحی الهی.
 سلام و درود بر شما باد، ای پیشوایان ملل و عناصر نیکوکار و سیاستمداران پاک و تدبیرورزان امور مردم.
 سلام و درود بر شما باد، ای کلیدهای ایمان و امنای رحمان و عصاره‏ی پیامبران
 سلام و درود بر شما باد، ای مراکز معرفت و شناخت خدا، و معادن حکمت الهی و رازداران اسرار بزرگ
 سلام و درود بر شما باد، ای حاملان کتاب خدا، و اوصیای پیامبر، و ذریه‏ی نسل رسول خدا، و رحمت و برکات الهی بر شما باد»

پی نوشت1:دلم به یاد مدینه بهانه میگیرد......سراغ باغ گلی را شبانه میگیرد

 چه حکمت است که چون نام فاطمه آید ........ برای گریه دلم بهانه میگیرد   

ایام شهادت صدیقه طاهره....فاطمه الزهرا(س) تسلیت باد....

پی نوشت2:مطلب دوم رو به مناسبت دهه بزرگداشت امام هادی(ع) در فضای مجازی قرار دادم.....التماس دعا از همه دوستان در این ایام.....

پی نوشت برای دایی: تو ناز کن ....من نقاشم....می کِشم....(این جمله خیلی به دلم نشست...یادم نمیاد کجا خوندم...)....دعا کن برایم بهترینم...


کلمات کلیدی:
 
شهید سید احمد رحیمی.....
ساعت ۱٢:٢٩ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٥ فروردین ۱۳٩۱ 

شهید سید احمد رحیمی

تاریخ تولد:3/1/1338

تاریخ شهادت:24/1/1361

محل شهادت: منطقه شرهانی - عملیات والفجر 1 

دانشجوی شهید سید احمد رحیمی فرزند سید محمد رضا در سوم فروردین 1338 درخانواده ای متدین، آگاه و هوشمند در شهر بیرجند پا به عرصه وجود نهاد در آغاز کودکی روانه مکتب خانه شد و قرآن را فرا گرفت تحصیلات ابتدایی را در دبستان حکیم نزاری، راهنمایی را در مدرسه راهنمایی شهید مطهری و دبیرستان را در دبیرستان طالقانی بیرجند به اتمام رساند و در سال 1356 پس از شرکت در آزمون سراسری در دانشکده پزشکی تهران پذیرفته شد و مشغول تحصیل گردید. شهید سید احمد رحیمی از برجستگی های اخلاقی، هوش سرشار، قدرت فرماندهی و توان مدیریتی فوق العاده ای بهره مند بود. همین امر باعث شد که بسان ستاره ای نورانی در آسمان اندیشه همشهریان خود همواره درخشان بماند و دوست و دشمن یک دل و یک زبان او را تحسین نمایند و شخصیت چند بعدی وی را بستایند.

کلاس درس

سال آخر دبیرستان که با احمد همکلاسی بودم قرار شد دختر خانم ها را بیاورند و کلاس ها را به صورت مشترک برگزار کنند. وضع ظاهری شان خوب نبود.

ما به این مسأله اعتراض کردیم.البته خیلی از بچه های کلاس هم بدشان نمی آمد!

احمد خیلی جدّی و محکم به معلم ریاضی که این کار را کرده بود، اعتراض کرد و گفت: بچه های مردم به گناه می افتند.

 معلم ریاضی هم رفته بود دفتر و گفته بود: اگر رحیمی توی کلاس باشه من دیگه درس نمیدم.خلاصه قرار شد احمد این درس را غیرحضوری بخواند. اینقدر پشتکار داشت که همان سال در رشته پزشکی دانشگاه تهران با رتبه عالی پذیرفته شد. (ظرافت های اخلاقی شهدا،ص22)

پنکه سقفی
ماه رمضان، قبل از انقلاب در مراسم احیا شهید رحیمی تعداد زیادی اعلامیه و عکس حضرت امام را روی پنکه سقفی جاسازی کرده یود. بر اثر ازدحام جمعیت، هوای داخل مسجد گرم شد. با به کار افتادن پنکه، اعلامیه ها در فضای مسجد به پرواز در آمدند. رییس شهربانی که کنار ستونی نشسته بود سراسیمه به طرف در رفت تا اقدامی بکند. اما یکی از دوستان قبل از اجرای نقشه، کفش های رییس شهربانی را پوشید تا کمی معطل شود. او هم دستپاچه با دمپایی های لنگه به لنگه از صحنه خارج شد و کاری از دستش بر نیامد. این کار برای شهری دور از مرکز مثل بیرجند اقدام کوچکی نبود. چون تعداد زیادی از مردم برای اولین بار تصویر امام را می دیدند. (راوی:سلطانی- دوست شهید)

یک کت و دو داماد

مراسم ازدواجمان در مسجد صاحب الزمان بیرجند برگزار شد. محفلی صمیمی و بی تکلف. درست همان ساده زیستی که احمد طالبش بود. وقتی در کنارم می نشست تا خطبه عقد جاری شود، کت دامادی به تن نداشت. علت را جویا شدم. آهسته گفت: توضیحش مفصل است باشد برای بعد!
چند روز پس از مراسم برایم توضیح داد: آن شب یکی از برادران پاسدار به دیدنم آمد. سر صحبت که باز شد متوجه شدم او هم قرار است همزمان با من ازدواجش را جشن بگیرد. اما لباس دامادی ندارد. ترجیح دادم کتم را به او هدیه کنم. او ابتدا قبول نمی کرد ولی با اصرارم پذیرفت.
این مسأله تنها در همان روز اتفاق نیفتاد. وقتی می خواستیم زندگی مشترکمان را آغاز کنیم با دیدن فرش دستباف در جهیزیه ام از پدرم خواست تا فرش را بردارند و بجایش موکت بدهند. پدرم در پاسخ به احمد گفت: من فرش را می دهم بعد هر کاری خواستید خودتان بکنید.( همسر شهید)

راز و نیاز

این شهید بزرگوار همیشه عادت داشت در خلوت با خدا راز و نیاز می کرد؛ به طوری که یادم می آید، روزی بود که ایشان به سپاه رفتند و شب دیر وقت شده بود و هنوز به خانه برنگشته بود و ما نگران شده بودیم، نیمه های شب بود که فهمیدم کسی پشت بام است و گریه می کند .وقتی به آنجا رفتم ، دیدم ایشان به دعا مشغولند و به ایشان گفتم :چرا به خانه نمی آئید؟ و ایشان با حالت خاصی به من گفتند: که فردا باید 13 شهید را به مزار شهدا ببریم و من غبطه می خورم که مگر از من چه گناهی سرزده که جزء اینها نیستم و ایشان تا صبح مشغول دعا و نیایش بودند.(همسر شهید)

جبهه و جنگ

در زمستان 1361 به همراه خانواده به خوزستان هجرت کرد تا در جبهه حضوری مداوم داشته باشد در اواخر همان سال بر اثر اصابت ترکش مجروح شد و مدتی بستری گردید پس از آن در عملیات والفجر1 مورخ 24/1/61 حماسه ای پایدار از خود به یادگارگذاشت. و در هنگام حمل مصدومین و شهدا بار دیگر مجروح شد اما در همان حال اسلحه آر. پی. جی یکی از رزمندگان را بر دوش نهاد و بر بلندای خاکریز ایستاد و چندین تانک دشمن را منهدم کرد با اصابت گلوله های تانک هنگام اذان ظهر،‌ جبهه شرهانی شاهد عروج پرستویی بود که با پیکر مشرحه شرعه جام وصل را سرکشید، پیکر مطهرش پس از 25 روزدر بوستان شهدای بیرجند آرمید. این زمزمه به یادماندنی شهید محقق گشت که:

« دوست دارم در جایی به شهادت برسم که هیچکس مرا نشناسد و احمد صدایم نزنند و کسی جز خدا ناله هایم را نشنود.»

فرازی از وصیت نامه شهید

خدایا تو چه کردی با عاشقانت که سر از پا نمی شناسند و هر لحظه برای وصل به تو سخت بی تابند. این چه عشقی است در قلبهای این عزیزان که تنها به رضای تو دل بسته اند.
خداوندا ! سپاس بی منتها تو را که این تنها آرزوی آنها را بر قلبهای مالامال از عشق به امام حسین شان نگذاشتی و با ریختن خونشان مظلومیت و حقانیِت ایشان را به اثبات رساندی وآنها را به دیار خویش خواندی.

 *بدانید هیچ کس نمی تواند ما را بسازد الا اینکه خودمان خود را بسازیم .ما موظف هستیم که برای ساختن خودمان حرکت کنیم ... کسی نمی آید دست ما را بگیرد و به جلو ببرد ،بلکه این خودمان هستیم که باید گامی به جلو برویم.گامی به پیش در شناخت رذایل خود، گامی به پیش در شناخت ضعف های خود، گامی به پیش جهت جذب نیروهای دیگر و گامی به پیش در جهت ایجاد این شعله و سوزش الهی در درون خود که انسان از هدایت دیگران و کمک دیگران و از رشد دیگران احساس آرامش می کند.

*اگر دیدید میان  شما و آنهای که شهیدان با آنها پیوند داشته اند رابطه ای است عاشقانه، بدانید که شما درمسیر شهیدانید واگر میان شما و آنهایی که شهیدان با آنها پیوند داشته اند فاصله ای است و دافعه ای است بدانید که شما با شهیدان فاصله دارید.خط فکری عبارت است از :اعتقاد به ولایت فقیه و تسلیم محض بودن در مقابل ولی فقیه، اعتقاد به اینکه پرچمدار انقلاب اسلامی روحانیت مبارز شیعه می باشد و ضربه و صدمه به روحانیت ، ضربه و صدمه به اسلام است.

 

پی نوشت1:کوچه ای تنگ و دلی سنگ و صدای سیلی ...    

وای بر ما... سخن از مادر ما می گویی؟؟......

پی نوشت2: آن روزها در جبهه ها هر کی مادر نداشت دنبال سربند " یا فاطمه الزهرا" می گشت.....بعضی ها پشت پیراهن شان می نوشتند:"می رویم تا انتقام سیلی زهرا(س) بگیریم...."

پی نوشت برای دایی: تو را به فاطمه....تو را به پهلوی شکسته مادر....تو را به....

چه می کنی با دلم؟....دلتنگ نگاهتم.....خیلی زیاد.......

باشه....منتظر می مانم مهربانم.....دعا کن برایم....


کلمات کلیدی:
 
پرواز....
ساعت ۱٠:٢٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٠ فروردین ۱۳٩۱ 

پرواز ...

یادم هست یک روزی شهید آوینی، شهید گنجی و بنده در جایی نشسته بودیم. شهید گنجی جمله ای را ابراز کرد که شهید آوینی در جواب جمله جالبی گفت. من بین این دو شهید بودم. شهید گنجی خطاب به شهید آوینی گفت: «حاج مرتضی! دیگر باب شهادت هم بسته شد». آوینی در جواب گفت: «نه برادر، شهادت لباس تک‌سایزی است که باید تن آدم به اندازه آن در آید، هر وقت به سایز این لباس تک سایز درآمدی، پرواز می‌کنی، مطمئن باش»!

 من که میان این دو بودم گفتم: «حاج مرتضی، پس من چی؟ من کی پرواز  می‌کنم؟». شهید آوینی در جواب گفت: «تو در کوله‌ات چیزهایی داری» و نام چند منطقه جنگی که در آنها مستند ساخته بودم را آورد و بعد ادامه داد: «در کوله‌ات چیزهای دیگری هم هست که نمی‌دانم چیست، هر وقت کوله‌‌ات سبک شد، پرواز خواهی کرد».

 مدتی پس از این گفت‌وگو گنجی به شهادت رسید و به فاصله یک سال دیگر نیز  مرتضی آوینی شهید شد.

 البته من هم منتظرم ببینم کی کوله‌ام سبک می‌شود.

راوی: (رضا برجی)

آدم ها دو گونه اند

         آنان که با عقلشان می زیند ،

           و دیگران که زیستنشان با دل است .

                چه بسیارند آنان و چه قلیل اند اینان ،

                           چه سهل است آنگونه زیستن ،

                                 و چه دشوار است اینگونه بودن ،

                                      بهشــــــــت ارزانی عقل اندیشان باد....(شهید آوینی)

سفارش شهید صیاد شیرازی در مورد ولایت

 ما در نظامی زندگی می کنیم که بر آن ولایت حاکم است و این ولایت هم جنبه داخلی دارد و هم جنبه بین المللی و دورنمای وسیعی از جهان اسلام دارد و خود به خود چون مسیر حکومت ما مسیری است که در مسیر احکام الهی به پیش می رود ، لذا توسعه هایی که می خواهد در این مسیر تحقق پیدا کند در ابعاد مختلف اقتصادی ، اجتماعی ، سیاسی و... باید نشأت گرفته از همین مرکزیت ولایت باشد .

پی نوشت 1: از شهید آوینی و شهید صیاد شیرازی هر چه بنویسیم کم است...

مردان بزرگی بودند...... 

پی نوشت برای دایی: میهمانم می شوی ای هست من؟ میهمان می شوی ای بهترینم؟


کلمات کلیدی:
 
مشتی خاک به پیشگاه خداوند متعال....
ساعت ۸:٠٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٧ فروردین ۱۳٩۱ 

در میان گلزار شهدای قزوین مزاری است که نام و نشان ندارد و تنها روی آن نوشته اند:" مشتی خاک به پیشگاه خداوند متعال"

به راستی این مزار ، در خود چه گوهری را پنهان کرده است؟ او کسی نیست جز شهید " علی قاریان پور" که در 14 مرداد 43 در قزوین متولد شد .

شهید بسیجی ، علی قاریان پور، آنقدر سریع آمد و رفت که چشمان خیلی ها در راهش باز ماند.

علی که هنوز اشک هایش در سینه زنی ها برای آقا امام حسین (ع) و میدان داری هایش را که گاهی به بیهوشی در راه مقتدایش منتهی می شد، نمی شود فراموش کرد.(راوی: شکیب زاده)

شهادت

در عملیات کربلای 5 گلوله خورد و به زمین افتاد ،امکان ایستادن و رسیدگی به حال او را نداشتیم .چون اگر لحظه ای از دشمن غافل می شدیم، تلفات بیشتری می دادیم.بالاخره بعد از مدتی به سختی بردیمش عقب، اما او پیش از رسیدن به درمانگاه در سن 22 سالگی از شلمچه به آسمان پرواز کرد.(راوی: فریدی)

وصیت نامه

او در کمال صداقت و عاشقانه در بخشی از وصیتنامه‌اش نوشت:" اگر جنازه ام به دست شما رسید و برای دیدنم آمدید، با چادر سفید بیایید که انگار به عروسی عزیز خود می‌روید و در روز تشییع جنازه هم با چادر سفید باشید که انگار عزیز خود را به حجله دامادی می‌برید

پشت جنازه ام شعارهای "حسین حسین" و "یا مهدی" سر بدهید که آقایم شب اول قبر به داد من روسیاه برسد .یک شاخه گل سرخ و یک قطعه عکس امام خمینی(ره) را در قبرم بگذارید تا آنها را به آقا و مولایم حسین (ع) بدهم، اگرچه نمی دانم در آن لحظه چه بگویم...

اگر می شود یک مقدار خاک کربلا در قبرم بگذارید و جنازه ام را نیمه شب دفن کنید و بروید ببینید که چرا فاطمه (س) به علی (ع) فرمودند که مرا نیمه شب دفن کن...

و چون همه ما از خاک آمده ایم و به خاک بر می گردیم، بر روی سنگ قبرم نوشته شود: " مشتی خاک به پیشگاه خداوند متعال" و در آخر دوست دارم در آخرین لحظه زندگی ، لب تشنه از دنیا بروم...."

شهید علی قاریان پور

تاریخ تولد :۱۴/۵/۱۳۴۳

تاریخ شهادت :۱۰/۱۲/۱۳۶۵

محل شهادت :شلمچه - کربلای ۵

پی نوشت 1:اللهم صل علی فاطمه و ابیها و بعلها و بنیها و سر مستودع فیها به عدد ما احاط به علمک

پی نوشت 2:بر حاشیه‌ی برگ شقایق بنویسید.........گل ، تاب فشار در و دیوار ندارد...

