شهید من
 

tavalod

پی نوشت برای دایی: تولدت مبارک دایی محمدرضای من....دلتنگ توام مهربانم...دعایم کن بهترینم...شفاعتمان کن....همین.

دل نوشت: یا حضرت ارباب می شود امسال هم منت بر سرم بگذاری...اربعین...پیاده...کربلا نصیبم کنی...یا حضرت ارباب دریاب....


نوشته شده در تاريخ یکشنبه ٤ آبان ۱۳٩۳ توسط عاشق دایی

امسال هم برای ایام شهادت دایی محمدرضایم چند آیه قرآن می نویسم که هر کسی مایل بود به نیت اش بخواند و به ایشون هدیه کند...

بسم الله الرحمن الرحیم
یس (1) وَالْقُرْآنِ الْحَکِیمِ (2) إِنَّکَ لَمِنَ الْمُرْسَلِینَ (3) عَلَى صِرَاطٍ مُّسْتَقِیمٍ (4)

تَنزِیلَ الْعَزِیزِ الرَّحِیمِ (5) لِتُنذِرَ قَوْماً مَّا أُنذِرَ آبَاؤُهُمْ فَهُمْ غَافِلُونَ (6) لَقَدْ حَقَّ الْقَوْلُ

عَلَى أَکْثَرِهِمْ فَهُمْ لَا یُؤْمِنُونَ (7) إِنَّا جَعَلْنَا فِی أَعْنَاقِهِمْ أَغْلاَلاً فَهِیَ إِلَى الأَذْقَانِ

فَهُم مُّقْمَحُونَ (8) وَجَعَلْنَا مِن بَیْنِ أَیْدِیهِمْ سَدّاً وَمِنْ خَلْفِهِمْ سَدّاً فَأَغْشَیْنَاهُمْ فَهُمْ

لاَ یُبْصِرُونَ (9) وَسَوَاء عَلَیْهِمْ أَأَنذَرْتَهُمْ أَمْ لَمْ تُنذِرْهُمْ لاَ یُؤْمِنُونَ (10)

سالگرد شهدات دایی محمدرضا

پی نوشت برای دایی: سلام دایی محمدرضای من...

یکسال دیگر از نبودنت گذشت و من دلتنگ ترم از هر روز برایت مهربانم...

چقدر دلم برای نوشتن برای تو اینجا تنگ شده بود...چقدر دوری از اینجا برایم سخت بود...

دایی محمدرضای من هوای بابابزرگ را داری؟که ما رو تنها گذاشت و پیش تو آمد...

این روزها دلتنگم برایت....دایی محمدرضای من بگو چه شد که من اینقدر دوستت دارم...؟

آرام جان من،تنها نگاهت مرا بس است...نگاهم کن روشنی چشمم....من دلم را بسته ام به تار مویی از نگاهت...

دریاب حال دلم را بهترینم...دستانم به دامنت...کار دلم با تو....

تمام دلم،به تو دخیل می بندم که رهایم نکنی....

دلم هواتو کرده،به دلم سر بزن...نگاهم کن بی نهایت من....

دعایمان کن بهترینم...

شفاعتمان کن دایی محمدرضای من...


نوشته شده در تاريخ دوشنبه ٢٤ شهریور ۱۳٩۳ توسط عاشق دایی

امروز فقط برای تو می نویسم شهید من...

باز هم، دلم در هوای نوشتن از تـــو موج میزند...

آرام نمی گیرد، دل تنگ است و بی قرار...

می دانی که دوری از اینجا چه بر سر دلم آورده است...جایی که سه سال لحظاتی را برای نوشتن مطالب تجربه کردم که هیچ گاه از یاد نخواهم برد...با اشک های موقع نوشتن مطالب اینجا زندگی کردم...

من که بی لیاقت ترینم...می دانم....مطمئنم که عنایت شهدا بوده برای نوشتن مطالبی که خودشون مدیریت میکردند....وگرنه من....
می روم نه بخاطر حرف دیگران...نه به خاطر اذیت ها...نه بخاطر کم آوردن....بخاطر اینکه نمیتونم دیگه اینجا برای دلم بنویسم....حرف های دلم را بگویم....بعضی ها اینجا رو با زندگی شخصی من اشتباه گرفتند...می روم...شاید یه روزی برگشتم...شاید هم هیچ بازگشتی نباشه...همه چیز بستگی به.....

روزی که اینجا شروع به نوشتن کردم...من بودم و زندگی شهدا و دل نوشت هایم و درددل هایم برای تو....اما....

حرفهای من برای تو بماند در دلم....می دانی حال این روزهایم را...حال دلم را دریاب...این دل هم طاقتی دارد خوش انصاف...

تا کی من باشم و عکس تو و بغضم...؟؟؟

تا کی من باشم و اشک هایم و سکوت تو...؟؟؟

تا کی من باشم و دردهایم و سکوت تو...؟؟؟

تا کی من باشم و نوشته هایم برای تو و بی جواب ماندن اش...؟؟؟

تا کی...؟؟؟

تا کی...؟؟؟

می دانی که دارم ذره ذره در این بی" تو" یی ها می میرم....

یک سینه حرف دارم اما اشک هایم...اصلا بگذار بقیه اش را نقطه چین بگذارم ..................................................................................

نیازی به اینجا گفتن نیست...تو که خود می دانی همه چیزم را مهربانم...

بگذار برای آخرین بار پی نوشت هایم را برای تو بنویسم بهترینم.....

برای تو می نویسم دایی محمدرضایم...تو را دوست داشتن اگر خطاست به تعداد باران خطا میکنم...

برای تو می نویسم مهربانم...من سطرِ به سطرِ این ثانیه هایِ بی توِ با یادِ تو بودن را زندگی کرده ام...

برای تو می نویسم تمام دلم....من از در کنار تو بودن چیزی را به خاطر ندارم ،ولی "با تو بودن "و "به یادت بودن "را بسیار به خاطر دارم....

برای تو می نویسم روشنی چشمم،گرمی دلم...این قلب من و نگاه تو....

می روم از درد دوری ات بمیرم...

حلالم کن....

دعایم کن...

شفاعتم کن...


نوشته شده در تاريخ جمعه ۱۱ بهمن ۱۳٩٢ توسط عاشق دایی

من مزدستانم...

صادق همیشه می گفت: من مزدستانم...آنقدر در راه خدا کار می کنم تا مزد بستانم. هر طوری شده باید از خدا مزد بگیرم و هیچ مزدی از شهید شدن در راه خدا و دین اسلام باارزش تر نیست. راوی : همرزم شهید

دست نوشته شهید

بارالها...

بارالها اگر لایق بهشت هستم بجای بهشت کربلا را نصیبم کن تا تربت پاک حسین(ع) را در آغوش گیرم.

ای امامم...

ای امام! بر من ببخش که فقط یکبار به فرمانت شهید شدم.

مادرم...

مادرم هرگاه خواستی شهادتم را به رخ انقلاب بکشی، زینب را بیاد آور. بر مزارم همچون زینب (س) استوار و مثل کوه محکم باش...

مادرم سهم تو از انقلاب همین بس که من به شهادت رسیدم.

تشکر می کنم از مادر که دعا می کرد که فرزندش شهید شود. من نمی دانم چه بگویم چه بگویم، فقط می توانم بگویم که فاطمه زهرا (س) را زیارت کنی. آری مادر عزیزم خدا از تو راضی و خشنود است. مادرم اگر من شهید شدم شما شال عزا بر سر مگذار، جشن بگیر و خوشحال باش که رسالت مادری خود را خوب انجام دادی . . .

پدرم...

پدر جان همان طور که شما مرا به این سن رساندی امید داشتی که من در طول دوران زندگی ام عصای دست شما باشم ولی خواست و مشیعت خداوند این بود که امانتی را به شما پس بگیرد و شما پدر عزیز باید خوشحال باشی که امانتی را به پروردگار خود تحویل دادی و خوب از او مواظبت کردی و نگذاشتی که باطل شود....

خواهرم...

اگر می‌دانستی که هر روز چند بار در جبهه‌ها شهید می‌شوم اکنون چادر را تنها یک پوشش ساده نمی ‌دانستی....

برادرم...

برادرانم شما باید هدفم را دنبال کنید و ادامه دهنده راهم باشید و خدا را یک لحظه از یاد مبرید.

شما بازماندگانم پیام خون مرا بدهید...

اگر در این جنگ پاهایم قطع گردد با دست و اگر دستم قطع گردد با زبانم و اگر زبانم قطع شود با چشمم و اگر چشمم از کاسه درآید با آخرین وسیله بدنم که خونی در رگهایم جاری است انقلاب اسلامی خود را به رهبری قائد اعظم امام خمینی به تمام جهان صادر می کنم. خون خود را می دهم و شما بازماندگانم پیام خون مرا بدهید.

 شهید مزدستان

پی نوشت1: منت بر سرم گذاشتی اربابم...من که لیاقت اش رو نداشتم میدونم،اگه نبود لطف شما من کجا و اربعین امسال کربلا کجا....ممنونم ارباب... پیش هر طبیبی برم که دردم را دوا کند از من می پرسد دردم را...چه بگویم؟مگر درد را می شود گفت...؟؟؟مگر درد را می توان به زبان آورد؟؟؟تنها طبیبم تویی یا حضرت ارباب...که از من نمیپرسی دردم را...که میدانی تمام آنچه در دلم هست و توان گفتن از من گرفته...از من نمیپرسی ولی درمانش میکنی... ارباب وعده ما هرسال اربعین کربلا...از الان لحظه شماری میکنم برای نوبت بعد... وقتی برمیگردم دلتنگی ام برایت شروع میشه آقا...انگار زمان در چند روز کربلا متوقف میشه...ای کاش زمان در وقتی که کربلا بودم برای همیشه متوقف میشد تا برای همیشه کنارت بمانم اربابم...تا هیچ وقت زمان برگشت نمیشد...میبینی اربابم چه کردی با دلم که تمام سالم به دلتنگی از دوری تو میگذرد...حالا چه کنم با دلتنگی این روزهایم...؟؟؟یا حضرت ارباب دلم را میسپرم به خودت...یا حضرت ارباب دریاب....

پی نوشت2:دلم میخواست از تک تک لحظات سفر اربعین بنویسم...سفرنامه بنویسم...چند خطی نوشتم اما منصرف شدم بنا به دلایلی....اما خاطره خوش تک تک این لحظات بمونه تو دلم به عنوان دلخوشی ام تا سال بعد...

پی نوشت برای دایی:گوش کن با لب خاموش با تو سخن می گویم،پاسخم گو به نگاهی که زبان من و توست...نگاهم کن بهترینم... دعایم کن مهربانم...همراهم بودی دایی محمدرضایم،مگر نه...؟؟؟


نوشته شده در تاريخ یکشنبه ٢٢ دی ۱۳٩٢ توسط عاشق دایی

همین سوز که دارم بنویسید حسین
هر که پرسید ز یارم بنویسید حسین

ثبت احوال من از ناحیهٔ  ارباب است
همهٔ اهل و تبارم بنویسید حسین

خانهٔ آخرتم هست قدمگاه حبیب
سر در قصر مزارم بنویسید حسین

هر که پرسید چه دارد مگر از دار جهان
همهٔ دار و ندارم بنویسید حسین

من دلم را ز شکیبایی زینب دارم
همهٔ صبر و قرارم بنویسید حسین

هیچ شعری ننویسید بروی کفنم
با گِل تربت یارم بنویسید حسین

تا نپرسند ز من هیچ سؤال آن مَلک
به روی سینهٔ زارم بنویسید حسین

گلشن و باغ و بهشتم همه در  هیئت  اوست
همهٔ باغ و بهارم بنویسید حسین

روی پیشانی من هرچه که بیمار شدم
با همه حال نزارم بنویسید حسین

هرکه پرسید که در چلّه نشینی چه کنم؟...
اربعین با که گذارم؟ بنویسید حسین

دست بر شاکلهٔ هیئتیِ من نزنید
گفت یارم به عذارم بنویسید حسین

آری از کرب و بلایش نتوان دست کشید
حاجت قافله دارم بنویسید حسین

محمود ژولیده

یا حسین(ع)....

پی نوشت1: باز امسال منت بر سرم نهادی ارباب...اربعین...پیاده...کربلا...مرا ببر و نیاور ارباب...فقط همین...

پی نوشت2:زندگی بایست...من کربلا رسیده ام...پیاده می شوم...حلالم کنید...

پی نوشت برای دایی:حلالم کن دایی محمدرضایم...دعایم کن بهترینم...شفاعتم کن مهربانم...دایی محمدرضای جان و دلم،همراهم باش...


نوشته شده در تاريخ جمعه ٢٢ آذر ۱۳٩٢ توسط عاشق دایی

ملاقات سیدالشهدا(ع) در لحظه آخر...

به بیمارستان رفتم تا پیکرش را ببینم.وقتی تابوت را باز کردم، با تعجب دیدم که شهید دست بر سینه دارد و با حالت تبسم، لبخند می زند.تعجب کردم که دست بر سینه، چرا لبخند می زند؟تا اینکه یک شب شهید بزرگوار را در خواب دیدم که گفت:

«می دانی چرا لبخند زدم؟ بخاطر آنکه حضرت سیدالشهدا (ع) را در لحظه آخر ملاقات کردم و با ادب گفتم: السلام علیک یا اباعبدالله الحسین (ع)،بعد آقا جلو آمدند و مرا در آغوش گرفتند.برای همین دست بر سینه داشتم و لبخند زدم.»

(راوی داماد شهید محمد زمان ولی پور)

آقا نشان فرزندم را می خواهم...

مادرش می گفت: علی شهید شد و من بیشتر از اینکه مفقود شده ناراحت بودم .دوست داشتم پیکرش بازگردد.شبی در عالم رویا در بیابانی قدم می زدم و در جست و جوی فرزندم بودم.ناگهان جوانی به مقابل من آمد و گفت: مادر اینجا چه می خواهی؟گفتم به دنبال فرزندم آمده ام.جوان تا حرف من را شنید به خیمه ای که در آن نزدیکی بود اشاره کرد و گفت:"آقا امام حسین(ع) آنجاست. برو تا مولا فرزندت را به شما نشان دهد".من جلو رفتم، آقا امام حسین را مانند نور در خیمه دیدم. زبانم بند آمد نمیدانستم چه بگویم .با اشاره به آقا گفتم که نشان فرزندم را می خواهم.

آقا سه بار اشاره کردند که می دانم .از خواب بیدار شدم مطمئن بودم که پیکر علی پیدا می شود.فردای آن روز از اهواز تماس گرفتند که پیکر علی پیدا شده....

(راوی مادر شهید علی نقی ابونصری)

مثل حضرت علی اصغر(ع)...