 فرا رسیدن ایام فاطمیه و شهادت حضرت زهرا سلام الله علیها تسلیت باد....

پی نوشت برای دایی:نگاهم را دخیل بسته ام به نگاهت که به اندازه دنیاست.... دعایم کن مهربانم.....


کلمات کلیدی:
 
دوست دارم قشنگ شهید بشم.....
ساعت ۱٢:٢٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٢ فروردین ۱۳٩۱ 

شهید  ولی‌الله چراغچی‌

تاریخ ‌تولّد: 1337 - مشهد

تاریخ ‌شهادت‌: 18/1/1364 -عملیات بدر 

زندگی نامه

پاییز سال 1337 برای خانواده مشهدی «چراغچی» رنگی از بهار داشت. آن خانه که مدتها منتظر تولد فرزندی بود، با ولادت نوزاد، چراغان شد. پدر بزرگ او را «ولی‌الله» نامید و با لبخند گفت: «او ولی‌الله است و به شیوه اولیاء خدا زندگی خواهد کرد.» کودکی گذشت و خانواده،‌ او را در یکی از مدارس مذهبی شهر مشهد ثبت نام کردند. ولی‌الله قاری خوش صدای مدرسه نقویه،‌ پا به دوره متوسطه نهاد. در همین ایام، روح کنجکاو و حق‌طلبش با مصائب عمیق و جراحات اجتماع آشنا شد و او را به مبارزه علیه رژیم ستمشاهی برانگیخت. بعد از انقلاب به عنوان بهترین مربی آموزش و تاکتیک به صورت تمام وقت در خدمت جوانان پرشور مشهد قرار گرفت.با آغاز جنگ راهی سنگر دفاع از میهن گردید و خلوص و نبوغ سرشارش، او را در زمره فرماندهان درآورد. رملهای تشنه چزابه و تپه‌های روان نبحه هنوز تصویر رشادتهای او را در سینه نگاه داشته‌اند.(کتاب 15 آیه)

ازدواج

تهمینه زل زده بود به امام ماتش برده بود باورش نمیشد نشسته روبروی امام از نزدیک امام را میدید امام چند بار تکرار کرد از طرفت وکیلم اما تهمینه انگار  اصلا حواسش نبود همه چیز یادش رفته بود از پشت تلنگر خورد بگو "بله" بگو "بله" امام خطبه را خواند بعد هم سفارشی به تهمینه کرد " با شوهرت بساز" زمان برایش تند می گذشت دلش نمی خواست آن لحظه تمام شو حرفی نمی زد فقط گریه می کرد.

رفتن به خط

من یادم هست شب دوم عملیات چزابه بود ، شهید چراغچی نزد شهید خادم الشریعه آمد و گفت من می خواهم بروم و از خط خبر بگیرم گفت : نمی خواهد بروی ، گفت: من باید بروم ، می خواهم مهمات ببرم گفت : اگر می خواهی مهمات ببری راننده می برد تو نمی خواهد ببری گفت : می خواهم بروم اطلاعاتی از آنجا بگیرم. گفت: بچه ها پشت بی سیم هستند هر اطلاعاتی می خواهی بگیری بگو بچه ها بدهند . گفت: من اصلا می خواهم بروم خط را ببینم چگونه است ؟ گفت: نمی خواهد بروی. گفت: تو بگویی یا نگویی من می روم . پس بهتر که بگویی برو . گفت: پس اگر خودت می خواهی بروی که برو . شهید چراغچی آنجا ایستاد و دید بالاخره به این شکل نمی تواند نظر ایشان را بگیرد . با یک حالت دوستی و رفاقت با اینها برخورد کرد که بگذار ما برویم یک خبری از خط بگیریم . در نهایت به او گفت : برو. شهید چراغچی همراه با ماشینی که مهمات داشت ، رفت و بلافاصله بعد از همان قضیه شهید چراغچی مجروح برگشت که ایشان را به بیمارستان منطقه بردند و می خواستند از آنجا به اهوار اعزامش کنند . خادم الشریعه خودش رفت از آنجا خبر گرفت و آمد . هنوز پایش به سنگر نرسیده بود که دیدیم شهید چراغچی با سر باندپیچی شده و لباس خونی آمد . گفت : چرا آمدی ؟ گفت: من اهواز نمی روم . گفت: تو باید بروی استراحت کنی. گفت: نه من استراحت نمی کنم و همانجا ایستاد .(راوی :سید محمد حسینی)

چرتکه

روزها از شهادت ولی الله می گذشت . روزی جوانی با کیسه ای به منزل ما آمد و آن را به پدر ولی الله داد و گفت : این ها لباسهای شهید است . موظف بودیم آنها را به شما برسانیم . کیسه را باز کردیم ، چند تا لباس زیر و یک چرتکه در آن بود .

گفتم : این برای چیست ؟ جوان گفت : اگر بگویم ناراحت نمی شوید ؟

پدر شهید گفت : نه   

  آن جوان گفت : در واقع دوتا چرتکه بوده است . یکی برای واکس زدن و یکی برای تمییز کردن چادرها و سنگرها . شهید ولی الله شب ها که همه خواب بودند پنهانی محل استراحت سربازان را با چرتکه به آرامی تمییز می کرد ، طوری که آنها از خواب بیدار نشوند ....(راوی:مادر شهید )

دیدار با معشوق
 شهید چراغچی همیشه می گفت: «تا گوشت های تنم کاملا آب نشود به دیدار خدا نمی روم».و در نهایت طبق نیت و علاقه اش به شهادت رسید به طوری که در عملیات بدر و در منطقه هورالهویزه هنگامی که سرش را از بالای خاکریز بالا آورده بود بر اثر اصابت ترکش خمپاره به سرش مجروح شد در آن شرایط همه فکر کرده بودند که شهید شده اما هنگامی که او را به عقب منتقل می کردند متوجه صدایی از حنجره اش شده بودند و او را به بیمارستان اهواز و سپس به بیمارستان شهدای تهران منتقل کردند.... همسرم 22روز در حالت بیهوشی و کما بود و همه پزشکان مبهوت مانده بودند که چگونه او زنده است چرا که از جمجمه اش چیزی باقی نمانده بود و تغذیه هم نداشت و تنها پوست و استخوانش باقی مانده بود و سرانجام همان طور که دوست داشت در ۱۸فروردین سال۶۴ به شهادت رسید.

وصیت نامه
 قال الحسین (ع) "ان الحیاه عقیده و الجهاد و لیمحص الله الذین آمنوا و یمحق الکافرین"
درود خدا به امام عزیزم که ما را آگاهی بخشید و در هر فرصت برای پاک کردن زنگار نیتها پرداخت تا فقط برای خدا باشیم و رحمت خدا بر شهداء باد که به ما آموختند چگونه بهتر رفتن را...

 

پی نوشت 1: او همیشه می‌گفت: «دوست دارم ترکشی به سرم بخورد و قشنگ به شهادت برسم.»  سرانجام در یکی از ساعتهای سخت عملیات بدر ترکشی به سرش اصابت کرد و پس از 22 روز بیهوشی همانگونه که آرزو داشت، قشنگ شهید شد.

پی نوشت  برای دایی: دیر زمانی است که دیگر ازمن حالی نمی پرسی مهربانم....؟؟!! 


کلمات کلیدی:
 
پسرت شهید شده....
ساعت ٩:٢۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٩ اسفند ۱۳٩٠ 

جنگ که شروع شد پسرهایم و پدرشان از پا ننشستند. آرزو به دلم مانده بود یک بار دور سفره بنشینیم و یکی دو تایشان کم نباشد. تا آن وقت هیچ کدامشان سربازی نرفته بودند. جنگ که شد از خدا خواسته رفتند خودشان را برای اعزام شدن معرفی کردند. سید حسین هم آمد مزینان و از همه حلالیت طلبید. بعد هم با سید محمد راه افتاد رفت جبهه .سید حسین توی جبهه غوغا کرده بود. آن قدر توی هدف گرفتن تانکها با آرپی جی مهارت داشت که بهش می گفتند "سید حسین شکارچی! "
گفت: این سفر، سفر آخرمه، دارم وصیت می کنم !
دلم لرزید. گفتم: من گوشواره هامو دادم جبهه که بری و به سلامت برگردی !
گفت: این همه روز عاشورا به سر و سینه مون می زنیم و می گیم اگه بودیم حسینو یاری می کردیم، الکیه ؟ حالا که وقته عمله هزار تا خط و نشون می کشیم ؟ این که بی غیرتیه !
نگاه کردم توی چشم هایش. گفتم: برو مادر! ازت راضی ام .
گفت: اگه شهید شدم غصه نخور، گریه هم نکن !
ظهر عاشورا با چند نفر از دوستانش راه افتاد و رفت. نگفت کدام منطقه می رود. پدرش ایستاده بود و رفتنش را نگاه می کرد. خدا می دانست چه چیزهایی توی دلش می گذرد .
نزدیکی های عید بود. پدرش خواب دیده بود سید محمد مثل ملائک توی آسمان پرواز می کند. خودم هم خواب دیدم یکی آمده دم در خانه می گوید: پسرت شهید شده !

 زدم زیرگریه. دلم گواهی می داد محمدم شهید شده. سال تحویل شد. سید حسین مرخصی گرفت و آمد. لباس سیاه پوشیده بود .گفتم: چه خبره که سیاه پوشیدی؟
گفت: خوابت تعبیر شده. سید محمد توی عملیات فتح المبین گلوله خورده به پهلویش آن قدر خونریزی داشته که به بیمارستان نرسیده شهید شده است.

                                                                        منبع: کتاب خواب بودم


پی نوشت 1:عید ما آنروزیست که عاشق شویم.عاشق مولایی که قدم هایش بوی باران میدهد. اللهم عجل لولیک الفرج....

پی نوشت2: یا الله یَا رَحْمَنُ یَا رَحِیمُ یَا مُقَلِّبَ الْقُلُوبِ ثبِّت قَلبی عَلَى دِینِک.".....

پی نوشت برای دایی: از وقتی خود را شناختم سال را در کنار مزار تو تحویل کردیم....امسال هم همینطور....

به دلم سری بزن....از بی تو بودن خسته ام....می شود برای من کمی دعا کنی....می شود برای بی قراری دلم سفارشی به خدا کنی....؟

مهربانم....دعایم کن....خیلی...خیلی...دعا کن شامل دعای مقلب القلوب و محول الحول...شوم....برای حال دلم دعا کن....بهترینم....


کلمات کلیدی:
 
چقدر زیبا می خندید...
ساعت ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ اسفند ۱۳٩٠ 

شهید عباس کریمی

فرمانده لشکر 27 محمد رسول الله ( ص )

ولادت: 1336_ کاشان

 شهادت: 23 اسفند 1363 _ شرق دجله

اخلاق فرماندهی

در برابر مشکلات، خونسردی خود را حفظ می کرد و در انجام هر کاری توکلش به خدا بود. با آرامش خاطر و امیدواری کامل به نتیجه اقداماتش، وارد عمل می شد. صبر و استقامت با او عجین بود و وجودش در بین سربازان امام زمان (عج) مایه دلگرمی و حرکت بود. با بسیجی ها مانوس و صمیمی بود و به آنها عشق می ورزید. در کنار آنها بر روی خاک می نشست، با آنها غذا می خورد، به درد دل آنها گوش می داد، آنها را راهنمایی می کرد و تا آنجا که از دستش بر می آمد مشکل آنان را حل و فصل می کرد و ارتباط و سرکشی از خانواده شهدا توسط او زبانزد همگان بود.

رمز یا زهرا (س)

 برای تولد تنها فرزندمان داوود در خرداد سال 1363 از اندیمشک به دزفول آمدیم. در طول مسیر حاجی نشان بیمارستان را از مردم می پرسید، متوجه شدیم که تنها بیمارستان مناسب که مزین به نام حضرت زهرا (س) بود در همان حوالی است. وقتی حاجی نام خانم فاطمه زهرا (س) را شنید، ذکر نام ایشان را آنچنان بیان کرد که فکر کردم اتفاقی افتاده ولی خودش به من چنین گفت: «نام همسرم زهراست، در عملیات فتح المبین با رمز یا زهرا (س) مجروح شده ام و اینک تولد فرزندم نیز در بیمارستان حضرت زهرا (س) است.» حاج عباس درست می گفت زندگی ما با رمز یا زهرا (س) گره خورده بود. حتی شهادت او هم در عملیات بدر با رمز یا زهرا (س) بود و پیکرش میهمان ابدی بهشت زهرا (س) شد.(راوی : همسر شهید)

مزار شهید

قبل از عملیات به دیدن عباس رفتم به غیر از او کسی داخل سنگر نبود. در حالت چهره اش نورانیت زیادی می دیدم، اصلاً نمی توانستم به خودم اجازه دهم که با او شوخی کنم. از لحن صحبتهایش دانستم که دلش جای دیگری است به او گفتم: «امروز با روزهای دیگر فرق داری، حلالم کن. من چیزی می بینم که خودت نمی بینی، اگر شهید شدی مرا هم شفاعت کن.» با هر زحمتی بود از او قول شفاعت گرفتم، اما خودش چیزی نمی گفت، پرسید: «معلوم نیست امروز چه می گویی؟! برو زمان دیگری بیا.» ولی آنقدر اصرار که گفت: «اگر کاری از دستم برآمد، چشم!» او روزی دیگر با یکی از دوستان به بهشت زهرا رفته بود، در آنجا کنار مزار شهید اقارب پرست ایستاد و چند دقیقه ای به قاب عکس و قبر او خیره شد و همانجا مبهوت ماند. آن موقع خیلی معنایش را نفهمیدم تا روزی که او را در همانجا به خاک سپردند( راوی : همرزم شهید)

نحوه شهادت

در روز پنج شنبه 23 اسفند سال 1363 در حالی که آخرین دستور ابلاغی از جانب قرارگاه را در عملیات اجرا می کرد ، بر اثر اصابت ترکش خمپاره به ناحیه سرش مجروح شد و جان را به معشوق تسلیم نمود.

سخن شهید

 خودمان را بررسی کنیم، ببینیم کجا بودیم، چه بودیم، از کجا آمده ایم و به کجا می رویم. ما که نیروی این انقلاب هستیم باید برای آن خون بدهیم. خصوصیات یک فرمانده به این شرح است: «سلامتی جسم و فزونی علم، مشورت با نیرو، سعه صدر و نداشتن حس انتقام، برخورد با افراد تحت فرماندهی از راه ارشاد و موعظه در کنار همه تاکتیک ها، از همه مهمتر فاصله نگرفتن از خداست. فرماندهی که ابتکار عمل نداشته باشد تسلیم است. ابتکار عمل سلاح برنده مؤمن است.»

 وصیت نامه

 .صبر پیشه کنید و صبر، تسلیم نشدن در مقابل باطل و ناحق نیست بلکه استواری و ایستادگی در برابر ناملایمات و سختی هاست. صبر، (مقاومت) در مقابل گرفتاریها، مبارزه سرسخت با مشکلات زندگی، مبارزه با هوای نفسانی و اجرای دستورهای امام و مبارزه با منافقین داخلی است که خود نیز یک جبهه داخلی هستند.

هیچ قطره ای درمقیاس حقیقت، در نزد خدا از قطره خونی که در راه خداریخته شود،بهتر نیست و من می خواهم که با این قـطره خـون به عشـقم بـرسم که خداسـت. شهـید کسـی است که حقیقت وهدایت الهی رادرک کردوبرای این حقیقت،پایداری کرد وجان داد. شهادت در اسـلام نه مرگی اسـت که دشمن بر مجاهد ،تحمیل می کند،بلکه انتخابی است که وی با تمام آگاهی وشعور وشناختش به آن دست می یازد.

شهادت برای من فیض بزرگی بود، من لیاقت یک شهید رانداشتم و امیدوارم آنهایی که قبل و بعدازمن به شهادت نائل آمده اند،مرا در آن دنیا شفاعت نمایند...

                                                                                                               (منبع: نوید شاهد)

 

پی نوشت1: نمیدونم چطوری جور شد که با دانشگاه رفتم جنوب...خودمم باور نمیکنم که رفتم....انگار شهید دیالمه طلبیده بود....این سفر خیلی نکته داشت برام....

پی نوشت2: دیدی که زمین لایق دل بستن نیست.....

پی نوشت برای دایی: دلم در طلاییه که نزدیک جزیره مجنون هست بی قرار تو بود....هر سال که جنوب میرم دلم میخواد محل شهادتت رو ببینم....ولی نمیشه.....باهات کلی حرف زدم....شنیدی...مگه نه...؟؟


کلمات کلیدی:
 
17 اسفند...سالروز شهادت شهید همت...
ساعت ٩:۱٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ اسفند ۱۳٩٠ 

دعا

«بابایی،اگه پسر خوبی باشی،امشب به دنیا می‌آی. وگرنه،من همه‌ش توی منطقه نگرانم.»تا این راگفت،حالم بدشد. دکمه‌های لباسش را یکی در میان بست مهدی را به یکی از همسایه‌ها سپرد و رفتیم بیمارستان . توی راه بیشتر از من بی‌تابی می‌کرد. مصطفی که به دنیا آمد. شبانه از بیمارستان آمدم خانه . دلم نیامد حالا که ابراهیم یک شب خانه است،بیمارستان بمانم. از اتاق آمد بیرون،آن قدر گریه کرده‌ بود که توی چشم هایش خون افتاده‌بود.

کنارم نشست و گفت«امشب خدا من رو شرمنده‌ کرد. وقتی حج رفته بودم،توی خونه خداچند آرزو کردم . یکی این‌که در کشوری که نفس امام نیست نباشم،حتی برای یک لحظه . بعد،از خدا تو رو خواستم و دو تاپسر. برای همین،هر دو بار می‌دونستم بچه‌مون چیه. مطمئن بودم خدا روی من رو زمین نمی اندازه. بعدش خواستم نه اسیر بشم و نه جانباز . فقط وقتی از اولیاء الله شدم ،در جا شهید شوم.»

در انتظار وصل

چنگ زد توی خاک ‌ها و گفت «این آخرین عملیاتیه که من دارم می‌جنگم»اصلا همت چند روز پیش نبود. خیلی گرفته بود ،همیشه می‌گفت: «دوست دارم بمونم و اونقدر دردبکشم که همه گناهام پاک بشه »می‌گفت: «دلم می‌خواد زیاد عمر کنم و به اسلام و انقلاب خدمت کنم.»ولی این روزها از بچه ها خجالت می‌کشید. می‌گفت:«نمی‌تونم جنازه‌هاشون رو ببینم»ماندن برایش سخت شده ‌بود. گفتم :« این چه حرفیه حاجی ؟ قبلاهر کی از این حرف‌ها میزد؛می‌گفتی نگو.حالاخودت داری می‌گی.»

انگار درد وجودش را گرفته باشد،مشتش را محکم تر کرد و گفت:« نه. من مطمئنم.»

سخن شهید همت

***برای اینکه خدا لطفش شامل حال ما بشود، باید اخلاص داشته باشیم و برای اینکه ما اخلاص داشته باشیم سرمایه می‌خواهد که از همه چیزمان بگذریم و برای اینکه همیشه از همه چیزمان بگذریم باید شبانه روز دلمان و همه چیزمان با خدا باشد. قدم بر می‌داریم برای رضای خدا باشد. کاغذ برمی داریم برای رضای خدا باشد و همه کارهایمان برای رضای خدا باشد. اگر کارهایمان این طوری پیش برود پیروزی در آن هست و ناراحتی و شکست معنایی ندارد.

***زمانی بازرگان برچسب چریک فدایی را زد، و زمانی بنی صدر برچسب منافق را،

هر قدمی که در راه خدا و بندگان مستضعف او برداشتم برچسب بارانمان کردند،

حالا روزی ده برچسب دشت می کنیم،  اما عزیزان من دلسرد نباشید؛

حاشا بچه بسیجی میدان را خالی کند.

*** پیام من فقط این است :

"در زمان غیبت اطاعت محض از ولایت فقیه داشته باشید..."

وصیت نامه شهید

من زندگی را دوست دارم ولی نه آنقدر که آلوده اش شوم و خویشتن را گم و فراموش کنم علی وار زیستن و علی وار شهید شدن, حسین وار زیستن و حسین وار شهید شدن را دوست می دارم شهادت درقاموس اسلام کاری‌ترین ضربات را بر پیکر ظلم، جور،شرک و الحاد می‌زند و خواهد زد.

 

پی نوشت1: نوشتن از شهید همت سخته....خیلی ها از حاج همت گفتند و نوشتند....چشمان زیبای حاج همت رو خدا خاطرخواه شد و برای خود برد...

پی نوشت2: ای کاش کمی چشمان مان را بر روی گناه ببندیم و همتی کنیم که همت گونه شویم....چشمانی که گناه نکند زیباست...خریدار چشمان پاک خداست....

پی نوشت برای دایی: در دل تنگم گله هاست....کمی برای من وقت داری ....حتی لحظه ای.....نگاهی...


کلمات کلیدی:
 
خواهیم آمد...
ساعت ٢:٥٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۱ اسفند ۱۳٩٠ 

                         برای دریافت سایز بزرگ اینجا را کلیک کنید

 مقام معظم رهبری:

هرچه انتخابات پرشورتر باشد، عظمت ملت ایران بیشتر در چشم مخالفان و دشمنانش دیده خواهد شد؛ براى ملت ایران حرمت بیشترى خواهند گذاشت؛ عظمت ملت ایران را حضور مردم در انتخابات نشان می‌دهد.

شهید عباس جوشقانی:

دقت نمایید به چه کسی رای می دهید که اگر خطا کنید روز قیامت جوابگوی خون شهیدان خواهید بود

شهید ملک حسین اسدی :

 با اخلاص در انتخابات شرکت نمائید و از خون شهیدان پاسداری کنید

شهید حسن استرون :

 مردم کاری کنند که نمایندگان صالح ، پاک و از خود مردم باشد.


کلمات کلیدی:
 
شهید عمران پستی....حاج حسین خرازی...
ساعت ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ روز جمعه ٥ اسفند ۱۳٩٠ 

شهید عمران پستی (عبدالله)

فرمانده گردان حبیب ابن مظاهرلشکر27 محمد رسول الله(ص)

تاریخ شهادت: 7/12/1362

محل شهادت: عملیات خیبر_طلاییه

عمران پستی قبل از شهادت به مادرش توصیه کرده بود: «اگر به شهادت رسیدم بلند گریه نکنید و اگر جنازه ام آمد شیرینی پخش کنید و مجلس مرا با شادی برگزار نمایید و اگر جنازه ام به دستتان نرسید هر فاتحه ای که برای شهدا می خوانید به من هم می رسد.»

همرزم شهید(از کتاب روایت سیمرغ): آن شب، نمازمان را پشت خاکریز عاشورا خواندیم و راه افتادیم. عبدالله با همان وقار همیشگی، در حالیکه پیراهن فرم سپاه بر تن داشت، پروانه‌وار، دورشون حرکت می‌کرد: «برادرها، ذکر خدا یادتان نرود، و جعلنا را زمزمه کنید، فاصله‌ها را حفظ کنید.»

رودخانه «قزالچه» برایمان آهنگ رزم و دلیری می‌سرود. بعد از 8 ساعت پیاده‌روی، کم‌کم به چند متری عراقیها رسیدیم. در حالیکه عراقیها، به شدت حملات خود می‌افزودند، فرمان حرکت دسته ویژه داده شد تا تیربارها را از کار بیندازند.
تنها یک دوشکا، هنوز هم آتش می‌ریخت که همه نگاهها به سمت آن بود. خبری نداشتیم که بالاخره چه می‌شود؟ در میان برق گلوله‌ها، یک نفر به سمت سنگر دوشکا رفت. من هنوز متحیر بودم که رزمنده‌ای از کنارم فریاد زد: «ای وای ... برادر عبدالله رفته است:» و بعد، خودش نیز به میان صخره‌ها دوید. نگاهم بر سنگر عراقیها خیره ماند.
یکی از همان مزدوران بعثی، بر بالای سنگر سایه انداخت و اسلحه‌اش را به طرف عبدالله گرفت. اما آن بسیجی به طرف عبدالله می‌رفت. با دیدن عراقی مقابل عبدالله ایستاد و گلوله‌ها بر بدن او باریدن گرفت. وقتی کنار رزمنده دلاور رسیدیم، جسم بی‌جانش، شکوفه‌هایی به رنگ شهادت داشت. عبدالله هنوز نیمه جانی داشت و در جواب سؤالم که چرا شما رفتید و دیگران ... پاسخ داد: «فرمانده باید موقعیت شناس باشد.» نگاهم بر پیکر مجروحش افتاد که لکه‌های خونین،مردانگی‌اش را به تصویر می‌کشید. تحمل دیدن اشکهای آخرش را نداشتم.

وصیت نامه

«میزان باور هر کسی از کیفیت و نوع اعمالش پیداست. اگر کسی نجاتی را تبلیغ می کند ولی تکالیفی که در زندگی اش انجام می دهد رساننده ی او بدان نجات نیست از دو حال خارج نیست یا جاهل و غافل است و یا باور ندارد.»

«اگرحول معارف الهی اندیشه کنید و خود را بیشتر بکاوید عاشق او می شوید و در راهش سر از پا نمی شناسید و تا به وصالش نرسید آرام نمی گیرد و با هر تقریبی که برایتان حاصل شود عشقتان شعله ورتر می گردد تا جایی که این زمزمه الهی و ملکوتی را به گوش جان می شنوید.»

«فکر نکنید که شهادت همین طوری به دست می آید بلکه همان طور که امام فرمودند شهادت یک هدیه ای است از جانب خدای تبارک و تعالی برای آن کسانی که لایق هستند

دلم نیامد از حاج حسین ننویسیم....به مناسبت ایام شهادتش...از حاج حسین خرازی خیلی ها نوشتند و می نویسند....به قول شهید آوینی:" حاج حسین را ببین ، او را از آستین خالی دست راستش بشناس . جوانی خوشرو ، مهربان و صمیمی ، با اندامی نسبتا لاغر و سخت متواضع. آنان که درباره او سخن گفته اند بر دو خصلت بیش از خصائل وی تاکید کرده اند: شجاعت و تدبیر ...."

قسمتی از وصیت نامه حاج حسین خرازی رو می نویسم که روشن کننده راه امروز ماست:

 "از مردم می‌خواهم که پشتیبان ولایت فقیه باشند، راه شهدای ما راه حق است، اول می‌خواهم که آنها مرا بخشیده و شفاعت مرا در روز جزا کنند و از خدا می‌خواهم که ادامه‌دهنده راه آنها باشم. آنهایی که با بودنشان و زندگی‌شان به ما درس ایثار دادند. با جهادشان درس مقاومت و با رفتنشان درس عشق به ما آموختند. از مسئولان عزیز و مردم حزب‌الهی می‌خواهم که در مقابل آن افرادی که نتوانستند از طریق عقیده، مردم را از انقلاب دور و منحرف کنند و الان در کشور دست به مبارزه دیگری از طریق اشاعه فساد و فحشا و بی‌حجابی زده‌اند در مقابل آنها ایستادگی کنید و با جدیت هر چه تمام‌تر جلو این فسادها را بگیرید...."

پی نوشت1: توی این پست...حال عجیبی داشتم...دلم هم نوا با دل مادران شهدای مفقود الاثر بود...نمیدونم....چرا...؟؟؟ولی این پست رو با اشک نوشتم...

پی نوشت 2:ننه علی به فرزند آسمونی اش پیوست...نگه داشتن کلبه ننه علی اینقدر سخت بود....که حتی چند روز تحمل نداشتید که زود خرابش کردید....حداقل اون کلبه رو به عنوان نماد مهر مادری و وفاداری مادر به فرزند شهیدش نگه میداشتیم...تا یادمان نرود ...تا برای بچه های الان که مادران فردا هستند...بگیم از وفاداری مادری...ای کاش  ننه علی از بی وفایی ما چیزی به پسرش نگوید...ننه علی کلبه ات را خراب کردند ولی خیالت راحت...یادت و رسم وفاداری ات در دل ما زنده است....ننه علی سلام ما رو به پسرت برسان.......بگو برایمان دعا کند....

پی نوشت برای دایی: تو دستم بگیر...قرارم باش...یارم باش...تمام کس و کارم باش......

ای قرار دلم....دعا کن برایم...تنهایم نذار....


کلمات کلیدی:
 
شهید سید جواد موسوی
ساعت ٩:٥٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٧ بهمن ۱۳٩٠ 

سیّد جواد موسوی

 تاریخ تولد : 1345

 محل شهادت : فاو-منطقه عملیاتی اروندکنار

 تاریخ شهادت : 25/10/1364

 شهید سید جواد موسوی فرزند مرحوم سید قسمت در سال 1345 در روستای شنبه بازار در شهرستان فومن در استان گیلان دیده به جهان گشود و با ندای دلنشین مادر و نگاه های عاشقانه پدر در گهواره آرامش گرفت او اگر چه کودکی بازیگوش بود ، اما مهربانیش زبانزد همگان بود. به دلیل شیرین زبانی و چابکی اش همه او را دوست می داشتند. تنها چیزی که همگان را متحیر می ساخت نورانیت چهره او بود. او در سال 1360 به عضویت پایگاه بسیج مقاومت اباذرشنبه بازار شد و در فعالیت های سازمان هلال احمر شهرستان فومن هم نقش بسزایی داشت. در سال 1362 تصمیم گرفت پرنده دل را از قفس تن رها کرده و راهی جبهه شود. وی در طول جنگ دو بار مجروح شد و در آخرین مرتبه که به جبهه اعزام شد به برادر بزرگش گفته بود عید امسال منتظر من نباشید.. من دیگر در منزل و در جمع شما نخواهم بود ، حلالم کنید و از همگان برایم طلب حلالیت کنید.
 او سر انجام در 25 بهمن سال 1364 در سن 19 سالگی درعملیات ولفجر هشت گردان امام حسین (علیه السلام) لشکر 25 کربلا به عنوان خط شکن در منطقه عملیاتی اروند کنار به دلیل اصابت گلوله و جراحات شدید از ناحیه پهلو ، صورت و دست به جمع یاران کربلایی حضرت امام حسین (علیه السلام) پیوست و به شهادت رسید.

قسمتی از وصیت نامه شهید

 من فقط  برای رضای خدا به ندای هل من ناصر ینصرنی  حسین زمان لبیک گفته و به میدان جنگ شتافته ام . خدا نکند که خیال کنید در اعزام من دستی در کار بوده است و کسی مقصر است. نه ، من خود خواسته ام و اگر خدا قبول کند به جمع دیگر شهدا پیوسته ام. من خواهشم این است که برایم گریه نکنید ، شهید گریه نمی خواهد بلکه رهرو می خواهد. بله ، وقتی می خواهید مرا تشییع کنید چشمانم را باز بگذارید که عده ای از خدا بی خبر نگویند  که کور بوده است . دستانم را از تابوت بیرون بیاورید که کور دلان نگویند چیزی از این دنیا با خودشان می برند. جنگ شهادت دارد ، اسارت دارد ، ازکلیه  بستگانم می خواهم اگر شهادت ، این فوز عظیم نصیب من شد هیچگونه ناراحت نباشند.ما از خدائیم و آخر هم به خدا ختم می شویم. دعا میکنم ، خدایا مرگم را شهادت در راهت قرار دهی و امیدوارم این شهادت در راهت را پذیرفته باشی  و مارا با سایر شهدا محشور گردانی.

خدایا هزاران جان اگر داشته باشم با افتخارحاضرم فدای اسلام و امام کنم.

یعد از شهادت

بعداز شهادت این شهید مردم که احترام خاصی به اهل بیت داشتند و احترام سید بودن شهید. هرروزه به مزار وی رفته و نذر و نیاز می نمودند که تا گره ای از مشکلاتشان باز گردد. که همین اتفاق می افتاد . اکثر آنها که مشکلاتی داشتند با نذر و نیاز به این شهید متوسل می شوندو حاجت آنها برآورد میگردد . و امروز مردم از سراسر محلات و شهرهای کشور به مزار وی می آیند تا ارادت خودرا به این شهید بزرگوار نشان دهند

                                   مزار شهید سید جواد موسوی

پی نوشت:قرار بود دیگه ننویسم تا.....ولی نمیتونم....چون اینجا برای شهدا می نویسم....نه برای خودم.......پس ترک نمی کنم نوشتن اینجا رو....برای شهدا می نویسم همیشه....همه بدونند من هستم....به روزم....همیشه....برای شهدا.......به کوری چشم دشمنان.....اینجا به روز خواهد شد....