خواهرش را بغل کرد و گفت:"من شهید می شوم حالا تو بگو تیر به کجای من می خورد؟" خواهرش هم بی مقدمه گفت:"به گلویت می خورد." وقتی این حرف را شنید آمد پیش من.صورتش را جلو آورد و بی مقدمه گفت:"از شما می خواهم گلویم را ببوسی.من از ناحیه ی گلو تیر می خورم درست مثل علی اصغر(ع)". من ناراحت شدم و او را هل دادم.ولی من را قسم داد تا گلویش را ببوسم.وقتی گلویش را بوسیدم خیلی خوشحال شد،بالا و پایین می پرید و می گفت خدا روشکر بالاخره مادرم به شهادت من رضایت داد.وقتی جنازه آمد پدرش گفت باید جنازه را ببینیم اگر از ناحیه ی گلو شهید شده باشد پسر من است.محل اصابت گلوله را با دستمال بسته بودند.دستمال را کنار زدم گلویش مثل گل شکفته بود درست مثل حضرت علی اصغر(ع)...

(راوی مادر شهید رضا مصطفوی)

می خواهی امام حسین(ع) را ببینی...؟

خیلی ناراحت علی بودم.یک بار در عالم رویا دیدم که علی بالای یک ساختمان ایستاده... دستش را به طرف من دراز کرد و گفت: پدر بیا بالا....من را با خود به بالا برد،بعد پرسید:"پدر جان می خواهی امام حسین را ببینی؟" با خوشحالی گفتم: بله.بعد مرا به جایی برد که نور خیره کننده ای قرار داشت .از هیبت و عظمت آن صحنه یکباره از خواب پریدم.

(راوی پدرشهید علی نقی ابونصری) - منبع: کتاب تا کربلا

یا حضرت ارباب دریاب....

پی نوشت1:اللهم لک الحمد حمد الشاکرین لک علی مصابهم....این را هر روز توی زیارت عاشورا تکرار می کنیم...گفتنش به زبان راحت است....اما درک اش بسیار مشکل است...درک اینکه وقتی تمام مصیبت ها در روز عاشورا بر اباعبدالله(ع)نازل شد،وقتی خون گلوی علی اصغر شیرخوارش را به آسمان پرتاب کرد فرمود:" هَون علیَّ ما نَزَلَ بی أنَـه بعینُ الله"..." یعنی آنچه از بلا و مصیبت بر من فرود می آید سبک و راحت است،چون خدا می بیند و او را بر می دارد...این به این معنا نیست که سختی ندیده...او در اوج سختی و مصیبت این حرف را زده...دلیلش این است که سینه ای دارد از تمامی مصیبت ها بزرگتر که رنج ها در آن شناور است...آری او فرزند زهرایی است که از خدا می خواهد: اَللّهُمَّ وَسِّعْ عَلَیْنا فِی الُّدنْیا....سینه ای فراخ و به حدی از معرفت که در اوج بلا راحت باشی.... آری حسین(ع) فرزند زهرا(س) است....مقام شان اینقدر بلند است که در اوج بلا نه تنها صابر که شاکرند... یا حضرت ارباب دریاب...

پی نوشت2:خدایا ظرفیت ام را زیاد کن که در اوج درماندگی هایم صبور باشم و شاکر... همین...

پی نوشت برای دایی:از این همه مرا ندیدنت خسته نمی شوم؛باز هم کم محلی کنی عاشق تر می شوم دایی محمدرضایم...سلامم را به آقا برسان...برای حال دلم دعا کن مهربانم...شفاعتم کن بهترینم...


نوشته شده در تاريخ جمعه ۸ آذر ۱۳٩٢ توسط عاشق دایی

سر جدا...پیکر جدا...

یه آرزو داشت که همیشه به زبون می آورد.می گفت:«می خوام روز عاشورای امام حسین، عاشورایی بشم». روز عاشورا داشت جعبه های مهمات رو جا به جا میکرد، که صدای انفجار بلند شد...وقتی گرد و غبار خوابید، دیدم سرش از بدنش جدا شده...سر جدا، پیکر جدا....

(شهید محمد تکلو بیغش- قائم مقام فرمانده گردان علی اکبر)

روز عاشورا بود که آوردنش...

خیلی بی تابی می کرد منتظر دستور حمله بود پشت پیراهنش با خط قرمز نوشته بود:«یا کربلا، یا شهادت، یا حسین ما داریم می آئیم.»

 دستور حمله که داده شد، زدیم به دل دشمن. خیلی طول نکشید که عباس شهید شد. اونقدر آتیش دشمن شدید بود که مجبور شدیم عقب نشینی کنیم. بدن عباس 40 روز زیر آتیش دشمن موند. روز عاشورا بود که آوردنش...

(راوی: محمد زمانی همرزم شهید عباس زمانی)

روز عاشورا مهمان آقا هستی...

اصغر عاشق مولایش امام حسین(ع) بود.روزهای اول جنگ که بحث معنویت خیلی گسترده نبود تلاش داشت که معنویت نیروها را بالا ببرد...برادرش اسماعیل را در خواب دیده بود که به او گفته بود:"اصغر، شما روز عاشورا مهمان آقا هستی."...حوالی ظهر عاشورا، علی اصغر وصالی در تنگه حاجیان از ناحیه سرمورد اصابت گلوله قرار گرفت و بر اثر همین جراحت، مصادف با چهلمین روز شهادت برادرش اسماعیل به شهادت رسید.

(کتاب تا کربلا)

مثل خود امام حسین(ع)...

خیلی به زیارت عاشورا مداومت داشت. اعتقادش این بود که اگر با معرفت زیارت عاشورا بخونی مثل خود امام حسین(ع) شهید می شی. هر صبح با زمزمه دلنشین زیارت عاشورا محمد از خواب بیدار می شدیم.بالاخره زیارت عاشورا خوندنش ثمر داشت. معلوم بود که همشون رو با معرفت خونده چون وقتی شهید شد سر نداشت. مثل خود امام حسین(ع).....

(راوی:حاج حمید حسام)

سلام بر حسین(ع) با سر بریده...

امام جماعت واحد تعاون بود. بهش می گفتند حاج آقا آقاخانی. روحیه عجیبی داشت. زیر آتیش سنگین عراق شهداء رو منتقل می کرد عقب. توی همین رفت و آمد ها بود که گلوله مستقیم تانک سرش رو جدا کرد. چند قدمیش بودم. «هنوز تنم می لرزه وقتی یادم میاد». از سر بریده شده اش صدا بلند شد:« السلام علیک یا ابا عبدالله...»

(راوی: جواد علی گلی- همرزم شهید)

 یا حسین(ع)

پی نوشت1:کربلا یعنی دیدن و شنیدن و دهان به شکوه وا نکردن...کربلا یعنی آنجا که ملائک به تمنای صبوری زینب(س) فرود می آیند....کربلا یعنی رضاً برضائک...تسلیما بامرک...و اینگونه بود که زینب(س) چیزی جز زیبایی ندید...ما رایت الا جمیلا....امان از دل زینب(س)....زینب یعنى شناساى بندهاى دل حسین(ع)... یعنى زیستن در دهلیزهاى قلب حسین(ع)... عبور کردن از رگهاى حسین و تپیدن با نبض حسین(ع)...زینب یعنى چشیدن خار پاى حسین با چشم...زینب یعنى کشیدن بار پشت حسین بر دل...

پی نوشت2: أَلسَّلامُ  عَلَى الشَّیْبِ الْخَضیبِ...أَلسَّلامُ عَلَى الرَّأْسِ الْمَرْفُوعِ...أَلسَّلامُ عَلَى الاْعْضآءِ الْمُقَطَّعاتِ...چون شمعی در هوای کربلایت دلم قطره قطره شد آب، ارباب...از اربعین پارسال روزها رو شمردم تا که امسال دوباره قسمت ام بشه اربعین...پیاده...کربلا...دلم با کربلایت آرام می شود یا حضرت ارباب...نگو که امسال نمیخواهی ام  ارباب...که برایم سخت میگذرد...دردهایم را پیش کدام طبیب ببرم که درمان شود؟؟مگر من طبیبی به غیر تو دارم آقا...؟؟دلم تنگ است و خسته.....آرامم کن ارباب...آقا شاید این دفعه برایت بمیرم ارباب...شاید دیگر برنگردم ارباب....کربلا آخر خط است،پیاده نشوی،برمیگردی...یا حضرت ارباب دریاب...

پی نوشت برای دایی:فاصله ی حالِ منِ با تو با حالِ منِ بی تو از زمین است تا آسمان...دعایم کن دایی محمدرضایم....نگاهم کن بهترینم...سلامم را به آقا برسان...شفاعتم کن مهربانم...


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه ٢۳ آبان ۱۳٩٢ توسط عاشق دایی

دور از غرور...

او در نوجوانی مدتی به چوپانی اشتغال داشت و وقتی به فرماندهی گردان ارتقاء یافت هرگز خود را گم نکرد بلکه در یکی از اتاقهای منزل ابزار آلات چوپانی را در منظر چشم خود قرار داده بود. وقتی علت را جویا شدند در جواب گفت: «می خواهم همیشه در چشم و ذهنم باشد که در گذشته چه بودم و مغرور پست و مقام نگردم و دنیا مرا گول نزند.»

هدیه امام حسین(ع)...این هم برای تو...

هنگام تحویل سال با شادی و لبخند خوابی را که ساعتی قبل دیده بود برای خانواده چنین تعریف کرد: "صحنه ای از میدان کربلا را در خواب دیدم. امام حسین(ع) را در میان سیل جمعیت که پارچه های سفید تمیزی در دست داشتند، مشاهده کردم. همه با شور عجیبی با هم صحبت می کردند. صفا، اخلاص و نورانیت در چهره های پژمرده و خاک آلود افراد موج می زد. امام تک تک پارچه ها را بلند کرد و با رویی گشاده و لبی خندان به یارانش می داد. هفتاد و دو نفری که من هم جزء آنها بودم از امام این پارچه های سفید را دریافت کردند. من که نظاره گر این موضوع بودم سوال کردم: «این ها چیست؟» گفتند: «کفن است، یک کفن از هفتاد و دو کفن در دست امام باقی مانده بود که امام به سمت من آمد و آن را به دست من داد و گفت : این هم برای تو..."

چشم می آیم...

شب 23 ماه مبارک رمضان حال او بسیار بد بود و روی تخت بیمارستان شاهد آخرین نفسهایش بودم. لحظاتی بعد از اذان صبح در حالی که حالش بسیار وخیم بود، ناگهان دیدم به صورت نیمه نشسته روی تحت با احترامی خاص تعظیم کرد. گویا شخصی یا اشخاص بزرگواری به دیدار او آمده اند. شروع به تلاوت قرآن کرد و سپس پرسید: «این کاخها برای کیست؟» در آخر در حالی که دستهایش را با احترام روی سینه گذاشته بود، گفت : «چشم می آیم، می آیم.» آرام سر را روی تخت گذاشت و نگاهی به من انداخت و شهادتین را بر زبان جاری کرد و لحظاتی بعد روح او از قفس تن جدا شد. 

ندای حسین زمان را لبیک گوییم...

به آیندگان بگویید که ما فرزند کسی هستیم که برای یاری دین خدا رفت. ما فرزند کسی هستیم که از حسین آموخت و از محمد (ص) درس گرفت و بگویید به ما وصیت کرد که پیرو فاطمه باشیم و وارث زینب و یار حسین تا سر حد جان...و آنچنان عفیف باشیم که فاطمه را خوشحال...و آنچنان وفادار باشیم که زینب (س) را...یادشان را همیشه زنده نگه داریم و آنچنان فرزند تربیت کنیم که رضایت فاطمه را جلب کنیم. چون فاطمه (س) که حسین و حسن و زینب و کلثوم تربیت کرد و زینب را خوشحال کنیم که یار حسین زمانه باشیم و از حسین زمان پیروی کنیم و به نوای او لبیک بگوییم....

وصیت نامه شهید حشمت الله طاهری

منبع : رزمندگان شمال،لشکر25کربلا

 

پی نوشت 1: ماه محرم آمد...این ماه همه مهمان تو هستیم ارباب...خدا هم مهمان توست یا حضرت ارباب...حرفهای دلم رو میگذارم برای زیر قبه...من دلخوشی ام به سفر پیاده اربعین کربلاست ارباب...دلخوشی ام را از من نگیر آقا...امسال هم منت برسرم بگذار ارباب...به اندازه یکسال حرف دارم...به اندازه یکسال درد دارم ارباب...مرهم دردم تویی....یا حضرت ارباب مرا ببر و نیاور فقط همین...

پی نوشت2: اشک بر حسین(ع)رزق است،رزقی که بخشش گناهان را به دنبال دارد حتی اگر بقدر کف دریاها باشد...به شرطی که در مسیر باشی...همین...

پی نوشت برای دایی: در اوج بی نفسی هایم که بی قرار می شوم...دستِ دلِ گرفته ام را بگیر و با خودت ببر...کار دلم بی تو بالا گرفته است بهترینم....دعایم کن دایی محمدرضایم...


نوشته شده در تاريخ سه‌شنبه ۱٤ آبان ۱۳٩٢ توسط عاشق دایی

سلام شهید من،

می دانم که جواب سلامم را می دهی...

آسمان نشین مهربان من،تولدت مبارک...

هوای تو کرده دلم...

لازم نیست حرفهایم را طولانی و بلند بنویسم تا تو بخوانی...

سکوت و چند کلمه کافیست برای دلتنگی ام...

تنها تو میدانی که در دل پر دردم چه میگذرد...

حرف هایم را با تو به هر شکلی که باشد می زنم...

گاهی آرام...

 گاهی با چشمان ابری ام...

و گاهی با درد دل بی قرارم...

و می دانی که چقدر دوستت دارم...

دلتنگی هایم برای تو را هم دوست دارم....

آن لحظه که به یاد تو هستم را دوست دارم....

تمام این لحظات را دوست دارم....

چون میدانم که تمام وجودم به یاد توست....

همین...

آسمان نشین مهربان من تولدت مبارک

پی نوشت برای دایی: می شود یکبار دیگر از خیابانِ خواب من عبور کنی بهترینم... دعایم کن دایی محمدرضایم...دعایم کن بهترینم....نگاهم کن مهربانم...


نوشته شده در تاريخ جمعه ۳ آبان ۱۳٩٢ توسط عاشق دایی

شاید این حج را قبول کنی....

خداوندا به سنگر آمده ام همچنان که زائران بیت الله دور خانه ات جمع گشته اند تا کعبه را که خانه ی توست زیارت کنند ودیگر اعمال آن را که واجب است به جا بیاورند...خدایا من روعاصی اگر در جبهه خانه ات را نمی بینم  که زیارت کنم اما می خواهم که خودت را با وصالت زیارت کنم و به جای غسل کردن در خون خود شنا نمایم.

می خواهم با ریختن خونم که همان غسل است گناهانم را پاک نمایی و به جای قربانی دادن خودم را قربانی تو کنم...شاید مورد رضای تو افتد و مرا نیز ببخشایی و این حج را قبول کنی...  (وصیت نامه شهید)

می خواهی یقینت زیاد شود...؟؟؟

«با حسین برای شناسایی رفتیم. وقت نماز شد. اوّل برادر عالی نماز را با صوتی حزین و دلی شکسته خواند. بعد ایشان به نگهبانی ایستاد و من به نماز. من در قنوت از خدا خواستم یقینم را زیاد کند و نمازم را تا به آخر خواندم. پس از نماز دیدم حسین می‌خندد. به من گفت:« می‌خواهی یقینت زیاد بشه؟»

با تعجّب گفتم: «بله، اما تو از کجا فهمیدی؟»…خندید و گفت: «چه‌قدر؟»….گفتم: «زیاد.‌»

گفت: «گوشِت رو بذار روی زمین و گوش کن.»

من همان کار را کردم. شنیدم که زمین با من حرف می‌زد و من را نصیحت می‌کرد و می‌گفت: «مرتضی! نترس. عالم عبث نیست و کار شما بیهوده نیست من و تو هر دو عبد خداییم، اما در دو لباس و دو شکل. سعی کن با رفتار ناپسندت خدا را ناراضی نکنی و...»….زمین مدام برایم حرف می‌زد. سپس حسین گفت: «مرتضی! یقینت زیاد شد؟»

مرتضی می‌گفت:« من فکر می‌کردم انسان می‌تواند به خدا خیلی نزدیک شود، اما نه تا این حد».

راوی: شهید مرتضی بشارتی همرزم شهید

یقین شهادت...
شب عملیات کربلای5 بود، کنار تانکر آب نشستیم،‌ تا وضو بگیریم. حسینعلی با خوشحالی شعرهای زابلی می‌خواند و می‌گفت:«شب عملیات، شب دیدار با مهدی (عج) است، باید با وضو با امام زمان (عج) ملاقات کنیم، با تمام بچه‌ها خداحافظی کرد، به من که رسید گفت:«من در این عملیات شهید می‌شوم» با خنده گفتم:«شوخی می‌کنی،‌ ما با هم هستیم، هرجا بروی من با تو هستم،‌ چشم در چشم من دوخت و پاسخ داد:«آن طوری که شما فکر می‌کنی نیست، شرایطی می‌خواهد،‌ مقدماتی دارد، من به یقین رسیدم، می‌دانم از این عملیات دیگر برنمی‌گردم»...او راست می‌گفت و مقدمات شهادت در او مهیا بود، حسینعلی در اولین روز عملیات به شهادت رسید.

منبع:کتاب پرواز سرخ-پنجاه سال عبادت

شهید عالی

پی نوشت1: دلم که دست خودش نیست،گاه می شکند.....ای کاش می توانستم از خودم دفاع کنم...ولی آن را می گذارم برای وقتی که در پیشگاه خداوند باشم...نه برای خلق خدا... دلیلی نمی بینم که سکوتم را بشکنم .... شاید کسی درد دل مرا نمی فهمد ، اما همان کس که باید بفهمد خوب می فهمد....خدایا تو می دانی که گذشتم از آن چیزی که دلم می خواست...خدایا نا آرامی این روزهایم را می بینی...خدایا صبرم را امتحان می کنی...؟خدایا پناهم باش...خدایا برای شکستی های روحم شکسته بندی جز تو سراغ ندارم...مرا دریاب....امّن یُجیبُ المضطَرَّ اذا دعاه و یَکشِفُ السّوء...

پی نوشت2: تقیه ی درد، زیباترین نمایش ایمان است....همین....محتاج دعایم این روزها...

پی نوشت برای دایی: دلم آرام میشود، وقتی تمام دردهایم را میدانی بهترینم...دعایم کن دایی محمدرضایم...نگاهم کن مهربانم....سلامم را به ارباب برسان...


نوشته شده در تاريخ جمعه ۱٩ مهر ۱۳٩٢ توسط عاشق دایی

من بدبخت ناز می کردم...

وقتی توجه می کنم می بینم که گاهی اوقات در دام شیطان افتاده‌ام ولی باز مستقیم آمده ام،حال می فهمم که این تو بوده ای که به دنبال بنده‌ات بوده ای، و هرگاه او صید شیطان شده، تو دام شیطان را پاره کرده‌ای و هر شب به انتظار او نشسته ای تا بلکه یک شب او را ببینی...حالا می فهمم که تو عاشق صادق بنده ات هستی، بنده را چه، که عاشق تو بشود...آری تو عاشق من بودی و هر شب مرا بیدار می کردی و به انتظار یک صدا از جانب معشوق می نشستی. اما من بدبخت نازمی کردم و شب خلوت را از دست می دادم و می خوابیدم...

زبانم را باز بگذار.....

مولای من تو خود شاهد بودی که با آن همه گناه باز در خانه ی تو می آمدم و باز سر بر خاک می ساییدم، تو خود شاهد بودی که تو را دوست می داشتم هر چند گاهی اسیر دامهای شیطان می گشتم....مولای من اگر خطا کارم امید عفو بر درگهت دارم و اگر نبخشی ام بر کرمت اعتراض دارم....اگر از من بپرسی که چرا گناه کردی از تو می پرسم که چرا در عفو را باز کردی؟! اگر تو مرا عفو نکنی چه کسی به آن سزاوارتر از تو خواهد بود؟!...اگر برانی ام هرگز تو ظالم نیستی. مولا، هر چند که می دانم می بخشی ام ولی باز می گویم:اگر خواستی مرا عذاب کنی و اگر خواستی مرا در دوزخ قهرت بسوزانی زبانم را باز گذار تا بتوانم از درون آتش با تو صحبت کنم و تو را بخوانم....

مرگ در راه تو برای ما از عسل هم شیرینتر است...

پروردگارا هر بار که در خانه‌ات آمدم، کسی در درگاه تو یعنی شیطان جلویم را گرفت و نگذاشت که وارد شوم و گفت اینجا فقط جای آشنایان خداست. تو که غریبه‌ای برو، و من رفتم. اما این بار آمدم. همه چیز را زیر پا گذاشتم و فقط و فقط رضای تو را در نظر گرفتم. این بار آمدم با کوله‌باری از گناه و با پشتی خمیده از معصیت…آمدم و شیطان را عقب زدی و گفتی بگذار این بنده گنهکار بیاید. من آمدم…آمدم تا بگویم مولای من اگر چه قلبم از گناه سیاه شده، اما تنها نیامده‌ام. با کسی آمده‌ام که او را می‌شناسی. او را دوست داری. او از تو راضی است و تو هم از او راضی هستی. آمدم اما تنها نیامدم. آمدم و با حسینت آمدم. آمدم تا بگویم خدایا به حق این حسین(علیه‌السلام) ، این عاشق تو، مرا ببخش. آمدم تا بگویم خدایا اگر من به تو پشت کردم، اما حسینت را دوست داشتم و مگر دوستدار حسین(علیه‌السلام) دوستدار تو نیست، پس خدایا من حسینت را وسیله قرار دادم و چه وسیله‌ای بهتر از این؟آمدم تا بگویم خدایا مرگ را به مسخره گرفته‌ایم و مرگ در راه تو برای ما از عسل هم شیرینتر است.

شهادت خلوت عاشق و معشوق....

آنگاه که دو دلداده به هم می‌رسند و عاشق به وصال معشوق می‌رسد و بنده خاکی به جمال زیبای حق نظر می‌افکند و محو تماشای رُخ یار می‌شود، آن هنگام را جز شهادت چه نام دیگری می‌توانیم داد؟ آن هنگام که رزمنده ای مجاهد، بسوی دشمن حق می‌رود و ملائک به تماشای رزم او می‌نشینند و شیطان ناله بر می‌آورد و پای به فرار می‌گذارد و ناگهان غنچه ای می‌شکفد، آن هنگام را جز شهادت چه نام می‌توانیم داد؟ شهادت خلوت عاشق و معشوق است...شهید کسی نیست که ناگهان به خون بغلتد و نام شهید به خود گیرد، شهید در این دنیا قبل از اینکه به خون بتپد، شهید است.

بهای بهشت....

در مصائب و مشکلات صبر کنید. «ان الله مع الصابرین» بهشت را به بها می‌دهند نه به بهانه، بهای بهشت سنگین است، بهای بهشت کالای عشق است، یعنی خون، کربلا رفتن خون می‌خواهد، این کربلا دیدن بس ماجرا دارد. ماجرای کربلا، ماجرای خون و قیام است. خون از ما، بدانید که، «ان الله یدافع عن الذین آمنو» ما همه وسیله‌ایم، اصلاً این جنگ و این انقلاب و این برنامه‌ها چیده شده تا خدا در این بین دوستانش را به پیش خود ببرد و خالص را از ناخالص جدا کند.

(وصیت نامه شهید ناصرالدین باغانی- کتاب پنجاه سال عبادت)

شهید باغانی..

پی نوشت1:کتاب وصیت نامه شهدا رو میخوندم...حیفم اومد از این وصیت نامه بگذرم...هنوز بیست سالش نشده بود...خودش می نویسد که در کلاس عشق شرکت کرد،درس شهادت را گذروند...اسلحه اش قلم اش بود...در دانشگاه اباعبدالله(ع)....مدرک اش را از آقا دست گرفت.... فقط گوشه ای از دست نوشته هایش را نوشتم... چه عشق بازی زیبایی....؟واقعا در این دانشگاه به کمال رسیده بود...خوش به سعادت اش...آقا را به درگاه خدا واسطه کرد برای بخشش گناهانش... من هم میخواهم آقا را واسطه بگیرم ....خدایا به آبروی حسین ات(ع)....ببخش گناهانم را....خدایا خالصم کن...یا اله العاصین...عذرم را بپذیر...استغفرالله و اتوب الیه....خدایا...صبرم را...

پی نوشت2:چهل روز مانده تا محرم....دلم این روزها حسین حسین(ع) میکند...ارباب نگاهی کن...برات کربلای امسالم را امضا کن...اربعین...پیاده...کربلا... دلم را بخر حضرت ارباب....دلتنگم...اللهم اجعل محیای محیا محمد و ال محمد(ص)...و مماتی ممات محمد و ال محمد(ص)...السلام علیک یا اباعبدالله(ع) و علی الارواح التی حلت بفنائک...

پی نوشت برای دایی:دلم همیشه به یادت بلندپرواز است...هوای با تو پریدن نشسته در بالم...دعایم کن بهترینم...شفاعتم کن دایی محمدرضایم...


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه ٤ مهر ۱۳٩٢ توسط عاشق دایی

امسال هم برای ایام شهادت دایی محمدرضایم چند آیه قرآن می نویسم که هر کسی مایل بود به نیت اش بخواند و به او هدیه کند...

بسم الله الرحمن الرحیم


یس (1) وَالْقُرْآنِ الْحَکِیمِ (2) إِنَّکَ لَمِنَ الْمُرْسَلِینَ (3) عَلَى صِرَاطٍ مُّسْتَقِیمٍ (4)

تَنزِیلَ الْعَزِیزِ الرَّحِیمِ (5) لِتُنذِرَ قَوْماً مَّا أُنذِرَ آبَاؤُهُمْ فَهُمْ غَافِلُونَ (6) لَقَدْ حَقَّ الْقَوْلُ

عَلَى أَکْثَرِهِمْ فَهُمْ لَا یُؤْمِنُونَ (7) إِنَّا جَعَلْنَا فِی أَعْنَاقِهِمْ أَغْلاَلاً فَهِیَ إِلَى الأَذْقَانِ

فَهُم مُّقْمَحُونَ (8) وَجَعَلْنَا مِن بَیْنِ أَیْدِیهِمْ سَدّاً وَمِنْ خَلْفِهِمْ سَدّاً فَأَغْشَیْنَاهُمْ فَهُمْ

لاَ یُبْصِرُونَ (9) وَسَوَاء عَلَیْهِمْ أَأَنذَرْتَهُمْ أَمْ لَمْ تُنذِرْهُمْ لاَ یُؤْمِنُونَ (10)

دایی محمدرضایم...

پی نوشت1:این بار ناز پنجره فولاد می کشم...شاید منتی نهد و کربلا دهد مرا...برات کربلای امسالم را امضا کن آقا...یا علی ابن موسی الرضا(ع)...اربعین...پیاده...کربلا...

پی نوشت برای دایی: با من که به چشم تو گرفتارم و محتاج...حرفی بزن،ای قلب مرا برده به تاراج...

روز آسمانی شدنت مبارک بهترینم....امسال سالروز شهادت ات تقریبا با ولادت امام رضا (ع)همزمان شده است...دایی محمدرضای من تو را به امام رضا نگاهم کن...دعایم کن...شفاعتم کن مهربانم... دریا که مثل چشم تو زیبا نمی شود... آبی چشمهایت و نگاه آسمانی ات برای من دنیایی است...این دنیایم را از من نگیر... نفس من،تو بگو چگونه بنویسم درد لحظه های بی تو را... نگو که حرفهایم را نمی شنوی...؟نگو که نمی بینی ام...؟اما دل خوشی من به این است که همراه من هستی...حرفهایم را، دردهایم را می شنوی...مرا می بینی...این دل خوشی ام را از من نگیر... به نگاه تو امید دارم بهترینم ...تنهایم نگذار...برای دلم دعا کن...محتاج دعای توام این روزها...


نوشته شده در تاريخ شنبه ٢۳ شهریور ۱۳٩٢ توسط عاشق دایی

خیرات برای خود...

اهل نماز شب بود و در عین حال نمی خواست کسی از این مسئله خبردار شود. نماز خواندنش، سجاده و لباس نمازش آداب خاصی داشت. یادم هست یک شیشه عطر در سجاده اش داشت که از مهدی برایش مانده و خیلی برایش عزیز بود. مریم هم خیلی روزه می گرفت. شنیدم که یک سال تمام روزه گرفته بود. وقتی پرسیدند، «چرا این کار را می کنی؟» گفته بود، «می خواهم خودم پیشاپیش برای خودم خیرات بفرستم»

مراقب اعمال...

در هر محفلی که افراد غیبت می کردند ، یا بلند می شد و از آن جمع می رفت و یا صراحتا می گفت که چرا این حرف را مستقیم به خودش نمیزنید؟مریم از گناه و از عذاب جهنم خوف داشت و به همین دلیل ، بسیار مراقب اعمال و گفتارش بود .

گناهان کوچک...

مریم همواره گناهان کوچک را زمینه‌ای برای انجام گناهان بزرگ می‌دانست:"باید از گناهان کوچک ترسید چرا که کوچک شمردن گناهان صغیره باعث بروز بسیاری از مشکلات و گناهان کبیره می‌شود..."

خدا می داند...خدا می بیند...

تکه کلامش "خدا می داند "، "خدا می بیند " بود . خیلی با گذشت و صبور بود من هیچ وقت عصبانیتش را ندیدم .ندیدم که بخواهد مقابله به مثل کند .زود هم تصمیم نمی گرفت درباره هرکاری که می خواست انجام دهد مدت ها فکر می کرد. هیچ وقت به صورت واکنشی عمل نمی کرد که حالا که فلانی این عمل را انجام داده من هم این کار را بکنم .گذشت بسیار معناداری داشت به طوری که واکنش و رفتارش به نوعی باعث تنبه طرف مقابل می شد.