پی نوشت برای دایی:یک هفته گذشت...ولی منو بی خبر گذاشتی..باشه ....یکی طلب من....یک هفته چشم انتظارتم....منو  نگاه نکردی....باشه یکی طلب من....

اینقدر می نویسم اینجا....تا منو نگاه کنی....اشکال نداره...یکی طلب من....

دلمو قابل ندونستی....باشه یکی طلب من.....

ولی من همیشه به یادتم...دوستت دارم...ولی تو......باشه....بازم یکی طلب من....

میدونم که منو می بینی....میشنوی چی میگم....باشه ....من راضی ام.....همین منو آروم میکنه.......ولی بازم یکی طلب من....


کلمات کلیدی:
 
تیتر نداره....
ساعت ۱٠:٠۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٠ بهمن ۱۳٩٠ 

سلام....

 میخواستم برای دهه فجر یه مطلب بذارم ولی نمیتوم.....دستم روی کبیورد میره ولی نمینویسه....

میخواستم برای هفته وحدت و میلاد پیامبر مطلب بذارم ....نمیتونم....

میخواستم برای برای شهید حسین یاری نسب برای ایام شهادتش مطلب بذارم....نمیتونم.....

فقط عکس آقا رو میگذارم....حلالم کنید.....برام دعا کنید دوستان....خیلی زیاد....

 

درد نوشتم  برای دایی: شاید این آخرین پست وبلاگم باشه....ادامه به روز شدن این وبلاگ بستگی به تو داره دایی..... تو میدونی چرا....میدونی.....میدونی از چی حرف میزنم....

شاید دوست نداری دیگه بنویسم ....باشه....اگه تو بخوای دیگه نمی نویسم....

تا وقتی که تو........................باشه.....قبول.....منتظرتم.....منو بی خبر نذار.... 

میدونی ننوشتن اینجا....برام چقدر سخته.....میدونی به پی نوشتهایی که برایت می نویسم...دلبسته ام......و چقدر آرومم می کنه.....

شاید دلیلش همینه....نباید دل بست....حتی به....... 

اگر قراره این آخرین پی نوشت برای تو باشه بذار بنویسم:

حاشا که دلم از تو جدا خواهد شد.... 


کلمات کلیدی:
 
شهید عبدالله میثمی...
ساعت ٩:٢۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ بهمن ۱۳٩٠ 

شهید عبدالله میثمی

تولد: 12 خرداد 1344، اصفهان

شهادت: 12 بهمن 1365، شلمچه

سمت: نماینده امام در قرارگاه خاتم الانبیاء

روح آسمانی

مادر شهید:شب بیست و یکم ماه رمضان بود؛  شب شهادت حضرت امیر ( ع ) عبدالله در این شب به دنیا آمد.
از بیمارستان به خانه آمدیم. پدربزرگش، نامی را از قبل انتخاب کرده بود، ولی پدرش اصرار داشت اسم پسرانش به کلمه « الله » ختم شود. هیچ کدام حاضر نبودند کوتاه بیایند. قرار شد با قران استخاره کنیم. استخاره کردیم، این آیه آمد « انی عبدالله اتانی الکتاب و جعلنی نبیا »
نامش را عبدالله گذاشتیم. همانطور که قران راهنماییمان کرده بود.
هر بار که می‌خواستم به او شیر بدهم، بسم الله را فراموش نمی‌کردم سعی می‌کردم با وضو باشم.
بیست روزه بود که مرا می‌شناخت. گریه که می‌کرد، تا به طرفش می‌رفتم و مرا می‌دید،  گریه اش بند می‌آمد. تا آن روز از کسی نشنیده بودم که بچه بیست روزه بتواند مادرش را بشناسد.
بزرگ و بزرگتر شد. به دبستان رفت، درس خواند و همیشه با بهترین نمره ها قبول شد. هر بار که نگاهش می‌کردم، دلم پر می‌شد از شادی و خدا را شکر می‌کردم که عبدالله را به من عنایت کرده است.

اخلاص

خلوص عجیبی داشت. اگر کاری را انجام می داد سعی می کرد کار انجام شود ولی کار به اسم او نباشد. یک بار ما تقاضا کردیم ما را نصیحت فرمائید، فرمود: خودتان را محک بزنید، ببینید اگر دل تان می خواهد که کار خیری انجام بشود ـ اگر این کار خیر به دست خودتان انجام شود و شما خوشحال شدید خوب، خوب است اما اگر همین کار خیر به دست دیگری انجام شود و باز همان اندازه خوشحال شدید این هم خوب است ولی اگر همین کار خیر به دست دیگری انجام شود و شما گفتید آه این کار چرا به دست من انجام نشده ـ تلاشی کردی که این به دست شما و به اسم شما انجام شود، این جا بایستی انسان در خودش شک کند. روی این حساب ایشان کار خیر را انجام می داد ولی سعی می کرد اسم ایشان مطرح نباشد و خلوص شان در سطح بسیار بالایی بود. مایل بود که این خدمات را که خودش انجام داده از زبان دیگران بازگو شود و به نام دیگران تمام بشود که حتی به نام خودش تمام نشود.

طلب شهادت

بعد از هر نمازش سه بار طلب شهادت مى کرد
همه نماز جماعتش را دوست داشتند. زیاد طولش نمى داد. اگر مى دید یا مى شنید امام جماعتى نمازش طولانى است، تذکر مى داد. بعد از هر نمازش سه بار طلب شهادت مى کرد. عوضش نمازهاى فُرادایش را آهسته مى خواند، با سجده هاى طولانى و گریه هاى زیاد.

زنده ماند تا روز شهادت حضرت زهرا
بلند شد. از سنگر رفت بیرون که وضو بگیرد و برنگشت. یک ترکش ریز خورده بود به سرش.
حضرت زهرا را خیلى دوست داشت. روضه اش را هم دوست داشت. روضه ى او را که مى خواند، به سومین زهرا که مى رسید، دیگر نمى توانست ادامه بدهد.
ترکش که خورد و بردنش بیمارستان، زنده ماند تا روز شهادت حضرت زهرا.

                                                               منبع:پایگاه اطلاع رسانی شهید میثمی

 

پی نوشت1:چه زیبا گفت شهید میثمی:" فقط نگاه کنید به نایب امام زمانتان تا  فریب نخورید..."

پی نوشت2: در تمنای نگاهت بی قرارم تا بیایی

ظهور لحظه ها را میشمارم تا بیایی

خاک لایق نیست تا به رویش پا گذاری

در مسیرت جان فشانم گل بکارم تا بیایی

نهم ربیع الاول، سالروز آغاز ولایت و امامت آخرین سحاب رحمت و یگانه  ذریه ذخیره دودمان آل طاها، حضرت مهـدی مـوعـود (عج) بر منتظران و چشم انتظــاران ظهــور  تهنیت باد....

پی نوشت برای دایی: هیچ کدام از تصاویر موبایلم جرأت wallpaperشدن را ندارد....جز تصویر زیبای تو مهربانم.....برایم خیلی خیلی دعا کن......که محتاج محتاجم....


کلمات کلیدی:
 
ژنرال...حلقه....
ساعت ۱۱:۱۳ ‎ب.ظ روز جمعه ٧ بهمن ۱۳٩٠ 

ژنرال

دکتر ابتدا باید علت نوسان فشار خون سرتیپ را پیدا می کرد و بعد هر چه زودتر به مداوای او می پرداخت. آخر او یک اسیر نبود. محمد رشید صدیق فرمانده تیپ 24 مکانیزه عراق بود. به قول فرمانده قرارگاه، اطلاعت او می توانست جان صدها رزمنده را نجات دهد و یا پیروزی بزرگی را به ارمغان آورد. سرتیپ آرام تر به نظر می رسید و دکتر شروع کرد به پرسیدن از سوابق بیماری قلبی او.

-من نه تنها سابقه بیماری ندارم بلکه ورزشکار هم هستم و هفته ای دوبار به کوه می رفتم.

دکتر حسابی کلافه بود و تصمیم گرفت موضوع را با حسن در میان بگذارد که متوجه صدای حسن شد، سنگر فرماندهی کنار سنگر آنها بود. حسن هر وقت با بی سیم حرف می زد، با صدای بلند فریاد می کشید تا صدا به خوبی منتقل شود. ناگهان دکتر دید که رنگ سرتیپ به سرخی و سیاهی متمایل شد و احساس گُر گرفتگی کرده و با سختی پرسید: «شما هم این صدا را می شنوی؟»

دکتر پرسید: «منظورت را نمی فهمم، مگر تو صدایی می شنوی؟»

سرتیپ در حالی که در سنگر بی تابانه قدم می زد گفت:

«صدای یکی از ژنرال های شماست. بله اون صدا همه اش تو گوشمه.»

دکتر با قیافه ای متعجب پرسید: «ژنرال قوای ما؟ خوب حالا این ژنرال کی هست؟

از کجا می دونی ژنراله؟»

- چون همیشه فرمان می ده. فرمانهای مهم. اون یک کار کشته و قویه. فرماندهان ما همه شون از او می ترسیدن.»

دکتر پرسید: «شما چه سابقه ای از اون ژنرال دارین که این طوری باعث ترس شما شده؟»

سرتیپ پاسخ داد: «سابقه حمله، شکست، فرار، مرگ، تو جبهه ما صدای او به نام صدای عملیات شناخته شده. هر وقت صدای اونو از پشت بی سیم می شنیدیم، پیش از شروع حمله، بوی شکست از روحیه فرماندهان ما بلند می شد.»

دکتر تازه فهمیده بود که دلیل نوسانات فشار خون سرتیپ از چیست؟ صدای حسن باقری یا همان ژنرال....

حلقه

همسر شهید: «عملیات بیت‌المقدس، رمضان و محرم طی شد. مدتی بود که نیروهای خودی تحرکی نداشتند. هر روز حسن می‌رفت و می‌آمد. یک بار سفرش کوتاه بود، اما برای من و فرزندم نرگس توأم با سختی‌ها و دشواری‌هایی بود. شب قبل از برگشتن حسن، هنگام نماز مغرب و عشا رفتم تا وضو بگیرم. حلقه عروسیمان را که بهترین هدیه از حسن بود از انگشتم بیرون آوردم. اما ناگهان دستم لرزید و حلقه از میان انگشتانم افتاد. تا به خود جنبیدم حلقه توی راه آب افتاد و همین‌طور پایین رفت.»

با خودم گفتم: خدایا چه کنم. حلقه، تنها یادگار من از حسن! دیگر کاری از دستم ساخته نبود. احساس بدی به من دست داد. حال و هوای عجیبی پیدا کردم. بوی غربت و تنهایی و بوی شهادت، بوی رفتن یار به مشامم خورد. ترسیدم، دل‌شوره به سراغم آمد. نکنه حسن ...

پس از بازگشت حسن، همسر او چیزی نمی‌گوید. اما روز بعد از او می‌پرسد چه کار کرده است که در این سفرش، حلقه از دست او رها شد و به آبراه افتاد!

حسن ساکت می‌ماند. نگاهش می‌کند. چشم‌هایش برق می‌زند و می‌گوید: «از آقا خواستم اگر لایق هستم شهادت نصیبم کند».

نحوه شهادت

قبل از عملیات والفجر مقدماتی برای شناسایی منطقه به طرف محل مورد نظر حرکت کردند.

شهید بقایی در طی مسیر مشغول تلاوت قرآن سوره والفجر بود. پس از رسیدن به مقصد، همگی از ماشین پیاده شده و به طرف سنگر دیده‌بانی حرکت نمودند.

حسن باقری برادرش را برای کاری به بیرون فرستاد‌. محمد از سنگر بیرون آمد، در حالی که هنوز فکر می‌کرد حسن او را بیهوده بیرون فرستاده‌: "برای چه این در اصرار می‌کرد که من بروم‌." محمد فقط چند متر از سنگر دور شده بود که صدای سوت خمپاره را شنید‌. بسرعت روی زمین نشست‌. خمپاره منفجر شد‌. محمد بلند شد و به اطراف نگاه کرد‌. دود از طرف سنگر دیدگاه بلند می‌شد‌. ناگهان بدن محمد سرد شد هنوز از جایش تکان نخورده بود که دید مرتضی از سنگر بیرون پرید و فریاد زد "الله اکبر، الله اکبر" بچه‌ها شهید شدند بیایید، بچه‌ها شهید شدند‌." محمد از جا جست و به طرف سنگر دوید‌. سنگر در دود و انفجار گم شده بود‌. محمد در حالی که سعی می‌کرد اطراف را ببیند فریاد زد: "غلامحسین‌! غلامحسین‌" کسی جواب نداد، اما صدایی می‌گفت‌: "یا حسین‌! یا حسین‌!"

 حسن(غلامحسین)

  باقری(افشردی)

تاریخ تولد: 25/12/1334

تاریخ شهادت: 9/11/1361

سن شهادت: 27 سالگی

 محل شهادت: فکه جنوبی

 منبع:تبیان

پی نوشت1: آنان که طعم پرواز را نمی فهمند،به چارچوب تنگ نفس، دل خوش اند...

پی نوشت برای دایی: من عجیب بی قرارم...چرا...؟نمیدانم....اما تو میدانی....


کلمات کلیدی:
 
لبخند...شهید....
ساعت ٩:٢٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢ بهمن ۱۳٩٠ 

پیامبر خدا صلی الله علیه و آله فرمود :

به شهید هفت امتیاز از طرف خداوند عطا می شود، اولین آنها بخشیدن تمام گناهان اوست بواسطه اولین قطره خونش.    وسائل الشیعه، ج11، ص9، حدیث20

×_×_×_×_×_×_×_×_×_×_×_×_×_×_×_×_×_×_×_×_×_×_×_×

شهیـــــد رضا قنبری

شهادت : مصادف با شهادت امام حسن مجتبی (علیه السلام)

وصیت نامه : من میروم،تا با خون خود، خون برادرم هادی و تمامی شهدا را زنده نگه دارم .

مزار: گلزار شهدای بهشت زهرا(سلام الله علیها) قطعه: 26 ردیف: 35 

پى نوشت1: سلام...

داشتم فکر میکردم چه مطلبی بذارم که مرتبط با شهادت امام حسن مجتبی(ع) و شهادت امام رضا باشه.....

شهید رضا قنبری رو انتخاب کردم....اسمش رضا هست....روز شهادتش مصادف با شهادت امام حسن مجتبی هست...

شهیدی که لبخند زده است پس ازشهادت....

پی نوشت 2:شهید رضا قنبری چقدر آرام خوابیدی....چقدر لبخندت زیبا هست....مثل اینکه خوشحالی ات از آسمانی شدن و دیدار با افلاکیان رو  به زمینی ها اینجور نشون دادی....خوش به احوالت در روز شهادت امام حسن مجتبی(ع) به آسمون رفتی...

آخرین کربلا نوشت به یاد غریب مدینه: کربلا یعنی غربت و آشنایی....آغاز حرکت با غربت است و با تجربه ها،رنج ها،غربت ها دوباره شکل میگیرد و سعادت برای همین غریبه های آشنا و بیگانه های تنهاست...کاش غریب باشیم...

پی نوشت برای دایی: اگر نگاهت را از من دریغ کردی...دعایت را از من دریغ نکن....


کلمات کلیدی:
 
شهید یدالله کلهر....
ساعت ۸:٥٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۸ دی ۱۳٩٠ 

شهید یدالله کلهر

جانشین فرمانده لشکر 10 سیدالشهدا(ع)

تولد: 1333

شهادت: 1بهمن 1365 _ محل شهادت: کربلای 5- شلمچه

           ********************************************

وصیت نامه

خدایا من خواهان شهادتم نه به این معنی که از زندگی کردن در این دنـیـا خـسـتـه شـده ام و خـواسـتـه بـاشم خود را از دست این سختی ها و نـاملایمات دنیوی خلاص کنم بلکه می خواهم شهید شوم تا اگر زنده ام مـوجـودی نـبـاشم که سبب
جلوگیری از رشد دیگران شوم تا شاید خونم بتواند این موضوع را جبران کند و نهال
کوچکی از جنگل انبوه انقلاب را آبیاری کند.