برای خدا چه کردید...؟

روزی وارد خانه شدم و مریم را رو به قبله دیدم وقتی جلوتر رفتم، دیدم مریم روی دستانش می‌زند و از او سؤال کردم که مشکلی پیش آمده، چیزی نگفت اما بعدها برای من تعریف کرد که من هر روز اعضای بدنم را مواخذه می‌کنم و از آنها می‌پرسم که امروز برای خدا چه کاری انجام داد‌ه‌اید...؟

خطاب به برادر شهید...

برادرشهیدم ، مقامت بسی بلند و باارزش ، که قلمم توانایی آن را ندارد که برایت بنویسم فقط می توانم با تودرد دل کنم . می دانم نامه ام به دستت می رسد . مهدی جان ازخدامی خواهم صداقتی همانند شهیدان به ما عطاکند و سعادت این را بدهد تنها وتنها فقط در راه او قدم برداریم و برای رضای اوکارکنیم

وصیت نامه...

هیچ وقت قدرت خدا را از یاد نبرید و سعی کنید که هر چه بهتر تزکیه نفس کنید. چیزی را که امام اینقدر درباره اش تکیه می کنندکه تزکیه نفس کنید. و در بین خطراتی که ما را تهدید می کنند هیچ خطری بالاتر از این نفس نیست که گاه انسان را به انحراف می کشاند و خود انسان متوجه نمی شود.

(راوی:خانواده و دوستان شهیده-کتاب دختری کنار شرط)

مریم خوبی ها

پی نوشت1:دختر دیروز چه بود و دختر امروز چه...؟؟به خودسازی که مریم داشت غبطه میخورم...دختر دیروز اعضای بدنش را مواخذه میکرد که برای خدا چه کردی اما دختر امروز ساپورت پوش شده که اعضای بدن خود را برای نامحرم نمایان کند...اون کجا و این کجا....؟؟هربار دختری را با ساپورت در خیابان میبینم خدا خدا میکنم که مادر شهید این ها را نبیند...او از فرزندش گذشت که حجاب بر سر دختران بماند نه اینکه...شهیده مریم امشب شب تولد حضرت معصومه(س)هست دستانت را به آسمان بلند کن و برای تمام دختران این سرزمین دعا کن که حجاب فاطمی داشته باشند...مریم خوبی ها دستانت را دوباره به آسمان بلند کن امشب میخواهم از تو برای دلم دعا کنی....برای آرامشم...برای صبرم...برای بی قراری ام...برای توکل ام...برای در مسیر بودنم...برای با خدا بودنم...برای دلم....برای دلم...برای دلم...برای...دلم امشب بی قرار حرم حضرت معصومه(س)هست...خانم...خودت میدانی...

پی نوشت 2:این روزها نبودنت را لحظه به لحظه احساس میکنم...از رسم این دنیا خسته ام...اینکه همیشه من باشم و دلتنگی...روزم را تبریک نمی گویی..؟ تبریک پدر به دختر چیز دیگری است که نچشیده ام حلاوت آن را...از قفس دنیا خسته ام...خدایا از قفس دنیا آزادم کن...خدایا عاقبتم را به خیر کن...که همانا بهترین عاقبت فدا شدن در راه توست...که اینگونه می توان جاودانه شد...این بهترین را نصیبم کن یا راحم العبرات...

پی نوشت برای دایی:بگذار که تازه شوم در هوای تو...ای ذره ذره نفسم مبتلای تو...دعایم کن دایی محمدرضایم...نگاهم کن مهربانم...شفاعتم کن بهترینم...


نوشته شده در تاريخ شنبه ۱٦ شهریور ۱۳٩٢ توسط عاشق دایی

اول استاد بعد مادر

عبدالحمید فرزند اولم بود. من که مادرش بودم او را نشناختم. می گفت:" شما استاد من هستی بعد مادرم." رابطه صمیمانه ای داشتیم. در عین حال که احترام خاصی برای پدر و مادر قائل بود، حرف های خصوصی اش را با من در میان می گذاشت. می گفتم عبدالحمید چرا به پدرت نمی گویی؟ چرا مقابل پدرت ساکت می نشینی و حرفی نمی زنی؟ می گفت مادر جان من با شما راحت تر می توانم حرف هایم را بزنم و از مشکلاتم بگویم. (راوی:مادر شهید)
نمایندگی تبریک ندارد...
به دنبال شناسنامه اش که آمدند، گمان کردم می خواهد ازدواج کند. گفتم عبدالحمید چه خبر است شناسنامه را برای چه می خواهی؟ می خواهی داماد شوی؟ خندید و گفت:" نه مادر چند تا از علمای مشهد با من صحبت کردند که نماینده شدن برای تو واجب است." وقتی هم مردم مشهد به او رای دادند و به خانه آمد، خواهرش رفت جلو و گفت:"مبارکه داداش" رو کرد به دخترم و گفت:"نمایندگی یعنی مسوولیت، تبریک نداره!"(راوی:مادر شهید)
همتا نداشت...

در مجلس هم جایگاه ویژه ای بین نمایندگان داشت؛ وقتی شهید شد، یکی از نمایندگان گفت:" دیالمه تک بود و همتا نداشت، هر چه می گفت مدتی بعد همان ماجرا اتفاق می افتاد."(راوی:مادر شهید)
مسلمانم و معذور...

پسرم به مسائل شرعی پایبند بود. در یک مهمانی وقتی دختر دایی اش با او روبه رو شد، برای مصافحه دستش را به سمت او دراز کرد. عبدالحمید خیلی مودبانه عذر خواهی کرد و گفت: "من مسلمانم و معذور." (راوی:مادر شهید)

جرم من این است که...

 چشمان تیز بین او سال ها جلوتر می دید و از آن سخن می گفت. خودش می گفت: «جرم من آن است که حرف هایم را زودتر از زمان می زنم.» و درست به همین خاطر بود که نوک تیز حمله دشمنان و منافقین به سمت او بود و وحشتی که دشمنان از زبان او داشتند از حرکت های دیگران نداشتند.

زهد...

زهد در اسلام و با محتوای که شیعه به آن معتقد است مسئله « عدم وابستگی » نه « بیگانگی » آنچه که در ذهن ما ایجاد کردند اینست که زهد بیگانه‌شدن با جامعه است. گوشه‌نشستن و دربین جمع نبودن و عمل‌نکردن، در صورتیکه روشن خواهیم کرد که مسئله این طور نیست بلکه زهد بمعنای « درمجموعه بودن » ولی « وابسته نبودن به جمع » است. یعنی عدم وابستگی بدون بیگانه بودن. (سخنرانی شهید دیالمه)

حق خود انسان...

حق نفسمان بر ما این است که این نفس را برای اطاعت الهی در مسیر اطاعت خداوند بکار ببندیم. درجه محبت و درجه دوست داشتن خدا بوسیله میزان اطاعت از امر الهی تعیین می‌شود. یعنی در عرفان اسلامی شیعی حد نهایت ارتقاء بشری، رسیدن به درجه لقاءالله است. درجه‌ای که ما از دیدن جلوات الهی لذت می‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌بریم. (سخنرانی شهید دیالمه)

دیالمه...

پی نوشت1:انگار قراره امسال همان موقع زمان تکرار بشه...شکستن دلم...انگار قراره دوباره بنویسم که خیلی سخت است که حرف تو را نفهمند و از آن بدتر اینکه اشتباه بفهمند...انگار قراره دوباره نا آرامی ام شروع شود...انگار قراره دوباره متهم شوم....قراره دوباه سکوت کنم...قراره دوباره از خودم دفاع نکنم....خدایا آرام کن دل بی قرارم را...ای کاش اینقدر خودخواه بودم که همه و همه را فقط و فقط برای خودم میخواستم...ای کاش می توانستم دردهایم را فریاد بکشم...ای کاش می توانستم سکوت ام را،بغض ام را،اشک هایم را فریاد بزنم...دوباره دارم به اشک هایم عادت می کنم...خدایا پناه میبرم به تو...ای پناه متوکلین...و چه امن است سایه پناه تو....خدایا می شود آسمانی ام کنی...؟دلم عجیب طوفانی است...و تنها خودت میدانی دلیل این طوفان چیست...و فقط تو می توانی آرام اش کنی...میخواستم پی نوشت ام از شهید دیالمه بنویسم اما دلم نذاشت...می روم...هر وقت با دلم کنار آمدم برمیگردم...حلالم کنید...

پی نوشت2:پارسال از همین روزها بود که دل شکسته ام تو را می خواند ارباب...که بطلبی ام...که دل بی قرارم در کنار آرامش تو آرام گیرد...این چه رسمی است ارباب...که با دل شکسته بخوانمت....امسال هم منت بر سرم بگذار ارباب....بطلب...اربعین... پیاده... کربلا...شهادت...ارباب،بیا و این دل شکسته ام را بخر...هوای این شهر مرا از نفس انداخته...به هوای کرببلا محتاجم...

پی نوشت برای دایی:مهربانم...این قلب من و نگاه تو...با دلم که به تو دادم مهربان تر از این باش...دعایم کن دایی محمدرضایم...نگاهم کن گرمی دلم...


نوشته شده در تاريخ دوشنبه ٤ شهریور ۱۳٩٢ توسط عاشق دایی

امام علی(ع)...

حدود هشت سال داشت.خواب دیده بود... همین که بیدار شد رفت سراغ باباش.توی اتاق عکسی از امام علی(علیه السلام) رو داشتیم.دست بابا رو گرفت و کشون کشون برد کنار اون عکس. بعد با دست اشاره به اون عکس کرد و گفت: بابا خواب این آقا رو دیدم. خواب دیدم این آقا یک سبدی از آسمون انداخت و من نشستم توش و این آقا سبد رو کشید تا آسمون.

محمدرضا باید شهید بشه....

از مکه که برگشت یک راست اومد سراغ من.گفت: حاج آقا این که می گن وقتی برای اولین بار که چشمت به کعبه بیفته از خدا هر چی بخوای برآورده می شه؟ گفتم: بله درسته و وعده خدا همیشه حق هست و حتما همون طوری هست که فرموده.

گفت: حاج آقا می دونی اون لحظه از خدا چی خواستم؟گفتم: چی؟

گفت: از خدا خواستم که محمدرضا شهید بشه.از صمیمی ترین دوستان محمدرضا بود و شنیدن این حرف متعجبم کرد. پرسیدم چرا؟گفت: آخه اگه من شهید بشم که لیاقت شفاعت کسی رو ندارم ولی اگه محمدرضا شهید بشه می تونه خیلی ها رو شفاعت کنه. راستش محمدرضا باید شهید بشه.در عملیات بعدی محمدرضا شهید شد.

عملیات...التماس...

محمدرضا مهرپاک در جبهه ها دیدبان بود و پس از مدتی به گروه اطلاعات و عملیات پیوست.وقتی خواست که جزو گروه غواص ها شود با ممانعت فرمانده مواجه شد و اصرارهای بی دریغش هم راهگشا نشد. فرمانده او را برای آینده نگه داشته بود. برای از دست دادن او خیلی زود بود.یک بار مجروح شد اما پس از بهبودی باز هم راهی شد. عملیات والفجر8 بود.بهمن سال 64.گروه اول نیروهای اطلاعات و عملیات راهی شدند و از دل اروند عبور کردند.محمدرضا جزو آنها نبود.فرمانده نمی گذاشت برود.فرمانده را به کناری برد.اشک چشمانش بی دریغ جاری بود...آنقدر اشک ریخت و التماس کرد تا فرمانده راضی شد تا با گروه دوم از اروند عبور کند.به شرطی که زود برگردد.قایق که حرکت کرد محمدرضا شوری وصف ناپذیر داشت.آرام و بی صدا یک ترکش پشت گردنش نشست.و محمدرضا آرام تر و زیباتر بالهایش را گشود و معبودش را درک کرد.
مرا ببخش...

ای نازنین دلبر تو مرا همچون شبنم صبحگاهی  پاک خواسته بودی و من رو سیاه از نوک پا تا فرق سر به گناه آلوده گشتم،پس مرا ببخش...ای دوست تو از من خواسته بودی به عهدم وفا کنم و به سویت بشتابم و من پیمان شکن نادانی هستم پس مرا ببخش... ولی بدان من نیز روزی پاک بودم قلبم هنوز از زنگار پاک بود چشمانم هنوز به طرفی نگاه نکرده بود دستانم هنوز به ناپاکی آلوده نشده بود وجودم پاک بود عقلم پاک بود

(قسمتی از وصیتنامه)

منی وجود نداشته است....

بر من قبری نسازید،مرا از یادها ببرید،من نبودم،منی وجود نداشتـه است می خواهم همه جز او مرا از یاد ببرند ...
می خـواهم تنها باشم و شما مرا از این تنهایی باز نداریــد،هر کس می خواهد بهترین راه را انتخاب کند باید بیشترین بهاء را بدهد من نیز چنین کرده ام.پس مرا بر این ناراحت نشوید که بسیار سود برده ام.  (قسمتی از وصیتنامه)

پی نوشت1:دنبال وصیت نامه شهیدی میگشتم که دانشجوی پزشکی باشه برای روز پزشک مناسبت داشته باشه...متن وصیت نامه ی این شهید رو که میخوندم خیلی به دلم نشست...باورم نمیشه که فقط 18سال داشته....خیلی سخت بود که بخش هایی از وصیت نامه رو انتخاب کنم...چون خط به خط اون به دلم نشست...متن کامل وصیت نامه رو ادامه مطلب قرار دادم....او دانشجوی پزشکی بود...اما تو وصیت نامه اش نوشته که منی وجود نداشته است...می خواهم همه جز او مرا از یاد ببرند...این روزها خیلی ها فقط دنبال "من"اند...همه عالم و آدم را به هم میدوزند که من خود را به اثبات برسانند....ولی آیا" من" بدون "او"ارزشی دارد...؟؟"من"بدون خدا معنی دارد..؟؟؟بعضی دنبال رشته پزشکی اند که این "من" خودشون  رو به همه نشان دهند...اما انگار با خدا بودن توی این همهمه آدم ها و "من من ها" گم شده....خدایا این "من ام"را از خودم بگیر که بی تو هیچم...

پی نوشت2: لا إِلهَ إِلاَّ أَنْتَ سُبْحانَکَ إِنِّی کُنْتُ مِنَ الظَّالِمِینَ....ذکری است که این روزها آرامم می کند...خدایا پناه میبرم به تو...به حق این شهید که بهترین راه را انتخاب کرد و بیشترین بها را داد برایش....خدای من این بهترین راه را قسمتم کن...یاری ام کن که در زندگی ام همواره بهترین راه را برگزینم که....

پی نوشت برای دایی: مهربانم ضمانت دلم با نگاه توست….پلکی بزن به سمت دلم….منتظر نگاه تو هستم دایی محمدرضایم...خودت میدانی و دلم...دعایم کن بهترینم...



ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ یکشنبه ٢٧ امرداد ۱۳٩٢ توسط عاشق دایی

استجابت دعا...

بعد از عملیات «بازی دراز» با دلی شکسته رو به خدا کردم و گفتم: «پروردگارا! ما که توفیق شهادت نداشتیم، قسمت کن در همین جوانی کعبه‌ات را، حرم رسولت را، غریبی بقیعت را زیارت کنم...» مشغول دعا و در خواست از درگاه پر از لطف خداوند بودم که شهید پیچک آمد. دستی به شانه‌ام زد و گفت: «حاج علی، مکه می‌روی؟!» یکدفعه جا خوردم و با تعجب پرسیدم: «چطور مگر؟» خندید و ادامه داد: «برایم یک سفر جور شده است اما من به دلیل تدارک عملیات نمی‌توانم بروم. با خود گفتم شاید شما دوست داشته باشید به مکه بروید!» سر به آسمان بلند کردم. دلم می‌خواست با تمام وجود فریاد بکشم: «خدایا شکرت...» 

(از زبان خود شهید که برای یکی ازهمرزمانش بازگو کرده است)

هنوز یک دست و دوپایت مانده
هر روز صبح با مادر برنامه رادیویی را گوش می کردیم که آخرین اخبار جبهه را اعلام می کرد. سال 59 بود و عملیات آزاد سازی بازی دراز.  آن روز هم مثل همیشه منتظر شنیدن اخبار بودیم که مجری رادیو گفت شب گذشته دست راست علیرضا موحد فرمانده عملیات بازی دراز طی درگیری با نیروهای عراقی قطع شده. مادرم به صورت زد گفت: ای وای دست بچه ام قطع شد.  گفتم مادر اشتباه می کنی فامیلی این فرمانده ای که مجری گفت موحد بود نه موحد دانش. با گفتن این حرفم کمی آرام شد. شب چندین بار با علیرضا تماس گرفتیم اما موفق به صحبت نشدیم. وقتی فهمیده بود خودش به مادر زنگ زد و گفت: حاج خانم من خوبم چیزی نشده. بعد آرام آرام شروع کرد به گفتن: مادر اگر یک انگشتم قطع شده باشد ناراحت می شوی؟ مادر گفت: نه علیرضا یک انگشت در راه اسلام چیزی نیست. گفت: اگر دوتا انگشتم از دست رفته باشد؟ باز همان پاسخ را شنید. گفت اگر سه تا انگشت؟ اینبار مادر گفت اگر یک دستت هم از بین رفته باشد بازهم کم است؛ هنوز یک دست و دوپایت مانده که در راه اسلام نداده ای. علیرضا نفس راحتی کشید و گفت: خیالم راحت شد. نمی دانستم چطور بگویم که مچ دست راستم قطع شده...(راوی:خواهر شهید)

حضور دلگرم کننده....

شبی که خداوند فاطمه را به ما عطا فرمود چند ماه از شهادت حاج علی گذشته بود. آمبولانسی آمد و ما به همراه همسر علیرضا راهی بیمارستان شدیم. من در تمام مسیر حضور حاجی را حس می‌کردم. احساس می‌کردم او سوار برلندکروزی که همیشه با آن به خانه می‌آمد، در جلوی آمبولانس حرکت می‌کند و راه را برای عبور ما باز می‌نماید. می‌دانستم که او هم نگران حال همسرش است و با حضورش قصد دارد به ما آرامش بدهد. شاید اگر از همسر او هم سؤال کنید بگوید که: «تعجب‌آور است اما من علیرضا را دیدم که به من لبخند می‌زد و برایم دعا می‌خواند.»(راوی: پدر شهید)

مهمان بانوی دو عالم...

چند روز قبل از شهادت علیرضا من که در خارج از کشور به سر می‌بردم، خواب عجیبی دیدم. درخواب دیدم که تمام کوچه‌مان را چراغانی کرده و دیوارهایش را از پرچم پوشانده‌اند. خانم فاطمه زهرا (س) جلوی در خانه ایستاده‌اند و مردم بین خودشان نقل پخش می‌کنند. دریافتم که شاید برای علیرضا اتفاقی افتاده است و همینطور هم بود. چند روز بعد همسرم از ایران تماس گرفتند و خبر شهادت او را به من رساند.سیزدهم مرداد سال 1362 و عملیات والفجر 2 بود. علیرضا که زخمی شده بود، در آخرین لحظات به سختی خودش را به بیسیم عراقی‌ها رسانده، سیم آن را با دندان جوید تا مانع ارتباط آنان با عقبه گردد. پس از قطع سیم که دشمن متوجه این کار علی شد، او را به رگبار بسته، راهی دیار بهشت گرداند . (راوی: مادر شهید) 

وصیت نامه...

"مردم ،بدانید راهى را که در آن گام نهاده‌ایم که همانا راه حسین (ع) است و به اختیار انتخاب کرده و تا آخرین نفس و آخرین رمقى که به تن داریم در سنگر رضاى خدا خواهیم ماند و به دشمن زبون کافر خواهیم فهماند که ملتى که پشتیبانش خداست و پیشاپیشش امام زمان فى سبیل الله در مقابل تمامى متحدان کفر خواهد ایستاد و انشاء الله پیروز خواهد شد."

"شما خوب می‌دانید که شهید عزادار نمى‌خواهد، رهرو می‌خواهد...."

"مردم ،بدانید و آگاه باشید که در مکتب ما شهادت مرگی نیست که دشمن بر ما تحمیل کند، شهادت مرگ دلخواهی است که مبارز مجاهد و مومن با تمام آگاهی و بینش و منطق و شعورش انتخاب می کند و این آخرین پیام هر شهید است که همیشه راه حسین (ع) باقی است و یزیدیان بر فنا...."

 شهید موحد دانش

پی نوشت1:ماه رمضان در حال تمام شدن است...؟؟؟چه کردیم در این ماه...؟چقدر بندگی کردیم...؟چقدر برای خدا بودیم و خواهیم بود...؟خدایا امشب میخواهم برای حال دلم دعا  کنم...خدایا حال مناجات و شوق عبادت ات را از من نگیر یا الله....خدایا تحبس الدعایم نکن...خدایا دلم را در این ماه به تو سپردم که نگاهبانش تو باشی...خدایا کمکم کن هر ماه و هر لحظه فقط به تو دل بسپارم و برای تو باشم...مگر نه اینکه دل حرم الله است...؟؟؟خدایا عذرم را بپذیر که حرمت حریم دلم را که حرم توست نگه نداشتم...دیوارهای دلم را آلوده به سیاهی گناه کردم...اما خدایا تو ستارالعیوب هستی...رحمن و رحیم هستی...قدر دلم را نداشتم که فقط به حضور توست که قدر گرفته است...در این ماه دلم را به میهمانی تو آورده ام که آلودگی و سیاهی دیوارهایش را پاک کنم...میدانم تو میزبانی خوبی بودی و هستی...حالا آخر این ماه است و میدانم که خوب میهمانی نبودم...اما امیدم به ارحم الراحمینی توست یا الله...خدایا امشب میخواهم که از تو بخواهم هوای دلم را داشته باشی که فقط هوایی تو باشد و بس...همین...

پی نوشت2:پیامبر اکرم میفرمایند:"هر که دوست دارد که دعایش مستجاب شود،باید گره از کار گرفتاری بگشاید"...انشالله که گره گشای کار کسی باشیم تا گره از کارمان باز شود...تا دعایمان مستجاب شود...دست کسی را بگیریم تا خدا دست ما را بگیرد...این ماه فرصت خوبی بود تا با خدا دست بدهیم...

پی نوشت برای دایی:یاد کن از قلب بی تابی که هر دم یاد توست... این روزها بیشتر دلتنگ توام دایی محمدرضایم...دعایم کن بهترینم...نگاهم کن مهربانم...


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ۱٦ امرداد ۱۳٩٢ توسط عاشق دایی

پای پدر...

بارها شهید علیرضا را دیدم که با پدرش مشغول کشاورزی است . یک روز به اتفاق شهید به صحرا رفتیم . به هنگام ظهر ، پدرش در زیر درختی مشغول استراحت بود . شهید علیرضا به سوی او رفت و زانو زد و کف پای پدرش را بوسید و گفت : پیامبر اسلام (ص) ، دست کارگر را می بوسید و من کف پای پدر را می بوسم .

(راوی: سرهنگ امیر قادری مظاهری)

نماز...

علیرضا حال عجیبی داشت . نماز هایی که می خواند دیدنی بود . وقتی قنوت می گرفت و مشغول دعا می شد انگار دیگر در این عالم نیست . غرق در دعا شد و اشک از چشمانش سرازیر می شد  . بعضی وقت ها من ترجیح می دادم اقتدا کردن به او و نماز جماعت را رها کنم و نماز خواندن او را تماشا کنم. یک بار که برای نماز شب دیر بیدار شد مجبور شد نمازش را سریعتر بخواند . باور کنید تا چند روز از این اتفاق غمگین بود و از چهره اش میشد این ناراحتی را خواند.

همّام علی(ع)...

بارزترین صفت همّام که در شهید حاجی بابایی تجلی یافت ، علاوه بر ریاضت و عبادت ، صبور و آرام و در زمان آرامش و آسایش بسیار شکور بودند .

(راوی: برادر شهید)

دعای جوشن کبیر...

یادم نمی رود یک شب بارانی و سرد از سرکشی بر می گشتیم. چون من شب قبل هم به گشت رفته بودم ، خیلی خسته بودم. در طول مسیر نسبتا طولانی با هم آرام آرام صحبت می کردیم و می آمدیم. پاهایم توان نداشت . وقتی رسیدیم ، او گفت: جعفر فکر می کنی در این هوای بارانی چه دعایی می چسبد؟ من که سنگینی خواب را در چشمانم حس می کردم با خودم فکر می کردم یک دعایی را بگویم که جمع و جور باشد و خیلی طول نکشد! گفتم زیارت عاشورا خوب است؟ گفت: نه،من دعای جوشن کبیر را ترجیح می دهم. 

(راوی: حبیب قادری)

شهادت در جبهه جنوب...۲۱ رمضان...

شهید همیشه به من می گفت : حسن من در غرب شهید نمی شوم من در جبهه جنوب شهید می شوم .

(راوی: همرزم شهید آقای حسن خادملو)

اصلا” انگار تمام زمین و زمان و آسمان هماهنگ شده بود تا در طول ۴۸ ساعت نیروهای همدان خود را آماده کند و در عملیات رمضان در جنوب کشور شرکت کند تا شهید حاجی بابایی در ایام لیالی قدر در ۲۱ رمضان به درجه شهادت نایل گردد و وعده ی او عملا تحقق یابد .

 (راوی: برادر شهید)

 وصیت نامه

تنها شما را سفارشی دارم که آن هشدار است و آن هشدار ره به سوی الله، پس بکوشید تا خدا سو شوید و خود را از زندگی نسازید و از دالان تنگ دنیا و صلابت و آگاهی گذر کنید و در این راه هم جهت با امام و همسفر با قافله جهت یافته او به سوی خدا گردید که در این راه شهید و شاهد بودن در صراط ا…، جاوید و ایثار گشتن است، مبادا در دخمه کور این دالان در خواب غفلت فرو روید که نابودی بر شما لبخند خواهد زد.

شما ای مؤمنان، ای زمینه‌سازان قیام مهدی، ای لبیک گویان فریاد حسین، ای سلحشوران حاضر در صحنه مبارزه حق علیه باطل و ای تمامی شمایی که مسئولید، در بقای دین بکوشید که همانا استقرار قانون خداوند و به امامت رسانیدن مستضعفین و کوبیدن مستکبرین و غلبه تقوا بر کفر و به قله معراج به سعادت رسیدن است.

(منابع: کتاب چشمان کمین- کتاب معلم عشق)

پی نوشت1:این روزها و شب ها فراز آخر دعای ابوحمزه از دلم بر زبانم جاری می شود :«اَللهُمَّ اِنّی اَسْئَلُکَ ایماناً تُباشِرُ بِهِ قَلْبی وَ یَقیناً حَتّى اَعْلَمَ اَنَّهُ لَنْ یُصیبَنی اِلاّ مَا کَتَبْتَ لی وَ رَضِّنی مِنَ الْعَیْشِ بِمَا قَسَمْتَ لی یَا اَرْحَمَ الرّاحِمینَ....»....آری،هرچه فکر میکنم چه دعایی بهتر از این میتوانم بکنم...؟؟؟خدایا همین دعا را در حق ام مستجاب کنی یعنی که سعادتم داده ای...ایمان ثابت...یقین صادق...رضا به رضای تو...خدایا من از تو ایمانی و عشقی را می خواهم که به خاطر آن عشق، تو پاسدار و مباشر دلم باشی...و به خاطر آن دلم را نگهداری کنی...از تو یقینی میخواهم که صادق باشد و مرا امن و آرام بدهد...و اینکه مرا به رضای خود راضی کنی....خدایا...بار الها... اَخْرِجْ حُبَّ الدُّنْیا مِنْ قَلْبی.... محبت دنیا را از دلم بیرون کن....یا ارحم الراحمین...

پی نوشت2: رمضان که به نیمه میرسد دلتنگی ام برای تو شروع می شود ارباب...این چه دلتنگی هست نمی دانم....اما رمضان که به نیمه می رسد دلتنگی من هم....نمی دانم شاید بخاطر این که دیدار اول مان شب نیمه رمضان بود...ارباب دل خوش به قرار های شبانه ام با تو هستم...آیا امسال هم می شود اربعین...پیاده...کربلا...؟؟؟منت بر سرم میگذاری آقا... در شب های قدر از همه دوستان التماس دعا دارم....

پی نوشت برای دایی:آسمان نشین مهربانم، به اندازه یک خواب ساده،به قدر یک لبخند برای من وقت داری...؟؟؟این شب ها دعایم کن دایی محمدرضایم...محتاج دعای توام بهترینم...


نوشته شده در تاريخ جمعه ٤ امرداد ۱۳٩٢ توسط عاشق دایی

سید...!با تکیه بر خداوند,دنیا را مرکب خود کن و بر او سوار شو که جای ماندن نیست و مگذار که او بر تو سوار شود، که سنگینی آن سرانجام،ترا از پای در خواهد آورد.

سید...!خدا را بخوان که او ترا می خواند،پس در فکر سفر و جمع آوری توشه باش،اما نه از مال دنیا که آن برای تو وسیله ای بیش نمی باشد،بلکه با عبادت،احسان، سخاوتمندی،جوانمردی،دوستی با دوستان و عدالت با دشمنان خدا،دوری از شر و زشتی ها،بی نیازی از مردم،محتاج خدا بودن و بهتر از همه،صلوات بر پیامبر اکرم و اهل بیت عصمت و طهارت که سبک ترین و با ارزشمندترین توشه هاست.

سید...!از خدا کمک بخواه که امانت مردم،امانت خداست و هر دو را باید با اخلاص و بدون غش تحویل دهی؛پس در حفظ اعضاء و جوارح ات بکوش تا نزد نقادان دو عالم، رسوا نگردی،چون تاریکی این دنیا،همانا سیه روزی آن دنیاست.