مـی خـواهم شهید شوم تا خونم به سرور شهیدان حسین علیه السلام گواهی
دهد که من مانند مردم کوفه نیستم و رهرو راهش بوده ام.

مرا فراخوان که دیگر نمی توانم صبر کنم و صبرم به پایان رسیده است.

پدر

دیدم ناراحت و افسرده است . پرسیدم : چی شده ؟ چرا این قدر ناراحتی ؟

گفت : راستش امروز صحنه ای دیدم که نمی توانم یک لحظه فراموشش کنم.

گفتم : چه اتفاقی ؟

گفت : برای سرکشی به خانه یکی از شهدا رفته بودم.

می دانستم که دختر کوچکی دارد. اسباب بازی برایش تهیه کرده بودم.
وقتی در خانه آن شهید رفتم و در زدم دخترک در خانه را باز کرد . تامرا دید فهمید
که یکی از دوستان پدرش هستم. بدون این که نگاه به اسباب بازی که توی دستم بود
بیندازد گفت : اگر بابام را آورده ای بیا تو اگر نیاورده ای برو…
..و در را به رویم بست.

این واقعه موجب تاثر حاجی شده بود . تا چند روز او را می دیدم که گرفته و ناراحت است. شاید به خاطر همین مسایل بود که حاضر نمی شد زیاد به خانواده و تنها دخترش سربزند، تا آنجا که دختر چهارساله اش او را نمی شناخت...(راوی: صادق غضنفری)

درمان

بعد از مجروحیت عملیات والفجر هشت نه ماه تحت درمان بود . به خاطر دستش درمان او این قدر طول کشید.

از بیمارستان مرخص شده بود . به منطقه رفت ولی دستش هنوز خوب نشده
بود. وقتی هوا سرد می شد ، دست او درد می گرفت ناراحت بود . دکترها معاینه اش
کردند ولی فایده ای نکرد و آخرین باری که عازم منطقه بود ، گفتم : حاجی این دستت
را چه می کنی ؟ ای کاش کمی بیشتر می ماندی تا بلکه درمان شود.

گفت : حالا هم قرار است درمان شود. ان شاءالله تا چند وقت دیگر. گفتم: کجا ؟ توی جبهه ؟

ساکت ماند . گفتم : اینجا نتوانستند خوبش کنند ، انتظار داری آنجا خوب شود ؟

گفت : توی جبهه راهی هست که هنوز دکترها به آن نرسیده اند من باید
بروم و درمان خودم را همان جا به دست بیاورم.

تازه این موقع بود که فهمیدم منظورش از درمان و مداوا چیست شهادت………

(راوی:میربزرگی)

بشارت

در خاطره‌ای، برادرش نقل می‌کند که در عملیات «کربلای5» دوست و هم‌رزم صمیمی شهید کلهر به نام سیدحسن میررضی به شهادت می‌رسد، این شهادت برای شهید کلهر خیلی سنگین تمام شد. از آنجا که ارتباط بسیار نزدیک و صمیمی با هم داشتند،
ایشان بی‌تابی می‌کردند و در همان منطقه عملیات داخل نفربر رفته بود و با حزن و اندوه و غم از دست دادن یار نزدیک خود گریه می‌کرد. رفقا و دوستان هرچه اصرار کردند ایشان آرام نشد. تا این‌که حاج آقا (شهید) میثمی او را می‌بیند، به طرفش می‌رود و در گوش وی قدری صحبت می‌کند. شهید کلهر بلافاصله گریه‌اش قطع می‌شود و تبسم می‌کند پس از این‌که شهید میثمی می‌رود، دوستان جویای موضوع می‌شوند. وی می‌گوید که ایشان در گوش من همان حرفی را گفتند که حضرت رسول اکرم(ص) به حضرت زهرا(س) گفتند و دیری نپایید که همین موضوع به واقعیت پیوست و در مرحله بعد عملیات «کربلای 5» شهید کلهر به شهدا پیوست.

کربلا نوشت: کربلا یعنی گذشتن از خود برای رسیدن به اوج بودن....بودنی که او شاهد است و بس.... 

پی نوشت1: دلم باران می خواهد....آسمان ببار....دلتنگم....آسمان ببار.....

پی نوشت برای دایی: ای آسمان نشین مهربان من...به اندازه یک نگاه....یک لحظه....یک لبخند....برای من وقت داری...؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟


کلمات کلیدی:
 
در شهادت باز است هنوز.....
ساعت ۱۱:٠۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٢ دی ۱۳٩٠ 

شهادتت مبارک شهید مصطفی احمدی روشن....

 عشق پرواز بلندی است،مرا پر بدهید.....

راهت را ادامه می دهیم....پای این عَلم تا آخرین قطره خون هستیم....

این جمله تقدیم به خانواده شهید احمدی:  از دوست داشتنی هایت هرچه بیشتر قربانی کنی...."حسین" تر می شوی.... 


کلمات کلیدی:
 
شهید ابراهیم اصغری ....
ساعت ٩:٢٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٩ دی ۱۳٩٠ 

تاریخ تولد: سال 1336 ،زنجان

وی دانشجو،معلم، ورزشکار، شاعر، نویسنده، کاریکاتوریست، مداح اهل بیت
و عضو شورای فرماندهی اطلاعات عملیات لشگر 31 عاشورا بود

تارخ و محل شهادت:19/10/65 ،عملیات کربلای 5 بعنوان غواص در منطقه شلمچه
به شهادت رسید.

قسمتی از وصیت نامه شهید:

من سرباز حقیر امام زمان،ابراهیم اصغری، با آگاهی کامل این راه را که ثمره هزاران گل نورسته پرپر شده انقلاب اسلامی است، انتخاب کرده ام و می دانم که این راه سختی و شکنجه و معلولیت و شهادت و اسارت داردولی من از صلب مردانی، متولد شده ام که قرن ها می گفتند:«حسین جان اگر در کربلا بودیم نمی گذاشتیم دست نامحرمان به خیام اطفال مظلومت برسد» و من هم در ادامه راه آنها به لبیک گویان، پیوسته ام، اگر چه دیر بیدار شدم? اگر چه برای یافتن آب حیات در ظلمت به خیلی درها کوبیدم، ولی سرانجام، آن دری را که باید اول می زدم، یافتم و اکنون هرگز این آستانه را رها نخواهم کرد.
قسمتی از دست نوشته های شهید:

«انسان حرف‌هایی دارد که کلمات قادر به ادای آن نیستند، من اکنون و همیشه در این حال بوده‌ام و شاید خیلی از این حرف‌ها به صورت اشک از چشمانم ریخته است.»

******
 «عشق برای من

مثل ریاضت کشیدن

برای توست

در فصلی

که می‌دانی انتهایی ندارد...»

************

«کم‌کم دارم اعتماد به نفس پیدا می‌کنم، شاید بتوانم خودم را پاک کنم...با خودم قرار گذاشته‌ام که غذای لذیذ و آب سرد نخورم؛ به یاد مولا حسین(ع) و یارانش، به یاد آن‌هایی که حتی در عمرشان یک‌بار لب به بستنی، فالوده، آب‌میوه و این همه خوراک لذیذ نزده‌‌اند...

خدایا فردا روز دیگری ‌است، نمی‌خواهم همان ابراهیم امروز باشم....»
*******************

«خدایا! اگر تاوان گناهانم سوختن است، اگر جرم معاصی‌ام شکنجه است،
اگر امتحانم با زخم و خون و خاک است، اگر جزای بدی‌هایم تکه پاره شدن است، اگر
بخشیده شدنم به تنهایی و غربت و درد و بی‌کسی‌ است، پس راضی‌ام به رضایت..... معبودا.......دوستت دارم.»
***************************

«... خدا ما را در حصار خود گرفت و من این را با تمام رگ و پوستم احساس کردم. شب قبلش نیز خدا را با دلم دیدم، آن مهربان‌ترین مهربانان را، آن زیباترین کلمه‌ی هستی را...»
***********************************

«معبودا! شوق رسیدن به جوارت را دارم. شوق نظر به وجهت را...ای ارحم‌الراحمین!
می‌خواهم بندها را پاره کنم، قفس‌ها را بشکنم، از زندان دنیا آزاد شوم. خلاصم کن،
رهایم کن، کمک کن تا پر بگیرم...»
*******************************************

این  آخرین جملاتی است که شهید ابراهیم اصغری در شب عملیات کربلای 5 در 

 18/10/1365 در آخرین صفحه دفترچه اش نوشته است:

« این زیباترین لحظه ی زندگی من است زیرا پنج ساعت مانده یا به معشوق بپیوندم و یا حسرت عاشقان را بخورم..... »

**********************************************************

کتاب‌های «شاعرانه‌های ناتمام» و «زیر غبار خاطره» حاوی دست‌نوشته‌ها، اشعار و سایر آثار هنری شهید ابراهیم اصغری است.

پی نوشت1: از دست نوشته هایش معلوم بود که زمینی نیست....آسمانی هست شهید ابراهیم.....بدجور دلم را مشغول کرد با این جمله :"شب قبلش نیز خدا را با دلم دیدم....."

پی نوشت 2: برای حاج احمد کاظمی به بهانه تاریخ شهادتش یه جمله می نویسم تا یه پست مجزا براشون بنویسم:خوشا به حال آنان که پروازشان اسیر هیچ قفسی نشد و هیچ بالی اسیر پروازشان نساخت....خوشا به حال آنانکه....

کربلا نوشت: کربلا همان دل تو.....اگر می خواهی به کربلا برسی باید از وابستگی هایت عبور کنی....

پی نوشت برای دایی: خیلی نگاه می کنم عکست را....دعایم کن..... 


کلمات کلیدی:
 
هویزه....شهید علم الهدی....
ساعت ۱٢:٠٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٤ دی ۱۳٩٠ 

شهید سید محمد حسین علم الهدی فرزند سید مرتضی

محل ولادت – اهواز
سال ولادت – 1337/7/8
محل شهادت – اهواز ( هویزه )
سال شهادت – 1359/10/16

تنها ره سعادت

 قبل از پیروزى انقلاب حسین که دانشجوى مشهد بود، به اهواز آمده بود. وقتى به اهواز رسید، از اینکه روى دیوارهاى شهر، شعارى نوشته نشده بود، بسیار ناراحت شد و گفت: باید اقدام کنیم. با هم به بازار رفتیم و چند قوطى رنگ اسپری خریدیم و موتور یکى از دوستان را هم گرفتیم. قرار شد نیمه‏اى شب شعار نویسى بر دیوارها را شروع کنیم. آن شب خسته بودیم و تا طلوع فجر به خواب رفتیم. وقتى که براى نماز بیدار شدیم، با وجود اینکه هوا رو به روشنى بود، حسین مصمم بود که برنامه‏اش را اجرا کند. سوار بر موتور از خانه بیرون آمدیم، من رانندگى موتور را عهده دار شدم و حسین شعار نویسى را. اولین شعارى که حسین با خط زیبا نوشت این شعار بود:

تنها ره سعادت: ایمان، جهاد، شهادت

نحوه شهادت شهید علم الهدی

 «قامت حسین، از میان دود و گرد و غبار پشت خاکریز پیدا شد. یک تانک دیگر با گلوله حسین به آتش کشیده شد. پیدا بود که از همه افراد گروه، اکنون فقط حسین زنده مانده است. حسین از جا بلند شد و خود را به خاکریز دیگر رساند. غیر از گلوله‏اى که در آرپى جى بود، یک گلوله دیگر هم داشت. دوباره پیشروى تانک‏ها شروع شد. به قصد تصرف خاکریز پیش مى‏آمدند. حسین پشت خاکریز خوابیده بود. تانک به چند مترى خاکریز که رسید، حسین گلوله‏اش را شلیک کرد، دود غلیظى از تانک بلند شد. چهار تانک دیگر به ده مترى حسین رسیده بودند. حسین از جا بلند شدو آخرین گلوله را رها کرد. سه تانک باقیمانده در یک زمان به طرف حسین شلیک کردند و محل استقرار حسین را دود و گرد و خاک پوشاند، گرد و خاک که کمى فرو نشست توانستیم اول آرچى جى و سپس حسین را ببینیم. جسد حسین به پشت روى ته مانده خاکریز افتاد و چفیه بلند گردنش، صورت او را کاملاً پوشانده بود. »

 قرآن و شناسایی پیکر شهید علم الهدی

 عراقی‏ها با تانک از روی اجساد مطهر شهدای هویزه گذشتند، طوری که هیچ اثری از شهدا نماند. بعدها جنازه‏ها به سختی شناسایی شدند. حسین را از قرآنی که در کنارش بود شناختند. قرآنی با امضای امام خمینی(ره) و آیت‏الله خامنه‏ای.

 شب عملیات

شب عملیات هویزه  شور و حال عجیبى در بچه ها دیده مى‏شد. بعضى از بچه‏ها قلم و کاغذى تهیه کرده و وصیت نامه مى‏نوشتند، بعضى نماز مى‏خواندند و بعضى قرآن، و بعضى با یکدیگر شوخى مى‏کردند، صحنه هایى همچون شب عاشورا چنانکه در تاریخ و روایات وصف شده دیده مى‏شد. سید حسین دستور داد همه موجودى انبار، یعنى دوگونى لباس نو را بین بچه‏ها تقسیم کنیم.

  مطالعه نهج‌البلاغه همراه با گریه

  اتاق کوچکى از ساختمان نهضت سوادآموزى اهواز در اختیار سید حسین بود، ایشان و چند نفر از دوستانش از جمله من، به آنجا رفت و آمد داشتم. یکى از شب‏ها، من و حسین در این اتاق مشغول مطالعه بودیم. نیمه‏هاى شب بود که نهج البلاغه مى‏خواند. من نگاه کردم به ایشان، دیدم چهره‏اش برافروخته شده و دارد اشک مى‏ریزد. من با زیر چشم، شماره صفحه نهج البلاغه را نگاه کردم و به ذهن سپردم پس از مدتى، سید حسین نهج البلاغه را بست و براى استراحت به بیرون رفت. من صفحه نهج البلاغه را باز کردم، دیدم همان خطبه‏اى است که حضرت على (ع) در فراق یاران باوفایش ناله مى‏کند و مى‏فرماید :

  أین َ عمار؟ أین َ ذوالشهادتین؟ کجاست عمار؟ کجاست.....

جوار خدای متعال

پس از شهادت حسین، مادر ایشان به محضر حضرت امام خمینى (ره) رسیدند. امام که قبلاً شهادت سید حسین و دیگر دانشجویان پیرو خط امام را مى‏دانستند به حاج خانم تسلیت گفتند. حاج خانم گفتند: حضرت امام، حسین امسال عازم مکه بود اما... امام فرمودند:«او به جوار خداى متعال رفت که از مکه بالاتر است. »

                                                                      منبع:ساجد،کتاب حماسه هویزه

هویزه یعنی از همه طرف محاصره....هویزه یعنی ایستادن تا آخرین نفس.....هویزه یعنی پلکان آسمان....

 علم الهدی یعنی امید و شجاعت، یعنی شهامت و رشادت.

علم الهدی شکوه و عظمت، یعنی سربلندی، یعنی پایداری و استقامت.

علم الهدی یعنی آیات وحی در سینه، یعنی قرآن ناطق، یعنی حافظ سخنان محبوب...

پی نوشت1:هویزه....دل را بدجور به کربلا می برد....عبور تانک ها از بدن هایشان... مانند سم اسبان رو بدن ها....بدن های شان زیر آفتاب....وای....عاشورایی بوده است هویزه....چه جوانانی....ما کجا هستیم... آن ها کجا بودند....خود را آماده کنیم....انشالله در رکاب امام زمان مان بجنگیم....خود را برای بودن مقابل تانک ها آماده کنیم....از جان خود بگذریم برای مولایمان....علم الهدی ها باشیم برای مولا.....ولی ابتدا باید از  سیم خاردار نفس خود عبور کنیم....

کربلا نوشت به یاد شهدای هویزه:کربلا یعنی دلی آرام....آن جا که به سوی او دعوت می شوی و جلوه اش در تمام هستی می بینی....انگار همه الطافش بر دلت نزول می یابد.....او هست.......همین و بس......

پی نوشت برای دایی: حرف هایی زیادی دارم برای نگفتن.....بماند برای بعد.....