سید...!تو غفلت می کنی،خدا با تو مدارا و بدان که گذشته ها گذشت و اکنون وقت را غنیمت شمار و قرب الهی را با طلب مغفرت پیشه کن که آینده بسیار دور است و شاید که هرگز به آن نرسی.

سید...!دنیا برای تو ساخته شد نه تو برای دنیا و از آن باید به عنوان وسیله و دست آویز استفاده کنی و به قدر توان خود حتی بیشتر،توشه ای برای عالم آخرت ذخیره سازی.

سید...!در همه حال به فکر رفتن باش،چون خود نیامدی که خود باز گردی.

سید...!قبل از این که فشار قبر،بدنت را پاره پاره کند و غذایی برای جانوران گردی با مهیا شدن برای عبادت پروردگارت در هر حالی،همه را ذوب کن تا ضرر و زیان دو عالم نصیب ات نشود.

سید...!غفلت یعنی همراهی با شیطان و علاج اش ذکر خداست و ذکر خدا برای تو یعنی بیعت خود با امام خمینی و تو بدان که غیر از این بر تو حرام است،حرام.آتش است،آتش و ذلت است،ذلت.

سید...!همانند زاهدان احمق اشتباه نکن و بدان عبادت،تنها برپایی نماز نیست؛بلکه جزیی از آن می باشد.همه کارها برایت عبادت خواهد بود،کار کردن،دستگیری نمودن،خوابیدن،راه رفتن،نشستن و بر خواستن،جهاد در راه خدا و فراگیری علم.

سید...!هشیار باش تا پشیمان نگردی،چون بازگشت به گذشته،امری محال است.پس بیدار باش تا آینده ات تباه نگردد.

سید...!دوستان آن عالم را باید از این دنیا برگزینی, پس با دوستان خدا انس و الفت پیشه کن تا زمان دستگیری دست ات را بگیرند.

(روحانی شهید سید محمد رضوی جمالی)

 نصیحت سید...

پی نوشت1: یا حَىُّ یا قَیُّومُ...یا غافِرَ الذَّنْبِ...یا قابِلَ التَّوْبِ...یا عَظیمَ الْمَنِّ...یا قَدیمَ الاْحسانِ.... اى بردبار، اى بزرگوار...اى زنده و اى پاینده...اى آمرزنده گناه...اى پذیرنده توبه...اى بزرگ نعمت...اى دیرینه احسان... اَیْنَ فَرَجُکَ الْقَریبُ.... اَیْنَ غِیاثُکَ السَّریعُ... کجاست گشایش نزدیکت؟ ،کجاست فریادرسى فوری ات؟..... اَیْنَ رَحْمَتُکَ الْواسِعَهُ.... اَیْنَ عَطایاکَ الْفاضِلَهُ... اَیْنَ مَواهِبُکَ الْهَنیئَهُ... اَیْنَ اِحْسانُکَ الْقَدیمُ.... اَیْنَ کَرَمُکَ یا کَریمُ ...کجاست احسان دیرینه‌ات؟... کجاست کرم ات؟...اى کریم...یا راحِمَ الْعَبَراتِ...یا مُقیلَ الْعَثَراتِ...یا کاشِفَ الْکُرُباتِ...یا وَلِیَ‏ الْحَسَناتِ...ای رحم کننده بر اشکها...ای نادیده‏گیر لغزشها...ای برطرف کننده ناراحتیها...ای بدست دارنده‏ نیکی ها...

پی نوشت2:بخت امسال چه با من یار است،عطش ات را عطش ام غمخوار است،به فدای لب عطشان حسین (ع)،اولین ذکر پس از افطار است...السلام علیک یا اباعبدااله(ع)...

پی نوشت برای دایی:از اینکه عشق ناب منی،عشق می کنم بهترینم...دعایم کن دایی محمدرضایم....نگاهم کن مهربانم....


نوشته شده در تاريخ شنبه ٢٢ تیر ۱۳٩٢ توسط عاشق دایی

جارو کش جبهه ها...

برادر حاجی زخمی و در تهران بستری شده بود. حاج محمود برای عیادت ایشان به تهران رفت. دایی اش که آنجاست وقتی حاجی را میبیند ، از او میپرسد: "ما بالاخره نفهمیدیم شما چه کاره هستی؟"

حاجی در جواب گفته بود:"من هیچ کاره ام ، یک جارویی دست گرفته ام و  در جبهه جاروکشی میکنم."

وقتی همراه ایشان تا کنار ماشین رفته بود ، از همراهان حاجی پرسیده بود: "شما با حاج ستوده چه نسبتی دارید؟"گفت : "ما محافظ حاجی هستیم." 

آن موقع حاج محمود ستوده ، جانشین تیپ المهدی بود.

بسیجی....

رفتم دستشویی ، دیدم آفتابه ها خالیه...تا رودخونه ی هور فاصله ی زیادی بود ، نزدیک تر هم آب پیدا نمی شد

زورم می یومد این همه راه برم برا پر کردن آفتابه ،به اطرافم نگاه کردم ، یه بسیجی رو دیدم بهش گفتم: دستت درد نکنه ، میری این آفتابه رو آب کنی؟ بدون هیچ حرفی قبول کرد و رفت آب بیاره ...وقتی برگشت دیدم آب کثیف آورده

گفتم: برادر جون ! اگه صد متر بالاتر آب می کردی ، تمیزتر بودا ، دوباره آفتابه رو برداشت و رفت آب تمیز آورد. بعدها اون بسیجی رو دیدم وقتی شناختمش شرمنده شدم آخه اون بسیجی مهدی زین الدین بود فرمانده ی لشکرمون...

منبع: کتاب آقا مهدی

شهردار...

در جریان آسفالت بعضی از خیابان ها ی شهر، او خودش پیشاپیش کارگردان، آسفالت کاری می کرد و حتی کار گر ها نمی دانستند که او شهردار است .یک روز، صبح زود به یکی از مناطق رفت و از کارگرها دمپایی و گونی خواست. آنها فکر کردند او کارگر جدیدی است! به او دمپایی و گونی می دهند و او شروع می کند به کار. از همان آغاز، چند تن از کارگران به بهانه های واهی از کار، شانه خالی می کردند. وقتی آقا مهدی به حالت نصیحت به آنها می گوید که شما در مقابل پولی که می گیرید مسئولیت دارید. به شدت پاسخ می دهند: مگرتو چه کاره ی مملکتی که امروز آمدی و درکار ما دخالت می کنی، سرت به کار خودت باشد.

اوقات به همین منوال سپری می شود تا اینکه معون شهردار به همراه بازرس برای سرکشی به آن منطقه می آیند و مبهوت و هیجان زده می بینند که شهردار خود با لباس کثیف، پیشاپیش کارگران مشغول کار است.

او کسی نبود جز شهید حاج مهدی باکری

زاهدان شب...

عملیات والفجر ۸ تموم شده بود...شب که شد ، بچه ها از فرط خستگی همه خوابشون برد.اما محمد جواد و شهید سعیدی نیا  نمی خوابیدن ، می رفتن گالن های بیست لیتری رو پر از آب می کردند ، میذاشتن کنار سنگر بچه ها

می خواستن بچه ها برای وضوی نماز صبح راحت باشن …وقتی کارشون تموم میشد تازه محمد جواد می رفت نماز شب بخونه.....اونقدر توی مناجاتاش الهی العفو می گقت که بیهوش میشد.

خاطره ای از زندگی شهید محمد جواد دو رولی

تواضع حتی پشت خط تلفن...

روزی رفتیم تا علی آقا با مادرش تماس تلفنی بگیرد. حال و احوالی بپرسد. آن روز، ‏علی آقا شماره را گرفت و با مادرش صحبت کرد. من متوجه رفتارش بودم. دو زانو نشسته بود، مثل اینکه مادرش روبه روی اوست. آنقدر هم متواضعانه و آرامش دهنده گفت وگو می کرد که این آرامش ناخودآگاه به من هم منتقل شد. من هیچ وقت این روز را فراموش نمی کنم که علی آقا از پشت تلفن با مادرش چنین با ادب و متواضعانه صحبت کرد.

خاطره ای از شهید علی آقا ماهانی - راوی: هم رزم شهید، محمد رضا ایرانمنش

 تواضع

پی نوشت1:خدایا من بی تو هیچم...چون تویی پروردگارم عزت دارم و سربلندم و به خود می بالم...خدایا اگر تو را نداشته باشم هیچ چیز ندارم...خدایا مرا به غیر تو واگذار نکن...مرا بند این و آن نکن... بارالها طبع ام را آنقدر بلند کن که در برابر غیر تو تسلیم نشوم... مرا اسیر رنگ دنیا نکن که بی رنگی و برای تو بودن را میخواهم....مرا اسیر القاب و تعاریف و مدارک نکن که اگر لطف و عنایت تو نباشد من چیزی از خود ندارم...همه عزت من از توست پروردگارم... نگذار دلخوش به تعریف و تمجدید دیگران و دلخور از توهین و سرزنش دیگران شوم...که تمام عزت و سربلندی من از آن توست معبود من...که نکند روزی برسد که از چشم تو بیفتم، آن زمان چه سود که در نظر دیگران محبوب باشم...که تمام عزت ام فقط این است که در نزد تو محبوب باشم ...پس بارالها مرا به غیر خود وامگذار...پناهم باش...خدای من لطف و عنایت ات را از من دریغ نکن...که با تو سربلندم و بی تو ذلیل....یا ایها العزیز...

پی نوشت2:یا امام رئوف باز امسال لیاقت ام دادی که در هوای حرمت نفس بکشم...یا علی ابن موسی الرضا(ع) ضامن آهوی دلم باش...آقا هر آنچه خیر است را از خدا میخواهم  و اینکه مرا راضی به رضای خود کند...

پی نوشت برای دایی:بی قراری را دوست دارم وقتی عاملش تو باشی بهترینم....دلتنگ توام دایی محمدرضایم...خیلی دعایم کن بهترینم...این بار تنهایم نذار قرار دلم....


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه ۱۳ تیر ۱۳٩٢ توسط عاشق دایی

قیامت یقه تان را میگیرم اگر...

قیامت یقه تان را میگیرم اگر ولی فقیه را تنها بگذارید.

شهید مجید محمدی

متحد باشید تا کمر دشمن بشکند...

شیعه ها! حزب اللهی! بسیجی ها! نگذارید مظلومیت شیعه تکرار شودبر همه واجب است مطیع محض فرمایشات  مقام  معظم رهبری  باشند چون دشمنان اسلام کمر همت بسته اند تا ولایت فقیه را از ما بگیرند و شما همت کنید،متحد و  یکدل باشید تا  کمر  دشمنان  بشکند  و  ولایت  فقیه  باقی بماند.

شهید حاج سید مجتبی علمدار

نماز بی وضو...

هر کس به ولایت فقیه پایبند باشد بقیه امور او ـ اگر انجام شود ـ به نحو احسن قبول می‌شود، وگرنه عبادات دیگر بدون پایبندی به اصل ولایت فقیه مانند نماز بی‌وضوست

شهید سیدمحمود موسوی

اطاعت از امام زمان....

امام را تنها نگذارید و همیشه از رهبر اطاعت کنید. چون اطاعت از امام،اطاعت از امام زمان«عج» است.

شهید محمد میرى

مبادا دشمن احساس کند....

امت شهیدپرور ایران،‌ همان‌طور که تا به حال در صحنه حضور داشته‌اید،‌ همواره این عمل خیرتان را ادامه دهید و پشتیبان ولایت فقیه باشید که مبادا دشمن داخلی و خارجی احساس کند که شما سُست شده‌اید و بخواهد سوء استفاده بکند.

 شهید محمدحسین رسولی

خیر دنیا و آخرت...

ای مجاهدین و ای ملت صبور و مقاوم ایران، شما را به اطاعت از امر رهبر در همه زمینه ها سفارش می کنم. اگر می خواهید خیر دنیا و آخرت نصیبتان شود، اگر می خواهید فردای قیامت در نزد رب الارباب روسفید باشید، اگر می خواهید فردای قیامت در نزد امام حسین علیه السلام شرمنده نباشید در اطاعت نمودن از امر ولایت فقیه غفلت نکنید

ولایت همان رسالت انبیا....

مهمترین عاملی که در پیروزی انقلاب اسلامی و ادامه آن نقش داشته و خواهد داشت،‌ مقام معظم رهبری و ولایت فقیه است، ولایت همان رسالت انبیاء و امامان معصوم را بر دوش دارد و ما باید سعی کنیم در تمام اعمالمان، تسلیم دستورات امام باشیم.

شهید علی اصغر نگارنده

مردمان اهل کوفه...

عزیزان نگذارید کسی به انقلاب و مسئولان توهین کند که با این کار خداوند مخالف است و پیغمبر و امامان نیز ناراحت خواهند شد و چه خوب است خداوند و پیغمبر عزیزمان را از خود راضی نگه دارید.عزیزان! به چنین رهبر بزرگواری در تمام دنیا افتخار کنید و قلب او را نشکنید و او را یاری دهید که مانند مردان اهل کوفه نشوید که بد مردمانی بودند و فریب دنیا را خوردند.

شهید علی اصغر پولکی

پی نوشت1: ولایت فقیه همان ولایت رسول الله است قضیه ولایت فقیه یک چیزی نیست که مجلس خبرگان ایجاد کرده باشد ولایت فقیه چیزی است که خدای تبارک و تعالی درست کرده است همان ولایت رسول الله است. خدا  ولی فقیه  را ولی امر قرار داده است. امام خمینی(ره)

پی نوشت2:امام فرمود:"پشتیبان ولایت فقیه باشید تا به مملکت شما آسیبی نرسد..."انشالله به کوری چشم دشمنان و به یاری خدا ملت به فرموده امامشان پشتیبان ولایت فقیه خواهند بود و به ندای رهبر لبیک گفته و حماسه ساز خواهند بود و کسی انتخاب می شود که ولایت پذیر و یار و همراه رهبر باشد...وعده ما24 خرداد...

پی نوشت برای دایی:بهانه های دنیا تو را از یادم نخواهند برد مهربانم...من تو را در قلب خود دارم نه در دنیا....این روزها محتاج بیشتر دعای توام دایی محمدرضایم...دعایم کن بهترینم....


نوشته شده در تاريخ دوشنبه ٦ خرداد ۱۳٩٢ توسط عاشق دایی

دلم در حجاب است...

خدایا دلم در حجاب است و نفسم عیبناک و عقلم معیوب است و هوای نفسم غالب ، طاعتم اندک و معصیتم بسیار و زبانم اقرار به گناهان زیاد . پس چاره ام چیست ای ستار العیوب و ای دانای عیبها و ای برطرف کننده اندوهها بیامرز همه گناهان مرا ، به حرمت محمد و آل محمد ( ص ) و به مقام پیامبری که بر وحی و پیغام تو رستگار بود و در راه تو تن خویش را آماج آزار ساخت . بسیار آمرزنده ای ای غفار در این روز موعود که یاران و برادران پروانه وار به سوی تو پر می کشند ، این بنده درگاهت را که در پیشگاه اعظم تو ذره ای نیستم ، به سوی خود بگیر ...