کلمات کلیدی:
 
یا رقیه بنت الامام الحسین(ع).....
ساعت ۱٠:٢٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٦ دی ۱۳٩٠ 

شب عملیات زودتر از بقیه راه افتادیم. مسیرمان از توی یک شیار بود. با زحمت زیاد، خط دشمن را رد کردیم،به بچه ها اشاره کردم که: بخوابین.

همه دراز کشیدن روی زمین. اگر این جا بودی، صدای نفس کسی را نمی شنیدی. شش دنگ حواسم به اطراف بود. لحظه ها انگار سخت می گذشتند و کند. هر آن منتظر شنیدن صدای بیسیم بودم و منتظر دستور حمله.

چند دقیقه گذشت و خبری نشد ،کنترل نیرو توی آن شرایط، کار سختی بود. درست بالا سر بچه ها، تیربارهای دشمن منتظر کوچکترین صدایی بودند. دور تا دور مقر فرماندهی لشگر را سیم خاردار حلقوی کشیده بودند، و کیسه گونی های پر از خاک و شن، و موانع دیگر هم سر راه.

چند دقیقه دیگر گذشت و باز خبری نشد. ناراحتی ام هر لحظه بیشتر می شد. کافی بود کوچک ترین صدایی از یکی در بیاید. آن وقت، هم از رو به رو می زدنمان، هم از پشت سر.

چند دقیقه دیگر هم گذشت. وقتی دیدم خبری نشد، ذکر و توسل را شروع کردم. متوسل شدم به معصومین (علیهم السلام)، از همان اول صورتم خیس اشک شد. ازشان می خواستم کمک کنند که بچه ها همین طور ساکت بمانند؛ سرفه ای اگر می خواهند بکنند توی دلشان خفه بشود، خدای نکرده اسلحه ای، چیزی به هم نخورد، تیری شلیک نشود. بیشتر از همه هم می خواستم هر چی زودتر دستور عملیات را بدهند.

انگار بی بی عنایت کرده بو یک دفعه یاد حضرت رقیه (سلام الله علیها) افتادم. توسل کردم و گفتم: اومدم در خونه شما که با اون دست های کوچیک تون بالاخره دست به کار بشین و کمکمون کنین.

مشغول حرف زدن با حضرت رقیه (سلام الله علیها) شدم. اشک هام دوباره شروع کرد به ریختن. زیاد نگذشت، یک دفعه سنگینی دستی را روی شانه ام احساس کردم. بیسیم چی بود. گوشی را دراز کرد طرفم. نفهمیدم چطور گوشی را از دستش قاپیدم. فرمانده بود. خیلی آهسته حرف می زد. گفت: با توکل بر خدا، شروع کن.

عبدالحسین، حرف هاش که به این جا رسید، ساکت شد. صورتش سرخ شده بود و داشت گریه می کرد. خیره دور دست ها بود. انگار همان صحنه ها را داشت می دید کمی بعد دنبال حرفش را گرفت و گفت: حضرت رقیه (سلام الله علیها) عجب عنایتی به ما کردند! من اصلاً نفهمیدم چه شد وقتی به خودم آمدم، دیدم با بیسیم چی تنها هستیم. همه رفته بودند! نمی دانم سیم خاردارها و موانع را چطور رد کردند، فقط می دانم توی مدت کمی، سنگرها و همه چی را منهدم کردند و مقر را گرفتند. همین، دشمن را فلج کرد. وقتی که فرمانده بالای سرشان بود، شکست می خوردند، چه برسد به حالا که دیگر بدون فرمانده شده بودند.

صبح عملیات، یکی از فرماندهان آمد سراغم. مرا بغل کرد و همین طور پشت سر هم می بوسید. می گفت: تو چه کار کردی که تونستی تو کمترین فرصت، این مقر رو از بین ببری؟! اصلاً نمی دونی چی شد، خط دشمن از هم پاشید، گیج و سر درگم شد، آخه خیلی حرفه، فرمانده اش، پشت سرش نابود شده بود.

                                                                          راوی: سید کاظم حسینی...در مورد شهید برونسی

 

پی نوشت1: همیشه سر دختر بود و آغوش پدر...و حالا سر پدر بود و آغوش دختر....

سلام بر بنت الحسین(ع).....ما را به زیارت بپذیر....یا حضرت رقیه......دست های کوچکی دارد ولی گره گشای مشکلات بزرگ است.....

پی نوشت 2: برای حماسه 9 دی فقط این 2بیت رو می نویسم:

گر کرب و بلا نبوده ایم ، حال هستیم........گر شام بلا نبوده ایم ، حال هستیم

ای مردم عالم همگی گوش کنیـد............تا آخر خون مطیع رهبر هستیم

کربلا نوشت: کربلا یعنی شهادت....شهادت چشم نمیخواهد، دیدن می خواهد....که یار اگر دیدنی است...بی دیده باید دید.....

پی نوشت برای دایی: اینجا دلی تنگ است برایت... آنجا را نمیدانم....این روزها تو را کم دارم....لحظه ای به دلم سر بزن....لحظه ای....به اندازه یک نگاه....برایم دعا کن....


کلمات کلیدی:
 
شهید سعید است و شهادت سعادت......
ساعت ۸:۳٠ ‎ق.ظ روز شنبه ۳ دی ۱۳٩٠ 

ساعاتی پیش که عملیات کربلای 4 بسیاری از یاران را آسمانی کرده بود، «سعید» بین آسمان و زمین در انتظار پرواز بود، اما اکنون «او» به اوج آسمان رسیده بود... .

پرستار در حالی که اشک پهنه صورتش را پوشانده بود، می‌گفت: چند دقیقه پیش، این مجروح عملیات، زیر لب چیزی زمزمه می‌کرد و من به گمان شنیدن درخواستش، گوشم را نزدیکتر بردم، اما او زیارت عاشورا زمزمه می‌کرد و طلبی نداشت.

 لحظاتی بعد وقتی به او و نجوایش خیره شده بودم، اندکی از تخت جدا شد و با صدای بلند فریاد می‌زد: دیدمش! دیدمش! و بعد آرام بر تخت افتاد و... .

دوستی می‌گوید: بارها شاهد بودم، «سعید» پول توجیبی خود را به روضه خوان حرم مطهر حضرت محمد بن موسی الکاظم (ع) دزفول می‌داد و خودش پای روضه اش می‌نشست و گریه می‌کرد...

هر چند رزمندگان گردان های بلال و عمار سازماندهی می‌شدند، روزی از او پرسیدم: سعید! چرا در تیپ امام حسن مجتبی (ع) بهبهان می‌رزمی، پاسخش این بود: می‌خواهم کسی مرا نشناسد تا آسوده تر باشم....

علاقه عجیبی به ذکر مصیبت اباعبدالله (ع) داشت... او در آخرین وصایایش می‌نویسد: «سلام مرا به امام حسین برسانید و بگویید که مدتها در انتظارت نشسته بودم، ولی چه فایده که سعادت آنچنانی نداشتم...».

و شاید در لحظات پایانی عمر به آرزوی خویش رسید که در وصیتنامه اش آرزو کرده بود: «و اما ای سالار شهیدان امام حسین جداً خیلی مشتاق و عاشق بودم که به زیارت قبر شش گوشه‌ات بیایم و خاک کربلا را مرهم دردهایم کنم، اما پروردگار مرا پیش خود فراخواند و امیدوارم که در آخرین لحظات عمرم، رویت را ببینم؛ آقا جان، میان ما و خدا شفیع باش...»

بسیجی شهید «سعید سعاده» در حماسه غریب کربلای 4 در بامداد 4 /10 /65 مظلومانه بالش شکست و ساعاتی بعد با نجوای زیارت عاشورا همنشین یاران آسمانی اش شد... .

دوستانش در مسجد امام حسن عسکری (ع) و همکلاسی‌هایش در کلاس اول رشته علوم تجربی دبیرستان آیت الله طالقانی در پارچه نوشته هایی، با خط درشت نوشتند: «شهید سعید است؛ شهادت سعادت».                  منبع:تابناک

 

پی نوشت 1: این پست رو به مناسبت سالروز عملیات کربلای 4 و  شهدای عملیات قرار دادم....برای شهدای عملیات کربلای 4....صلوات هدیه ای کنیم.....انشالله شهدا شفاعتمون کنند....

کربلا نوشت: عاشقان بهانه جویان وصل اند...که به یک سیب سرخ هم کربلایی می شوند....چه رنگش...رنگ پرچم...و عطرش...شمیم سحرگاهان حرم است....                                                                            


کلمات کلیدی:
 
شهید تفحص.....شهید علیرضا شهبازی
ساعت ۱۱:۳٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٦ آذر ۱۳٩٠ 

شهید علیرضا شهبازی

تاریخ شهادت 27 آذر 1380

محل شهادت :فکه

می خواست اگر پسر دار شد اسمش را علیرضا بگذارد. علیرضا غلام امام رضا(ع) .دوست داشت پسرش نوکر اهل بیت باشد. همان جا از امام رضا (ع) خواست امام جواد (ع) را سرلوحه پسرش قرار دهد. حالا از آن روزها 8سال می گذرد و امام رضا (ع) تمام حاجت هایش را برآورده کرده است از علیرضایش که تا بود نوکر اهل بیت بود و تا شهادت پسرش که مانند امام جواد(ع) در 25 سالگی به شهادت رسید.
مادرش می گوید: رضا همیشه تولد و شهادت حضرت را به مشهد می رفت گویی مشهدالرضا(ع) نقطه اتصال علیرضا با خدا بود
از همان سال‌های نوجوانی با شهدا مأنوس بود. حرف می‌زد و اشک می‌ریخت...چهل شب در مکانی که الان مزار اوست زیارت عاشورا می‌خواند. او خودش می‌دانست کجا دفن می‌شود؛ حتی عکسی هست که درآن رضا با دست این محل را نشان می‌دهد، دوستانش می‌گویند: رضا می‌گفته اینجا محل دفن من است.
مادر می گوید: هر وقت می خواستم نماز بخوانم می گفت مادر تو را به خدا برای شهادتم دعا کن. می گفتم آخر تو یکدانه پسرمی من بعد از شهادتت چه کنم؟» پاسخش کوتاه بود: «مثل بقیه مادران شهدا، آرام باش. می گفت: وقتی من به شهادت رسیدم شما اصلا گریه، داد و فریاد نکن.» من هم به وصیت علیرضا عمل کردم چون شهادت آرزویش بود و حالا به آرزویش رسیده.

از شهادت پسرش و حال و هوای خود می گوید:خواب علیرضا را دیدم که داخل خانه دراز کشیده بود و تعداد زیادی هم کبوتر از هواکش منزلمان به داخل آمده بودند. در خواب به رضا گفتم بگذار کبوترها را بیرون کنم که رضا گفت: نه مادر اینها کبوترهای امام رضا(ع) هستند، نباید بیرونشان کنیم. فردای آن روز رفتم امامزاده اما دلم طاقت نیاورد و سریع برگشتم خانه . ساعت 5 بعدازظهر که شد زنگ تلفن قلبم را از جا کند صدایی از پشت گوشی خبر شهادت رضا را داد...

روی سنگ قبرش یک بیت شعر نوشته شده است،آن شعر را بعد از شهادت در جیبش پیدا کردند:

« توی این عالم هستی که همه رو به فناست

به خدا یه دل دارم اونم مال امام رضاست »   منبع:امتداد،تبیان                      

پی نوشت1: تنها آنان که خدایشان زنده است شهید می شوند.....آنان که خدایشان مرده است، می میرند......

کربلا نوشت:کربلا یعنی امانت داری برای یار ...جان امانتی است که باید به جانان رساند، اگر خود ندهی می ستانند . فاصله ی شهادت تا هلاکت ، همین خیانت در امانت است .

پی نوشت برای دایی: خیلی وقته یاد گرفته ام فقط پش تو حرفهای دلم را بزنم .......حواست به من هست....؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟              


کلمات کلیدی:
 
من دلم آسمون میخواد....آسمون....
ساعت ٩:۳۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ آذر ۱۳٩٠ 

مرتضی: چی میخوای مسلم...؟

مسلم: دلتنگ رفتنم...

مرتضی: مسلم دلش رو گذاشت تو مشت حسین و رفت کوفه...
دیگه دلی نداشت که تو غربت کوفه بگیره یا تنگ بشه... اگر مسلمی چرا تسلیم
نیستی...اگر دل دادی چرا بی دل نیستی...؟

مسلم: دلم گرفته مرتضی....دلم گرفته مرتضی....   این همه چراغ ....توی این شهر....هیچ کدوم چشم هامو روشن نمیکنه....  این همه چشم توی این شهر....مرتضی هیچ کدوم دلمو گرم نمی کنه.... مرتضی این جا همه می دَوند که زنده بمونند ...هیچ کس نمی دَوه که زندگی کنه...... این شهر همش شده زمین...دیگه آسمونی نداره توی این شهر...من دلم آسمون میخواد مرتضی...

مرتضی: وقتی دلت آسمون داشته باشه...چه توی چاه کنعان باشه... چه توی زندان هارون...آسمون آبی بالاسرته......
مسلم: از کجا یه آسمون پیدا کنم مرتضی...؟      
مرتضی: فقط چشم هاتو باز کن....تا آسمون چشم های ساحل تو بالای سرت
ببینی....

زمین و آسمون از چشم های اون نور میگره پسر...

چشم ها تو روی خودت ببند.....

پی نوشت1: این پست رو برای دل خودم نوشتم.....شاید خیلی ها این دیالوگ ها رو شنیدید و دیدید.....ولی برای من همیشه تازه هست....دیالوگ های آشناییه.....

دیالوگ فیلم خداحافظ رفیق...چند روزی این دیالوگ ها حال دلمه....زیاد با خودم زمزمه می کنم....دلم میخواد تمام این دیالوگ رو پررنگ و قرمز کنم توی متن.....

دلم میخواد داد بزنم "من دلم آسمون میخواد....."......"اینجا همش شده زمین...."

من دلم آسمون میخواد....آسمون.....آسمون.....

                     دانلود کلیپ صوتی دیالوگ فیلم خداحافظ رفیق

پی نوشت 2: کربلا یعنی یقین به او....شرط واگذاری به او این است که هرچه بینی خیر توست و از فضل او....حکمتها را او می داند و ما مامور به وظیفه ایم....

سلام علی قلب زینب صبور.....


کلمات کلیدی:
 
شهید پیچک....
ساعت ٧:٤٧ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٩ آذر ۱۳٩٠ 

شهید غلامعلی پیچک

ولادت: سال 1338 ،رشته تحصیلی: انرژی اتمی ،سن شهادت: 22 سال

شهید پیچک اهل تقوا بود و در انجام فرائض دینی ، تقید و تعبد خاصی داشت . از سن ده سالگی به نماز ایستاد . نماز شبش ترک نمی شد . در نماز آن چنان حضور می یافت که خارج از خود را فراموش می کرد .

شهید پیچک در عملیات مطلع الفجر ، در نوک پیکان گردان وارد نبرد علیه دشمن شد و در منطقه « قاسم آباد» واقع در ارتفاعات « برآفتاب » با نیروهای دشمن تن به تن درگیرشد . نزدیک ظهر روز 20 آذرماه 1360 در اثر اصابت گلوله به گلو و سینه اش ، به درجه رفیع شهادت نایل آمد .

بازی دراز

"آوازه پیچک درغرب کشور پیچیده بود . هر کجا که می رفتی ، او را می شناختند ، از سومار تا ارتفاعات بمو . همین شهرت او باعث شد که جذب او شوم . رفته رفته با او که آشنا شدم . پای صحبتها و سخنرانیهایش نشستم . بینش سیاسی خوبی داشت . وقتی از سیاست حرف می زد ، گویی یک سیاستمدار برجسته ای است که سالها در عرصه سیاست فعالیت داشته است . بیشتر شناساییها را خودش انجام می داد و تا پشت سنگرهای دشمن هم نفوذ می کرد . در عملیات « بازی دراز » آخرین کسی بود که از ارتفاعات عقب نشینی کرد ."  راوی :اکبر حمزه ی

دلیلی محکم

"خون زیادی از او رفته بود , به خاطر مجروحین زیاد امدادرسانی خیلی کم شده بود . باید خیلی زود خودمان را به پادگان سر پل ذهاب می رساندیم .