وصیت نامه پاسدار شهید سید حسن ملک شاهدخت

توبه...

«توبه ریسمان خداست و مدد عنایت است وبنده را چاره ای نیست که درهرحال به توبه اش ادامه دهد وهر گروهی از بندگان را توبه ای است مخصوص آن گروه»

خدایا،اگرچه محبّ صادقی نبودیم ، ای سجده خواه ساجدان ،اگرچه بنده صالحی نبودیم ،ای نهایت آرزوهای عارفان ،اگر معرفت به وجود تو نداشتیم واگر معصیت کار نبودیم ، هرگز بخاطر مخالفت با وجود مقدّس و ذات لاهوتی تو نبود،بلکه نفس رذیله برما غلبه داشت ،در حضور تو ،ترا معصیت میکردیم ،اما ای خدای نادمان،تو خود عالم بودی که هرگز محبت مخلوقی را بر محبت تو ترجیح ندادیم.پروردگارا،اگرمطیع امر تو نبودیم و معصیت تو کرده ایم و اگر همانند کسانی شده ایم که نعمت ترا خوردند و شکر شیطان را به جای آورند،خدایا حالا دست به ریسمان توبه تو نواخته ایم.بار الها چه بندگانی که از این باب رحمت به دیدارت شتافتند.خدایا گناهانمان را ببخش و ما را از صالحان قرار بده.  وصیت نامه شهید علیرضا رضایی

خدایا با فضلت با ما رفتار کن...

ای خدای من، ای خدای مهربان من ،اگر ما را از پرده ستٌاریت خود دور کنی چه کنم و چه بسا و مطمئناً همه از من فرار می کنند.
خدای من، ای خدای مهربان من ،اگر آبرویم را حفظ نکنی و اگر پرده ستاریت را از روز اعمال ما بکشی در پیش پیامبر (ص) و ائمه اطهار و شهداء و رهبرمان چه بگویم که بیچاره ام.
خدایا !با فضلت با ما رفتار کن...به ما اخلاص همراه با عمل و عمل همراه با اخلاص و عمل که فقط برای ذات اقدست باشد عنایت کن که اگر این نعمت و فضل را از ما دریغ کنی خسرالدنیا و الاخره خواهیم بود و خواهیم شد که نفسمان بسیار سرکش است و اگر تو عنایت نکنی در زیر چکمه های این دژخیم جان سالم بدر نخواهیم برد.خدایا، خودت با ما توفیق عمل با کیفیت و کمیت عنایت فرما...

وصیتنامه شهید محمد مجازی

خدایا؛هدایتم کن...

خدایا؛ هدایتم کن، زیرا می‏ دانم که گمراهی چه بلای خطرناکی است. خدایا؛هدایتم کن، که ظلم نکنم، زیرا می‏ دانم که ظلم چه گناه نابخشودنی است. خدایا؛ نگذار دروغ بگویم، زیرا دروغ ظلم کثیفی است. خدایا؛محتاجم مکن که تهمت به کسی بزنم، زیرا تهمت، خیانت ظالمانه‏ای است. خدایا؛ ارشادم کن که بی‏ انصافی نکنم، زیرا کسی که انصاف ندارد، شرف ندارد.

خدایا؛ راهنمایم باش تا حق کسی را ضایع نکنم، که بی‏ احترامی به یک انسان، همانا کفر خدای بزرگ است. خدایا؛ مرا از بلای غرور و خودخواهی نجات ده، تا حقایق وجود را ببینم و جمال زیبای تو را مشاهده کنم. خدایا؛ پستی دنیا و ناپایداری روزگار را همیشه در نظرم جلوه‏ گر ساز، تا فریب زرق و برق عالم خاکی، مرا از یاد تو دور نکند.

(مناجات شهید چمران)

خدایا مرا ببخش...

خدایا بارها خواسته بودم که به سویت بشتابم و به تو نزدیک شوم اما هر بار این نفس مرا باز داشته بود ولی هرگز نخواهم گفت که چون شیطان قوی بود!. من از دستوراتت سرپیچی کرده ام بلکه اعتراف می کنم که ایمان من ضعیف بوده زیرا مادامیکه ایمان قوی باشد شیطان سست و زبون خواهد شد . خدایا بسیار کلامت را به زبان جاری ساخته ام اما نتوانستم دلم را به خواندن قرآنت  منور سازم زیرا در آن تدبر نمی کردم بسیار تو را عبادت نموده ام اما نتوانستم بوسیله آن عبادات از بدی ها  دوری گزینم زیرا درآن تفکر نمی کردم و بسیار به تحصیل علم پرداختم اما نتوانست تحمل ایمان من شود و مرا سرافرازو سربلند گرداند چرا که درآن نمی اندیشیدم پس مرا ببخش و بیامرز مرا که دنیا را دوست  داشتم و آخرت را فراموش کرده بودم، لذتهای دنیا را دوست داشتم و تو را فراموش کرده بودم .

وصیت نامه بسیجی شهید عزیز دشت بزرگ

 مناجات شهدا

پی نوشت1: خدایا پناه میبرم به تو از گناهانی که مانع استجابت دعاهایم می شود... اَللّهُمَّ اغْفِرْ لىَ الذُّنُوبَ الَّتى تَحْبِسُ الدُّعاَّءَ.....خدایا پناه میبرم به تو از گناهانی که موجب از بین رفتن نعمت ها می شود....خدایا پناه میبرم به تو از گناهانی که موجب نزول بلا میشود.... اَللّهُمَّ اغْفِرْ لِىَ الذُّنُوبَ الَّتى تُنْزِلُ الْبَلاَّءَ....خدایا پناه میبرم به تو از خودم....خدایا پناهم باش تا غیر از تو نخواهم... یا مَنْ اَرْجُوهُ لِکُلِّ خَیْرٍ....خدایا در این ماه پربرکت مرا جزو آمرزیدگان قرار بده..... یا غِیاثَ الْمُسْتَغیثینَ.....خدایا جز تو  که را دارم...؟یا رحمن یا رئوف.... اِلهى وَرَبّى مَنْ لى غَیْرُکَ اَسْئَلُهُ کَشْفَ ضُرّى وَالنَّظَرَ فى اَمْرى….خدایا به آبروی مولود این ماه امیر المومنین(ع) بیامرز مرا...

پی نوشت2:ارباب...دوباره کاروان پیاده و کربلا...دوباره حرم عشق...این بار نیمه شعبان....دوباره شوق وصال....اما این بار...جا مانده ام از کاروان...از کاروان عشق...از کاروان دلدادگی....السلام علی الحسین(ع) و علی علی ابن الحسین(ع)...و علی اولاد الحسین(ع)...و علی اصحاب الحسین(ع)...دلم دوباره هوایی شد ارباب....

پی نوشت برای دایی:نقاش نیستم...اما دلم همیشه برایت پر میکشد مهربانم...در این روزها و شب های پربرکت برایم دعا کن دایی محمدرضایم...دعایم کن بهترینم...


نوشته شده در تاريخ شنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳٩٢ توسط عاشق دایی

بسیجی ساده...

در جبهه بیشتر به ما نیاز است ناصر سراپا اخلاص و ایمان و شوق و یاری رساندن شده بود و هیچ گاه از مقام و درجه ای که در آنجا داشت حرف نمی زد و خود را یک بسیجی ساده ویک رزمنده مسلمان می نامید و از خدا آرزوی توفیق شهادت در راهش را مینمود در نماز شب هایش و در عبادات مخلصانه اش می گریست و لقای حق را می طلبید. (راوی:خواهر شهید)

امام سر ناصر را بوسید...

ایشان علاقه زیادی به ولایت و رهبری داشتند...بعد از ازدواج ما ،ایشان به تهران رفتند تا با امام ملاقات کنند . اما در آنجا به او اجازه دیدار را از نزدیک ندادند ولی او با این وجود دو روز تمام در پشت درب بیت رهبری بدون آب و غذا نشستند تا اینکه یکی از یاران امام نزد امام رفتند وبه او گفتند که یک بسیجی برای دیدن شما آمده و دو روز است که برای ملاقات خصوصی پافشاری کرده و پشت درب می نشیند . امام دستور داد:که او را نزد امام ببرند . ناصر موفق شد با امام ملاقات خصوصی داشته باشد . امام سر ناصر را بوسید و سخنی زیر گوشش گفت: که شهید آن را به هیچ کس نگفت.ناصر بهترین رزمنده در جبهه معرفی شد و از امام جمعه ی اهواز انگشتری هدیه گرفت .که روی عقیق آن نوشته بود:روح منی خمینی بت شکنی خمینی   (راوی:همسر شهید)

احترام به پدر...

در محوطه گردان بهمراه شهید بهداشت ایستاده بودیم .در همین هنگام یکی از برادران که از مرخصی برگشته بود ،رو به من کرد و گفت :«پدرت بیمار است ،پیغام داد که به شهر بر گردی». من گفتم :«ان شاءالله چند روز دیگر مرخصی می گیرم و می روم».

سردار بهداشت که ناظر بر گفتگویمان بود گفت:«چند روز دیگر نه همین الآن به دیدن پدرت برو ». چند لحظه مکث کردم و گفتم:«برادر من تازه آمدم !ان شاءالله چند روز دیگر بر میگردم ».هنوز حرفم تمام نشده بود که او گفت :«من فرمانده تو هستم . به تو می گویم:بخاطر احترام به پدرت،همین الآن به مرخصی برو». به هر حال به خانه بر گشتم و وقتی ماجرا را برای پدرم باز گو کردم با آن حال بیمارش به ترمینال رفت و بلیطی تهیه کرد و به من داد و گفت :«پسرم برایت بلیط گرفتم . فردا صبح دوباره به جبهه برو و سلام مرا به"بهداشت" برسان و بگو خداوند خیرش بدهد و من همیشه برایش دعا می کنم »

(راوی: همرزم شهید)

اول کربلا...بعد مکه...

وقتی برای رفتن به حج او را انتخاب کردند معاونش شهید شیر سوار را به جای خود روانه کرد زمانی که دلیلش را پرسیدم گفت:دوست دارم اول کربلایی شوم عشق حسین دست بردار نیست اول کربلایی بعد اگر خدا خداست حاجی شوم و چه زیبا به دیدار مولایش حسین (ع) شتافت و به ندای «هل من ناصر ینصرنی» پاسخ داد...

(راوی:خواهر شهید)

ناصر هیچ وقت ادعا نداشت...

ناصر واقعا برای بچه ها دوست داشتنی بود . بچه ها خیلی دوستش داشتند و بهش علاقه خاصی داشتند ولی ناصر بعنوان یک فرمانده هیچ وقت ادعا نداشت که یک فرمانده ست و این قدرت فرماندهیش رو بعنوان یک ابزار قدرت و فخر فروشی و خود نمائی به هیچ وجه استفاده نمی کرد. بارها خودم شاهد بودم که اگر همرزمانش مجروح یا شهید می شدند فرسنگ ها راه دور رو طی می کرد برای تسلی دادن به خانواده آن شهید یا آن رزمنده یا آن مجروح...قبل از شهادت ناصر یک روز با هم هماهنگ کردیم که به پا بوس امام رضا(ع) بریم و در اونجا از فرمانده یکی از گرو هان های گردان حمزه که مجروح شده بود عیادتی هم  داشته باشیم . ساعت ۱۲ شب بود که من رفتم خونه ناصر و با هم از اونجا به سمت میدان جانبازان رفتیم که بالاترش  یک رستوران بود به اونجا رفتیم هر چه منتظر ماشین شدیم ماشینی نیومد . بعد به ناصر گفتم : چی کار کنیم ؟ گفت: بر گردیم خونه و نماز صبح رو بخونیم دوباره بر می گردیم . ما به سمت خونه حرکت کردیم  و نماز صبح رو خوندیم . برادرش مهدی هم همراهمون بود دوباره حرکت کردیم به کمربندی که رسیدیم من به ناصر گفتم آمدن ما اشتباه بود ماشین گیر نمیاریم امام رضا(ع) ما را طلب نکرده. ناصر گفت: ۱۰۰ تا صلوات بفرست ،خلاصه آن روز هنوز یادم هست ،من شروع به فرستادن صلوات کردم حدود ۱۰یا ۲۰ تا نفرستاده بودم که یک ماشینی جلوی ما ایستاد گفت: آقا کجا می رید؟ گفتیم مشهد. گفت: سوار شید،ناصر هم هی ذکر می  گفت و صلوات می فرستاد.

(راوی: سرهنگ پاسدار محسن ذبیحی)

وصیت نامه...

پروردگارا با قلبی خالی از علائق دنیا به سویت آمده ام می خواهم همچون عاشقانت به لقائت بپیوندم خدایا بار گناهانم زیاد است از تو عاجزانه درخواست می کنم که از سر چشمه لطف و کرمت بر من ببخشایی ،ببخش بر من که در زندگانی نتوانستم آنگونه که شایسته است،تو را پرستش کنم.

و اینک می روم که با رزم بی امان با کفار از ارزشهای انسانی دفاع کنم و گوش به ندای قرآن بدهم.

می روم تا امام زنده بماند و همچنان جلودار کاروان باشد.

می روم تا قلب خود را از عشق خدا پر کنم و با یاد او روحم را آرامش دهم.

سخنی دارم با امت امام که البته از خودشان یاد گرفته ام و آن اینکه توجه داشته باشند که مبادا  سست شده و دست از امام عزیز بکشند و همیشه پیشتاز رهروان حق باشند و دست از یاری امام برندارند و از آزمایش خداوند هرگز غافل نباشند .

(منبع مطالب:وبلاگ لشکر25 کربلا)

شهید ناصر بهداشت

پی نوشت1:تهدید به خرابی گنبد و بارگاهتان را کردند عمه جان زینب....چقدر حقیر و بدبخت اند....یادشان رفته که او زینب است...زینب...زینب...اسوه صبر وایثار...مظهر فداکاری....او دختر فاطمه(س) است...او خواهر حسین(ع) است....آری او زینب است...اسم زینب هم می ترساند آنان را....الا لعنت الله علی القوم الظالمین....تا وقتی بچه شیعه ها هستند پاسدار حرمت خواهند بود عمه جان....لبیک یا زینب(س)...اَلسَّلامُ عَلَیْک یا عَمَّةَ وَلِىِّ اللّه....کُلنا عَباسکَ یا زِینَب....خدایا ظهور مولا را برسان....تا چقدر ظلم...؟تا به کی انتظار....؟

پی نوشت2:یا حضرت معصومه(ع)...دلم امشب تنگ حرمتان است...دلم جرعه ای زیارت میخواهد امشب...بطلب خانم که...یا فاطِمه مَعصومه(س)....عجیب دلم امشب هوای زیارتتان را کرده خانم....بسم الله...السَلام عَلیک یا فاطِمه مَعصومه(س)....السلام عَلیکَ یا بِنتَ موسی بن جَعفَرٍ....اَلسَّلامُ عَلَیْک...عَرَّفَ اللهُ بَیْنَنا وَ بَیْنَکُمْ فِى الْجَنَّة...وَ حَشَرَنا فى زُمْرَتِکُمْ.....یا فاطِمَةُ ا ِشْفَعى لى فِى الْجَنَّة

پی نوشت برای دایی:نفس من...نوشتن ات سخـت است، تو بگـو من چگونه بنویسم؟.....چگونه از تو بنویسم مهربانم...؟دایی محمدرضایم دعایم کن....بهترینم نگاهم کن....