غلامعلی پیچک یک ان بلند شد و با همان وضعی که داشت مشغول نماز خواندن شد . به او می نگریستم به او که ذوب در رب وجود شده بود . قبل از اینکه به پادگان برسیم شهید شد .

آن نماز نماز آخرش بود تاجایی که یادم هست این دلیل محکمی شد که من نماز هایم را اول وقت بخوانم ."   راوی: قاسم علیپور

وصیت‌نامه

جنازه مرا بر روی مین ها بیندازید، تا منافقین فکر نکنند، ما در راه خدا از جنازه‌مان دریغ داریم، به دامادی دوماهه من نگرید، دامادی بزرگی در پیش داریم.


پی  نوشت:حتی در "بن بست" هم راه آسمان باز است … "پرواز"بیاموز....

پی نوشت برای دایی: می شنوی که چی میگم....می دونی که دردم چیه....پس چرا هیچی نمیگی....؟؟باشه....راضی ام....این دلم و تو....خودت میدونی....خیلی دلتنگتم....خیلی....خیلی...برام خیلی دعا کن...


کلمات کلیدی:
 
عاشورا....حسین(ع)...
ساعت ۱۱:٠۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ آذر ۱۳٩٠ 

هم مدّاح بود هم شاعر اهل بیت (ع) ،میگفت :
 "شرمنده ام که من با سر وارد محشر شوم و اربابم بی سر وارد شود !

وسط حیات مسجد مقداری خاک ریخته شده بود و در کتابخانه باز بود. نگاهی به داخل کتابخانه انداختم حاج شیرعلی گودالی حفر کرده بود، اصلا متوجه من نبود .
- سلام حاجی خسته نباشی.
- سلام علیکم و رحمت الله
گودال درست شبیه یک قبر بود ، حتی لبه و لحد هم داشت ، حاجی سر زانوهایش را تکاند و بیرون آمد ، بهت زده گفتم :
- پناه بر خدا ، این مال کیه؟!
لبخندی زد و گفت:
- " پناه بر خدا نداره مومن ! قبر حقیر فقیر ، شیرعلی سلطانی"
خیلی سعی کردم تعجبم رو از اون پنهان کنم ، با ترس و دلهره توی قبر نگاه کردم . خیلی کوچکتر از قد رشید او به نظر میرسید!
وقتی حاجی شهید شد پیکر بی سرش را همان جا دفن کردند و شگفتا که آن قبر برای پیکرش اصلا کوچک نبود ...

(شهید حاج شیر علی سلطانی ،شهادت: 1261-غرب شوش-عملیات فتح المبین،
محل دفن: کتابخانه مسجد المهدی شیراز)



 

پی نوشت 1:أَلسَّلامُ عَلَى الدِّمآءِ السّآئِلاتِ......أَلسَّلامُ عَلَى الاَْعْضآءِ الْمُقَطَّعاتِ...... أَلسَّلامُ عَلَى الرُّؤُوسِ الْمُشالاتِ....... أَلسَّلامُ  عَلَى الشَّیْبِ الْخَضیبِ.....أَلسَّلامُ عَلَى الرَّأْسِ الْمَرْفُوعِ......یا صاحب الزمان....آجرک الله فی هذه المصیبه......
پی نوشت 2:چقدر فرق است بین اینکه " سرت " را به دامن دخترت بگذاری ، تا این که " سرت " را  به دامن دخترت بگذارند….
پی نوشت برای دایی:سلامم را به آقا برسان......دعایم کن.....همین.....


کلمات کلیدی:
 
ششم محرم....حضرت قاسم علیه السلام....
ساعت ٧:٥٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٠ آذر ۱۳٩٠ 

شهید «مرحمت بالازاده» فقط 13 سال داشت؛ نوجوانی از اردبیل؛ به پدر و مادرش گفته بود کار مهمی پیش آمده که باید به تهران برود، اما نگفته بود، چه کاری؟
وقتی با اصرار از پدر و مادر اجازه گرفت، بی درنگ راهی تهران شد؛ شنیده بود باید به خیابان پاستور برود و رفت. هر طور بود وارد ساختمان ریاست جمهوری شد؛ می گفت باید حتماً رئیس جمهور را ببیند؛ کار آسانی نبود؛ با پا در میانی این و آن بیرون ساختمان ریاست جمهوری منتظر ماند؛ آن روزها «آقا»، رئیس جمهور بود، حضرت آیت الله العظمی خامنه ای.
 وقتی آقا برای رفتن به مراسمی از ساختمان بیرون آمدند، مرحمت بالازاده خودش را به ایشان رساند، تلاش محافظان نتیجه ای نداشت، چون آقا به اشاره اجازه داده بودند تا این نوجوان را ملاقات کنند؛ مرحمت 13 ساله با لهجه شیرین آذری و شاید هم به زبان آذری گفت «آقا! یک خواهش داشتم».
آقا با مهربانی حالش را پرسیدند و نامش را و بعد گفتند «خب، چه خواهشی پسرم؟» مرحمت که هیجان زده بود، نفس عمیقی کشید و گفت «آقا! خواهش می کنم به آقایان روحانی و مداحان دستور دهید دیگر روضه حضرت قاسم (ع) نخوانند!» آقا پرسیدند «چرا فرزندم؟ و مرحمت که حالا دیگر بغضش ترکیده بود و هق هق گریه امانش نمی داد با کلماتی بریده بریده گفت «آقا! حضرت قاسم (ع) هم مثل من 13 ساله بود که امام حسین (ع) به او اجازه میدان داد، اما فرمانده سپاه اردبیل اجازه نمی دهد به جبهه بروم، می گوید 13 ساله ها را نمی فرستیم».
مرحمت 13 ساله به اردبیل بازگشت، اما برخلاف دیروز که از اردبیل به تهران می آمد، دلگرفته و غمزده نبود؛ از خوشحالی در پوست نمی گنجید، دلش برای اینکه زودتر برسد، پر می کشید. کاش اتوبوس هم پر داشت. مرحمت بالازاده با نشان دادن مجوز آقا، وارد تیپ عاشورا شد.
 «مرحمت بالازاده» روز 21 اسفند 1363 در عملیات «بدر» در جزیره مجنون شهید شد....

پی نوشت 1: کاش وقتی خدا در حشر بگوید : چه داشت؟....سر برکند حسین بگوید : حساب شد …

پی نوشت2: پاهای قاسم ابن الحسن که در آغاز به رکاب اسب نمی رسیدند، به زمین کشیده می شد....یا حضرت قاسم دست ما رو بگیر....

پی نوشت برای دایی:.................خودت خبر داری از احوال دلم....پس برای دلم دعا کن.......راستی من سر قولم هستم..... اما تو......باشه....سکوت میکنم که بدانی.....


کلمات کلیدی:
 
حسین جانم...
ساعت ٩:٠۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٦ آذر ۱۳٩٠ 

چند روزى مى‌شد اطراف منطقه کانى‌مانگا در غرب کشور کار مى‌کردیم و مشغول تفحص پیکر شهداى عملیات «والفجر 4» بودیم.
 اواسط سال 71 بود. از دور متوجه پیکر شهیدى داخل یکى از سنگرها شدیم، سریع رفتیم جلو، همان طور که داخل سنگر نشسته بود، ظاهراً تیر یا ترکش به او اصابت کرده و شهید شده بود.
 
خواستیم بدنش را جمع کنیم و داخل کیسه بگذاریم، بعد از لحظاتی در کمال حیرت دیدیم انگشت وسط دست راست این شهید کاملا سالم مانده است؛ یعنی در حالی که همه بدن او اسکلت شده بود این انگشت سالم و گوشتی مانده بود.
 
کمی که دقت کردیم دیدیم داخل این انگشت شهید انگشتری است؛ همه بچه‌ها دور پیکر شهید جمع شدند. خاک‌هاى روى عقیق انگشتر را که پاک کردیم، صدای ناله و فغان بچه‌ها بلند شد؛ روى عقیق آن انگشتر حک شده بود «حسین جانم».

                                                           راوی: گروه تفحص شهدا،خبرگزاری فارس

پی نوشت 1: این روز ها به هر طرف نگاه می کنم تو بالای نیزه ای.....السلام علیک یا اباعبدالله الحسین...این روزها دلتنگ حرمت می شوم بسیار.....

پی نوشت 2: از همه دوستان در این ایام که به یاد شهدای کربلا عزاداری می کنند التماس دعا دارم....

پی نوشت برای دایی: کاش هیچ گاه تصویری از تو در خاطرم نبود.....برای شهادتم دعا کن دایی....شفاعتم کن.....این روزها که به زیارت ارباب می روی....من رو نبری از یادت ...


کلمات کلیدی:
 
شهید منوچهر مدق
ساعت ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱ آذر ۱۳٩٠ 

جانباز شهید منوچهر مدق در عملیات فتح المبین، بیت المقدس، کربلای پنج و والفجر هشت شرکت داشت.
او در منطقه عملیاتی مهران در جنوب غرب کشور روز اول اردیبهشت ماه سال 1361 با مصدومیت شیمایی روبرو گردید.
پس از پایان جنگ تحمیلی و دفع دشمن متجاوز از میهن؛ در پادگان دوکوهه و مقرهای لشگر27 محمد رسول الله(ص) ادامه خدمت داد.
او به تدریج با بروز علائم مصدومیت شیمایی( هفتاد درصدی) ، در تهران بستری  و تحت درمان قرار گرفت. چندین بار مورد عمل جراحی ریه قرار گرفت و سرانجام پس از سالها تحمل رنج بیماری در روز سوم آذرماه سال 1379 در بیمارستان ساسان به شهادت رسید.

منوچهر با خدا معامله کرد و حاضر نشد مفت ببازد

منوچهر بسیار صبور و مهربان بود. با تمام دردی که داشت هیچ وقت اعتراض نمی کرد. "سوره یاسین" و "الرحمن" و"زیارت عاشورا" را خیلی دوست داشت.عاشق آسمان بود و بیشتر وقت ها نمازش را در پشت بام خانه می خواند. همیشه می گفت: " من آنقدر عاشق پروردگار هستم که نمی خواهم به این راحتی شهید شوم"

 شب آخر در بیمارستان پزشکان گفتند که دیگر امیدی به زنده ماندن منوچهر نیست.

تا صبح کنار منوچهر نشستم و هر دو گریه می کردیم.صبح حالش بد شد و خونریزی زیادی داشت. دست کشید روی خون و به صورتش زد گفتم: منوچهر! چرا این کار را می کنی؟ گفت: "خون شهید است"

از من خواست تا برایش لیوان آبی بیاورم وقتی آوردم روی سرش ریخت و گفت: من غسل شهادت دادم و شروع کرد به نماز خواندن حال عجیبی داشت.بعد از نماز دستهایم را گرفت و گفت: این دستها زحمت زیادی برای من کشیده اند چند بار تکرار کرد. من هم گریه می کردم و نمی توانستم جوابش را بدهم.منوچهر همیشه می گفت: نمی خواهم روی تخت بیمارستان شهید شوم. وقتی پرستار ملافه های تختش را عوض می کرد من و علی او را از تخت بلند کردیم منوچهر دست من را گرفت و یک نگاه به علی و من کرد و چشمانش را بست. او در آغوش من و پسرم شهید شد.

«گاهی از نمازهاش می فهمید دل تنگ است. دل تنگ که می شد، نماز خواندش زیاد می شد و طولانی. دوست داشت مثل او باشد، مثل او فکر کند، مثل او ببیند، مثل او فقط خوبی ها را ببیند. اما چه طوری؟
منوچهر می گفت «اگر دلت با خدا صاف باشد، اگر خوردنت، خوابیدنت، خنده ها و گریه هات برای خدا باشد، اگر حتی برای او عاشق شوی، آنوقت بدی نمی بینی، بدی هم نمی کنی، همه چیز زیبا می شود.» و او همه ی زیبایی را در منوچهر می دید. با او می خندید و با او گریه می کرد. با او تکرار می کرد

نردبان این جهان ما و منی ست       عاقبت این نردبان بشکستنی ست

لیک آن کس که بالاتر نشست       استخوانش سخت تر خواهد شکست

چرا این را می خواند؟ او که با کسی کاری نداشت،
پستی نداشت. پرسید. گفت «برای نفسم می خوانم.» (از کتاب اینک شوکران.)

پی نوشت 1: بسیج مدرسة عشق و مکتب شاهدان و شهیدان گمنامی است که پیروانش بر گلدسته‌های رفیع آن اذان شهادت و رشادت سرداده‌اند.هفته بسیج گرامی باد....

پی نوشت 2: کتاب اینک شوکران  شهید مدق به روایت همسر...را حتما بخونید...

پی نوشت برای دایی: چقدر دلم میخواست من هم از لحظه های "در کنار تو بودن "بگویم...ولی من از در کنار تو بودن چیزی را به خاطر ندارم ،ولی "با تو بودن "و "به یادت بودن "را بسیار به خاطر دارم مهربانم....خیلی برام دعا کن دایی....


کلمات کلیدی:
 
شهید مجید دایی دایی
ساعت ۱٠:۳۱ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۸ آبان ۱۳٩٠ 

پاسدار شهید مجید دایی دایی

فرزند: علی اکبر

در 28 شهریور ماه 1342 در قزوین به دنیا آمد

در 30 آبان 1364 در هور الهویزه به آسمان‌ها پر گشود.

بعد از نماز سریع چادرم را جمع می کردم، می رفتم دنبال کارهایم. می گفت بعد از نماز بشین دو کلام، فارسی با خدا حرف بزن. توی قنوت نمازش دعای فرج را فراموش نمی کرد. قرآن بعد از نماز صبحش هم ترک نمی شد. از جبهه که می آمد، وقتی می ایستاد به نماز، می نشستم تماشایش می کردم. قشنگ نماز می خواند.
با ضد انقلاب بحث می کرد؛ بدون ذره ای تندی و خشونت. سعة صدر داشت. در وصیت نامه اش نوشت: راضی نیستم کسانی که امام و انقلاب را قبول ندارند در مجالس ترحیمم شرکت کنند.
خیلی به چادر حساس بود. رفته بودیم مسافرت. سختم بود چادر سر کنم. با مانتو و روسری می گشتم. الآن که عکس هایم را نگاه می کنم، توی هیچ کدام از عکس ها نیست! حاضر نبود کنارم در عکس باشد. این گونه اعتراضش را نشان می داد.
امام و انقلاب را با تمام وجود دوست داشت. یک روز وضو می گرفتم: شیر آب باز بود. گفت: امام که وضو می گیرند، در هر بار شستن، شیر آب را می بندند. برایم جالب بود که تذکر هم که می دهد، امام را فراموش نمی کند.

بابا می خواست اسمش را برای مکه بنویسد؛ مجید قبول نمی کرد. می گفت: ما از کربلا می رویم مکه.

حاج آقا ذوالفقاری می گفت: من تعبیرم این است که اگر بخواهیم راجع به او صحبت کنیم، بهتر است خطبة متقین امیرالمؤمنین(ع) را بخوانیم. واقعا او تبلوری از خطبة متقین بود. در تمام مدت رفاقت، هیچ گاه ندیدم از دنیا حرف بزند. بسیار کم حرف بود، ولی پرکار. بسیار قانع بود. همیشه اول خودش عمل می کرد، بعد حرف می زد. حرفی که خودش عمل نمی کرد، نمی زد. در این مدت والله قسم، کار مکروهی از او ندیدم.

پی نوشت 1: کـــــوچه هامـــان را بنام شـهدا کردیم تاهر زمان نشــــانی منزلــــمان را میدهیم بدانیم از گذرگاه کــــدام شـــهید با آرامـــش به خانه میرســـــیم.

پی نوشت برای دایی محمدرضا: اینجا آسمان ابریست، آنجا را نمیدانم....تو بیایی به دلم،آفتابی آفتابی می شود هوای دلم.....برای آمدنت دلم را خانه تکانی کرده ام...بیا دایی...


کلمات کلیدی:
 
عید غدیر....
ساعت ٩:٢۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۳ آبان ۱۳٩٠ 

عید غدیر که می شد، خیلی ها عزا می گرفتند. لابد می پرسید چرا؟ به همین سادگی که چند تا از بچه ها با هم قرار می گذاشتند به یکی بگویند سید. البته کار که به همین جا ختم نمی شد. ایستاده بودیم بیرون چادر یک دفعه می دیدیم چند نفر دارند دنبال یکی از برادرها می دوند، هی می گویند «وایسا سیدعلی کاریت نداریم.» و او مرتب قسم می خورد که «من سید علی نیستم ولم کنید» تا بالاخره می گرفتندش و می پریدند به سر و کله اش و به بهانه بوسیدن آش و لاشش می کردند و بعد هم هر چی داشت، از انگشتر، تسبیح، پول، مهر نماز تا چفیه و حتی گاهی لباس، همه را می گرفتند و از تنش به بهانه متبرک بودن بیرون می آوردند. جالب اینکه به قدری جدی می گفتند «سید» که خود شخص هم بعد که ولش می کردند شک می کرد و می گفت: «راستی راستی نکند ما سید هستیم و خودمان خبر نداریم؟» گاهی اوقات کسی هم پا پیش می گذاشت و ضمانتش را می کرد: «قول می دهد وقتی آمد تو چادر، عیدی بچه ها یادش نرود؛ حتی اگر یک سکه 20 ریالی باشد» و او می آمد سکه را می داد و غر می زد که «عجب گیری افتادیم بابا ما به کی بگوییم که سید نیستیم.»

 خداوند غدیر را تداوم بخشید و تقدیر کرد که دین محمد تا قیامت پایدار بماند، هر روز یک علی و هر دوره یک امام. شما و این غدیر و دستان بیعت با مهدی....

پی نوشت: رهبر عزیزم...امام خامنه ای....به حق نام سید علی شایسته توست...عیدت مبارک...


کلمات کلیدی:
 
سردار...
ساعت ٢:۱٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ آبان ۱۳٩٠ 

سردار...مثل اینکه خواب خیلی ها رو آشفته کردی...

سردار...چه کوتاه فکرند که تو را از مرگ می ترسانند...

سردار...نمی دانند که تو در آرزوی شهادتی...

سردار...چه خوب سربازی کردی...آن روزها سرباز امام خمینی...امروز سرباز امام خامنه ای.....

سردار...مثل اینکه دوستانت برای دیدنت لحظه شماری می کنند...

سردار...خلاصه به قول اون روزهای جنگ....بدجور نوربالا میزنی.....

اما دشمن بداند:

همه ما "قاسم سلیمانی هستیم"

We're all Qassem Suleimani.
 نحن جمیعاً قاسم سلیمانی.
 כולנו, קאסם סוליימני.
 Nous sommes tous, Qassem Suleimani.
 Wir sind alle, Qassem Suleimani.
 Siamo tutti, Qassem Suleimani.
 Мы все, Касем Suleimani.
 ہم سب ہیں،قاسم سلیمانی.
 Biz, tüm Kassam Süleymani konum.
 हम सभी कर रहे हैं, Qassem Suleimani.
 Είμαστε όλοι, Qassem Suleimani.
 Vi er alle, Qassem Suleimani.
 Lorem omnes Qassem Suleimani.
 Sisi ni wote, Qassem Suleimani.
 Сви смо, Кассем Сулејмани.


کلمات کلیدی:
 
عرفه...
ساعت ۸:٤۱ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٤ آبان ۱۳٩٠ 

خاطره ای درباره شهید جانباز  حسین دخانچی:خواهرش می خواست به زیارت عتبات عالیات مشرف شود آقای دخانچیبه ایشان گفتند سر قبر مسلم بن عقیل که می روید من حاجتی دارم که از حضرت مسلم بخواهید حاجت مرا برآورده کند. ما تعجب کردیم و گفتیم : هر کس کربلا می رود ، کنار مرقد امام حسین (ع) و حضرت ابوالفضل العباس می رود تا حاجت بگیرد اما چرا آقای دخانچی گفت سر قبر حضرت مسلم؟ این برای من سوال بود که چرا مسلم بن عقیل ؟ بعد هم که به ایشان اصرار کردم و سوال کردم جواب نداد. اما الان متوجه میشوم که شهادت او همزمان با شهادت حضرت مسلم ابن عقیل است و من متوجه قضیه شدم.....

---------------------------------------------------------------------------------

شهید عرفه.....چه زیبا به آرزویش رسید...وبهانه ای بود، این هواپیما برای"پرواز"....

دو هفته پیش شهید کاظمى پیش من آمد و گفت از شما دو درخواست دارم: یکى این‏که دعا کنید من روسفید بشوم، دوم این‏که دعا کنید من شهید بشوم. گفتم شماها واقعاً حیف است بمیرید؛ شماها که این روزگارهاى مهم را گذراندید، نباید بمیرید؛ شماها همه‏تان باید شهید شوید؛ ولیکن حالا زود است و هنوز کشور و نظام به شما احتیاج دارد. بعد گفتم آن روزى که خبر شهادت صیاد را به من دادند، من گفتم صیاد، شایسته‏ى شهادت بود؛ حقش بود؛ حیف بود صیاد بمیرد. وقتى این جمله را گفتم، چشم‏هاى شهید کاظمى پُرِ اشک شد، گفت: ان‏شاءاللَّه خبر من را هم به‏تان بدهند!
فاصله‏‌ى بین مرگ و زندگى، فاصله‏ى بسیار کوتاهى است؛ یک لحظه است. ما سرگرم زندگى هستیم و غافلیم از حرکتى که همه به سمت لقاءاللَّه دارند. همه خدا را ملاقات مى‏کنند؛ هر کسى یک طور؛ بعضى‏ها واقعاً روسفید خدا را ملاقات مى‏کنند، که احمد کاظمى و این برادران حتماً از این قبیل بودند؛ اینها زحمت کشیده بودند.
ما باید سعى‏مان این باشد که روسفید خدا را ملاقات کنیم؛ چون از حالا تا یک لحظه‏ى دیگر، اصلاً نمى‏دانیم که ما از این مرز عبور خواهیم کرد یا نه؛ احتمال دارد همین یک ساعت دیگر یا یک روز دیگر نوبتِ به ما برسد که از این مرز عبور کنیم. از خدا بخواهیم که مرگ ما مرگى باشد که خود آن مرگ هم ان‏شاءاللَّه مایه‏ى روسفیدى ما باشد.
ان‏شاءاللَّه خدا شماها را حفظ کند.
بیانات رهبر معظم انقلاب اسلامى در مراسم تشییع پیکرهاى فرماندهان سپاه  21/10/88

---------------------------------------------------------------------------

پی نوشت 1: خیلی فکر کردم چی بنویسم برای عرفه و شهادت مسلم بن عقیل....از چی بنویسم ...از  عرفه....از شهدای عرفه...از مسلم بن عقیل ....از  عرفات...از  حضرت ابراهیم و اسماعیل....از....

پی نوشت2: حال دلم مثل هوای امروز عرفه بارونیه....دلم میخواست عرفات باشم...با این که توی عمره که رفتم،عرفات فقط در حد زیارت دوره هست ولی  اونجا وعدگاه دیدار مهدی فاطمه هست، خیلی ها شاید مولاشون رو اونجا ببینند...هربار زمان حج تمتع  دلم به عرفات پر میکشه....شب و تنهایی و زمزمه با خدا....اعتراف به گناهان...توبه.....خجالت....امید بخشش...توی صحرای عرفات....شاید دیدار آقا....

پی نوشت 2: کم کم صدای محرم به گوش میرسه....دلم برای حرم ارباب تنگه...خیلی...یا اباعبدالله(ع).....چشمانم لیاقت دوباره دیدن سرزمین کربلا رو داره ...؟؟

 پی نوشت برای دایی: دایی عزیزم...بهترینم...امروز برام خیلی دعا کن...میشه بهترین ها رو برای خدا قربانی کرد؟....مثل بردن اسماعیل عزیزترین ابراهیم به قربانگاه ...دعا کن بتونم از اسماعیلم بخاطر خدا بگذرم....بر شیطان نفس سنگ بزنم...خواسته های  نفسانی و  زرق و برق دنیا رو در برابر خدا قربانی کنم...فقط خدا....فقط خدا....


کلمات کلیدی:
 
شهید 13 ساله...شهید بهنام محمدی...
ساعت ۱٢:٤٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۱ آبان ۱۳٩٠ 

بهنام در تاریخ 12/11/1345 در منزل پدر بزرگش در خرمشهر به دنیا آمد،ریزه بود و استخوانی ،اما فرز چابک بازیگوش و سرزبان دار.شهریور 59 بود که شایعه حمله عراقی ها به خرمشهر قوت گرفته بود خیلی ها داشتند شهر را ترک می کردند باور نمی کرد که خرمشهر دست عراقی ها بیفتد اما جنگ واقعاً شروع شده بود بهنام تصمیم گرفت بماند بمباران هم که می شد بهنام 13 ساله بود که می دوید و به مجروحین می رسید.

به سقوط خرمشهر چیزی نمانده بود بهنام میرفت شناسایی چند بار او گفته بود ((دنبال مامانم می گردم گمش کردم)) عراقی ها فکر نمی کردند بچه 13 ساله برود شناسایی رهایش میکردند .یکبار رفته بود شناسایی عراقی ها گیرش انداختند و چند تا سیلی آبدار به او زدند جای دست سنگین مامور عراقی روی صورت بهنام مانده بود وقتی بر می گشت دستش را روی سرخی صورتش گرفته بود هیچ چیز نمی گفت فقط به بچه ها اشاره می کرد عراقی ها کجا هستند و بچه ها راه می افتادند یک اسلحه به غنیمت گرفته بود با همان اسلحه 7 عراقی را اسیر کرده بود احساس مالکیت می کرد به او گفتند که باید اسلحه را تحویل دهی می گفت به شرطی اسلحه را تحویل می دهم که به من حداقل یک نارنجک بدهید یا این یا آن دست آخر به او یک نارنجک دادند یکی گفت ((دلم برای عراقی های مادر مرده می سوزد که گیر بیفتند بهنام خندید))برای نگهبانی داوطلب شده بود به او گفتند((به تو اسلحه نمی دهیم ها))بهنام هم ابرو بالا انداخت و گفت ((ندهید خودم نارنجک دارم)) با همان نارنجک دخل یک جاسوس نفوذی را آورد .شهر دست عراقی ها افتاده بود در هر خانه چند عراقی پیدا می شد که کمین کرده بودند یا داشتند استراحت می کردند خودش را خاکی می کرد موهایش را آشفته می کرد و گریه کنان می گشت خانه هایی را که پر از عراقی بود به خاطر می سپرد عراقی ها هم با یک بچه خاکی نق نقو کاری نداشتند گاه می رفت داخل خانه ها پیش عراقی ها می نشست مثل کر ولال ها از غفلت عراقی ها استفاده می کرد و خشاب و فشنگ و کنسرو بر  می داشت همیشه یک کاغذ و مداد در جیبش داشت که نتیجه شناسایی را یاداشت می کرد پیش فرمانده که میرفت اول یک نارنجک سهم خودش از غنایم را بر می داشت بعد بقیه را به فرمانده می داد .زیر رگبار گلوله بهنام سر میرسید همه عصبانی می شدند که تو آخر اینجا چکار می کنی برو تو سنگر......... بهنام کاری با ناراحتی بقیه نداشت کاسه آب را تا کنار لب هر کدام بالا می برد تا بچه ها گلویی تازه کنند . خمپاره ها امان شهر را بریده بودند و درگیری در خیابان آرش شدت گرفته بود مثل همیشه بهنام سر رسید اما نارحتی بچه ها دیگر تاثیری نداشت او کار خودش را می کرد کنار مدرسه امیر معزی (شهید آلبو غبیش) اوضاع خیلی سخت شده بود ناگهان بچه ها متوجه شدند که بهنام گوشه ای افتاده است و از سر و سینه اش خون می جوشید پیراهن آبی و چهار خونه بهنام غرق خون شده بود .

شیر بچه دلاور خوزستانی پر گشید.....

 

پی نوشت: چقدر بزرگ بود شهید بهنام با اینکه 13 سال بیشتر نداشت...برای بزرگ شدن ما هم دعا کن شهید بهنام.....


کلمات کلیدی:
 
عروسی خوبان.....
ساعت ۱٠:٤٥ ‎ب.ظ روز جمعه ٦ آبان ۱۳٩٠ 

دو تا کارت دعوت برای حضرت معصومه(س)، و حضرت زهرا(س) نوشته بود که آنها را داخل ضریح حضرت معصومه (س) انداخت. خدا خدا می کرد دعوتش را قبول کنند. روز عروسی اش رفت پشت بلندگو و با بغض در گلو گفت: «عروسی من روزی است که در خون خودم بغلتم.» سه روز بعد هم رفت جبهه. بدون سمت فرماندهی و به عنوان یک نیروی ساده و گمنام...
عملیات والفجر 2، تنها دو هفته بعد از مراسم جشن عروسی... منطقه ی حاجی عمران... روحش تردیدی در رفتن نداشت، جسمش هم تا ابد گمنام و مفقود ماند و هرگز پیدا نشد.

«شهید مصطفی ردانی پور» همه عمر دلش برای خدا پر می زد  عاقبت خدا او را با خودش برد....

********************************************************* 

 

 ازدواجی ساده با ساز و برگی اندک، اما صفا و صمیمیتی بسیار

صورت گرفت که تحسین همگان را بر انگیخت و اسوه ای برای آیندگان شد

آن پیوند ساده و بی ریا جز پیوند دو معصوم و برگزیده، علی و فاطمه، نبود....

**************************************************

توصیه رهبری به زوج های جوان در مورد مراقبت اخلاقی
مهمترین کمک به همسر ، این است که سعی کنید همدیگر را دین دار نگهدارید . مراقب باشید همسرتان خطای دینی نکند . این مواظبت هم به معنای پاسبانی ودیده بانی نیست. این مراقبت ،مراقبت اخلاقی است، مراقبت مهربانانه ومراقبت پرستارانه است. اگر چنانچه خطایی ازهمسرتان دیدید، آن را باید با شیوه بسیارلطیف و عاقلانه ای در او از بین ببرید وبرطرف کنید. یا با تذکر ویا با بعضی از مراعات ها نسبت به هم مسوولیت دارید.
زن اگر می بیند شوهرش درمعاملات بدافتاده ، دررفیق بازی های بد ومعاشرت های بد افتاده ، یا مرد اگر می بیند زنش افتاده در بعضی تجمل پرستی های غلط یا ولنگاری های غلط ، نباید بگوید : حالا اوخودش است.
شما هر کدام نسبت به هم وظیفه دارید . باید همت خود را متمرکز کنید. زن ومرد می توانید برروی هم اثر بگذارند.
 


کلمات کلیدی:
 
تولد دایی....
ساعت ۸:٢٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٤ آبان ۱۳٩٠ 

سلام دایی محمدرضا مهربونم....امروز روز تولدته....

 

وقتی به این عکست نگاه می کنم خیلی آروم میشم....

خیلی حرف داشتم برای گفتن....ولی خودت که همه رو میدونی .....دیگه هیچی نمیگم.... فقط دلم میخواد به چشمهای آبی بی کرانت نگاه کنم....

فقط یه چیز بگم....؟؟اجازه هست..؟؟

چند روزی که حال دلم خوب نبود...برای بار چندم  فیلم دیدار حضرت آقا با جانبازهای قطع نخاعی رو دیدم....با این که چند بار بود دیده بودم ولی یه قسمت شو انگار برای بار اول بود می دیدم....میدونی چی بود.....؟؟ یه جانبازی برگشت به آقا گفت: آقا بمیرم برای دلتون که از دوست و دشمن خون هست.....میدونی آقا در جوابش چی گفت...؟؟

فرمود:" نه اینطور نیست، دل جای غم و غصه نیست ....جای شادی و خنده است...."

وای دایی میدونی این حرف آقا با دلم چی کرد....خیلی آرومم کرد.....خیلی....یه جورایی از خودم خجالت کشیدم.....

خیلی مقام بلندی میخواد که بخوای دلتو از غم دنیا و احوالاتش پاک کنی ...چون دل فقط جای خداست و بس....دل حرم خداست.....

 دایی خیلی برام دعا کن....خیلی زیاد.....

دایی محمدرضا وقت کردی یه سری به دلم بزن.....

پی نوشت: هدیه تولد هر بزرگواری که این پست رو میخونه ...یه صلوات...اللهم صلی علی محمد و ال محمد....


کلمات کلیدی:
 
 
 
 
<>