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳٩٢ توسط عاشق دایی

به نیت دوازده امام...

روزی از «رضا» پرسیدم: تا به حال چند بار مجروح شده‌ای؟ تبسمی کرد و گفت: "یازده بار! و اگر خدا بخواهد به نیت دوازده امام،‌ در مرتبه‌ی دوازدهم شهید می‌شوم."
او همان‌طور که وعده داده بود، مدتی بعد در منطقه‌ی «شرهانی» به وسیله‌ی ترکش خمپاره راه جاودانگی را در پیش گرفت. (منبع :کتاب کرامات شهدا)

من به عنوان مسئول...
در مریوان روی بلندی مستقر بودیم و برای بردن تدارکات از جمله نان باید پیاده از تپه ها بالا می رفتیم. هر وقت می خواست به بالای ارتفاع برود، یک گونی بیست کیلویی نان بر دوش می گرفت و با خود می برد. وقتی پرسیدم شما چرا این کار را می کنید؟ می گفت: "وقتی من به عنوان مسئول این نیروها مشقت را تحمل کنم، نیروها با کمترین فشار و سختی پیروز می شوند."(راوی: دوست شهید)

نمی‌خواهم مزاحم وقت حضرت امام بشوم....

ایشان علاقه‌ی قلبی به امام داشتند. البته دلشان نمی‌آمد مزاحمشان بشوند. به عنوان مثال، وقتی ایشون می‌خواستند عقد بکنند، بچه‌ها از حضرت امام برایش وقت گرفته بودند ولی ایشان موافقت نکرده بود. گفته بود من نمی‌خواهم مزاحم وقت حضرت امام بشوم...(راوی: همسر شهید)

نذر شهادت...

پدرم اعتقاد خاصی داشت که هر وقت رضا سالم برمی گشت و به مرخصی می آمد، او فردای آنروز را به سلامتی شکرانه سلامتی رضا ، روزه می گرفت. یکبار که رضا به مرخصی آمده بوده گفت:«حاج آقا باز روزه گرفته ای؟» پدرم گفت:«بله! برای اینکه تو سالم آمده ای، برای سلامتی تو نذر کرده ام.» .رضا گفت:«حاج آقا!شما آنقدر روزه میگیرید، نمی گذارید ما به کارمان برسیم. یکبار هم بیا نذر کن، اگر روزی جنازه من آمد، روزه بگیری!...» جالب اینکه وقتی رضا را دفن کردیم، مصادف بود با اول ماه رجب که هم پدرم و هم مادرم هر دو روزه بودند.(همسر شهید)

غیرت فرماندهی....

در یکی از عملیاتها، بعلت اینکه یکی از لشکرها نتوانسته بود خط را بشکند و ما خط را شکسته بودیم، بین ما و تعداد زیادی از نیرو های بسیجی، بواسطه میدان مین وسیع، فاصله افتاده بود. آنها برای مدتی در آنجا بودند و دسترسی به آنها میسر نبود. بالاخره شهید چراغی به همراه شهید کریم و شهید نورانی با ماشین جلو رفته و خود را به نیروهای بسیجی رساندن. حالات بچه ها به دلیل غربتی که منطقه را فرا گرفته بود دیدنی بود. از همه دردناک تر آنکه، آنها به محض دیدن ما، ضمن ابراز خوشحالی گفتند:«چی شده، راه گم کردید، اومدید اینجا؟» شهید چراغی در حالی که بغض گلویش را گرفته بود، شروع به بیرون کشیدن میله های موانع نمود و خطاب به شهید نورانی گفت:«محسن...من جواب این بچه ها را چگونه بدهم؟ من فرمانده این بسیجیها میباشم در حالی که اینها اینجا مانده اند و من غافل هستم.» او همان جا ماند و نیرو ها را به عقب هدایت کرد و با بیسیم تقاضای آمبولانس و نیروی کمکی نمود. چهره رضا در آن روز بسیار ناراحت و پریشان بود و تا همه نیروها را به عقب نفرستاد، آرام نگرفت. (راوی: احمد پور)

 سلام به شهدا....

عملیات والفجر یک بود. در منطقه ابوقریب در چادر کوچکی به همراه شهیدان معصومی و نورانی نشسته بودیم که رضا وارد شد. چهره خسته ای داشت، طوری که نمایان بود. شهید نورانی از او پرسید:« رضا چرا گرفته ای؟ تو رضای همیشگی نیستی...» رضا مانطور که به زانوهایش را بغل کرده بود گفت:«خیلی خسته شدم. از شما می خواهم که هر کدوم شهید شدید یادتون نره سلام منو به شهدا برسونید و از اونا بخواید که دعا کنند خدا به ما توان مقاومت و صبر در برابر سختیها و مشکلات بدهد.» همه فهمیدیم که این رضای سابق نیست. دو ساعت بعد خبر شهادتش را آوردند.

(منبع: رجانیوز-فارس نیوز)

شهید رضا چراغی

پی نوشت1:خدایا امتحانم میکنی...با ذره ذره آب شدن او....خدایا صبرم بده....خدایا پناهم باش تا پناه کسی باشم....خدایا یار و یاورم باش تا یاور محرومی باشم...خدایا تنهایم نذار تا آشنای تنهایی کسی باشم....خدایا دست ام را بگیر تا دست گیر کسی باشم....خدایا امیدم باش تا نور امید را در دل نیازمندی روشن کنم....خدایا دردم را به تو میگویم...تا شنونده درد دردمندی باشم....خدایا کمکم کن تا .....خدایا هر آنچه خیر است برایش بنویس...من که توان درک آنچه خیر است را ندارم.... یَا مُجِیبَ الدَّعَوَاتِ....یَا عُدَّتِی عِنْدَ شِدَّتِی.... یَا رَجَائِی عِنْدَ مُصِیبَتِی.... یَا فَارِجَ الْهَمِّ یَا کَاشِفَ الْغَمِّ....

پی نوشت2:این روزها خانه علی(ع) بی فاطمه(س) است....این روزها زینب چه خوب مادری میکند....مثل پروانه دور حسن(ع)و حسین(ع) اش می گردد...که نکند درد بی مادری را حس کنند...دور پدر میگردد که نبود مادر را احساس نکند....اما مگر می شود....علی(ع)  فاطمه(س) را فراموش کند....؟مگر می شود حسن(ع) و حسین(ع) مادر را....امان از دل زینب(س).....این روزها چه خوب مادری می کند....زینب مگر چند سال دارد...دل کوچکش پر از درد است...دلش میخواهد سر به زانوهای مادر بگذارد و یک دل سیر گریه کند...اما نمیتواند...چه کسی مرهم درد زینب است...یا فاطمه(س)....این زینب(س) است ...دختر تو...رفتی که زینب باشد و یک دنیا....زینب باشد و پدر....زینب باشد و....

پی نوشت برای دایی:حال و هوای دلم بارانی است مهربانم....انگار آرامشم این است که بی تاب تو باشم دایی محمدرضایم....دعا کن صبوری ام را بهترینم....دعایم کن....


نوشته شده در تاريخ یکشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳٩٢ توسط عاشق دایی

سند عاشقی...

از اون بچه هیئتی های عاشق بود؛ عاشق مادرش حضرت زهرا(س). گردانمون یه هیئت داشت به اسم هیئت متوسلین به حضرت زهرا(س). توی هیئت همه بچه ها بی قرار بودند، اما حال سید احمد با همه فرق داشت. تا اسم حضرت زهرا (س) می اومد مثل ابر بهاری گریه می کرد. حالش عوض می شد. خیلی به مادرش ارادت داشت. یه دست نوشته ازش مونده که سند عاشقی سید به حضرت زهراست(س)...خطاب به امام زمان(عج) نوشته: " آقا جان وقتی که ما به جبهه می رویم به این نیت می رویم که انتقام سیلی که آن نامردان بر روی مادر شیعیان زده را بگیریم. برای انتقام آن بازوی ورم کرده می رویم. برای انتقام آن سینه سوراخ شده می رویم.سخت است شنیدن این مصیبت ها."

(کتاب شهید پلارک)

پسرم تو شفا گرفتی....

عملیات محرم مجروح شد. طوری که دکترا ازش قطع امید کرده بودند. حضرت فاطمه (سلام الله علیها)  اومده بود به خوابش ، فرموده بود : " پسرم تو شفا گرفتی بلند شو ! فقط باید قول بدهی که جبهه را ترک نکنی "بعد از این خواب سر از پا نمی شناخت ... عملیات خیبر ، شد فرمانده گردان حضرت علی اکبر (علیه السلام) ، از بس حضرت زهرایی بود اسم گردانش رو عوض کرد ، گذاشت " یا زهرا (س)"  شهید که شد ایام فاطمیه بود. ترکش خورده بود توی پهلوش ...

(کتاب سردار فضایل)

روز شهادت بی بی شهید شد...

تا وارد اتاق شدم از خواب پرید رو پیشونیش عرق نشسته بود
گفتم : چی شده داداش؟گفت: یه ساعت بود با حضرت زهرا (س) حرف میزدم
ادامه داد: فقط از خدا میخوام که روز شهادت بی بی شهید شم .
روز شهادت حضرت زهرا (س) بود…..قنوت نماز صبح بود که ترکش خورد به پهلوش ...
(کتاب همسفر تا بهشت)

دوست دارم گمنام باشم...
دفعه آخر که اومد مرخّصی، حال و هواش فرق کرده بود. انگار میدونست آخرین دیدارمونه . خواست حرف بزنه ، اشک توی چشماش حلقه بست. با چشم گریون گفت: " دوست دارم گمنام باشم ، دلم میخواد قبرم مثل حضرت زهرا )س) مخفی باشه." دست آخر هم به آرزوش رسید، هنوزم که هنوزه جنازش پیدا نشده ، گمنام موند و بی نشون...

(راوی پدر شهید منبع کتاب سرگذشت سرافرازان)

میخوام برام مادری کنه...

شب عملیات همه پیشونی بندها رو ریخت به هم. بچه ها گفتند: «حالا یکی شو بردار دیگه، مگه چه فرقی می کنه؟» گفت: «من مادر ندارم، دلم خوشه وقتی شهید شدم حضرت زهرا(س) بیاد بالای سرم برام مادری کنه». همه فهمیدند که دنبال پیشانی بند «یا فاطمة الزهرا(س)» بود.

(خاطره ای از شهید محمد ابراهیمیان- برگرفته از کتاب خط عاشقی ۲)

یا فاطمه زهرا(س)...

هرچی بچه دار می شدم نمی موند برام....یا توی نوزادی می مرد یا توی کودکی.کلی نذر حضرت زهرا(س) دو تا بچه برام موند.یه دختر یه پسر.اسم پسرم رو گذاشتم احمد.

جنگ  که شد مثل بقیه احمد هم رفت جبهه...خیلی حضرت زهرایی بود..یه پارچه داده بود به خواهرش گفته بود:" این رو بدوز روی جیب پیراهنم"...روی پارچه نوشته بود:

" یا فاطمه زهرا...(س)"

با همون لباس رفت جبهه.شایدم با همون شهید شده یه گوشه شلمچه...جنازه اش هم نیومد...بی مزار موند شبیه حضرت زهرا(س)...

(راوی مادر شهید احمد احمدی زاده-کتاب دسته ی یک)

یا فاطمه اشفعی لنا فی الجنه

پی نوشت1: این روزها عجیب هوای روضه هست دلم...دست به پهلو بگیری می شود روضه...بازوی ورم کرده...صورت نیلی...مسمار در....عجیب روضه هست وقتی پسر باشی و مادری....اون موقع تو باشی و مادر و سیلی و کوچه......عجیب روضه هست وقتی دختر باشی و مادری که میخواهد موهایت را شانه کند ولی دستش بالا نمیاد.....روضه هست که مادر باشی و برای اینکه کبودی هایت را فرزندانت نبینند ازشون رو بگیری....روضه این است که همسر باشی برای اینکه شوهرت فکر کند که حالت خوب است با دردپهلو بلند شی و به کارهای خانه برسی و نگران باشی که نکند همسرت بفهمد که چرا  قدت خمیده شده....اما مگر می شود علی(ع) همسر فاطمه(س) باشد و درد او را نفهمد....مگر می شود زینب باشی و نفهمی مادر را...مگر می شود حسن باشی و نفهمی که مادر....آی خدا....امان از دل زینب که فاطمه(س) به او وصیت کرد....وصیت حسین(ع) و حسین(ع) اش را...وصیت اینکه باید زینب باشد و....روضه بالاتر از این که به زینب بگویی که کفن ها را بیاور....برای همه کفن بود...پس حسین ام چی...؟؟؟امان از دل زینب باید رفتن مادر و شهادت پدر و خون دل حسن جانش و پیکر بی سر حسین اش را ببیند....یا فاطمه(س)...زمین چه دلی دارد که تو را در خودش گرفت و متلاشی نشد...؟؟آسمان چگونه رفتن تو رو را دید و از هم نپاشید؟؟؟...یا فاطمه(س)...دست مان را بگیر خانم....شفاعتمون کن....ارباب...تو را به پهلوی شکسته مادرت...

پی نوشت2السَّلاَمُ عَلَیْکِ یَا سَیِّدَةَ نِسَاءِ الْعَالَمِینَ مِنَ الْأَوَّلِینَ وَ الْآخِرِینَ....السَّلاَمُ عَلَیْکِ یَا زَوْجَةَ وَلِیِّ اللَّهِ وَ خَیْرِ الْخَلْقِ بَعْدَ رَسُولِ اللَّهِ‏.....السَّلاَمُ عَلَیْکِ یَا أُمَّ الْحَسَنِ وَ الْحُسَیْنِ سَیِّدَیْ شَبَابِ أَهْلِ الْجَنَّةِ....السَّلاَمُ عَلَیْکِ أَیَّتُهَا الصِّدِّیقَةُ الشَّهِیدَةُ ....

پی نوشت برای دایی: چشمانت و نگاهت را از من نگیر دایی محمدرضایم....دلم گرفته مهربانم....تا کی میخوای...؟؟؟بهترینم میدونی که....تو را به فاطمه(س)....دایی محمدرضایم دعایم کن....آرامش دلم...میدانی که...


نوشته شده در تاريخ یکشنبه ۱۸ فروردین ۱۳٩٢ توسط عاشق دایی

رمز عملیات یازهرا(س)...شهادت

رمز عملیات (کربلای 5) به نام فاطمه زهرا (س) بود . مفاتیح رو باز کرد زیارت حضرت زهرا (س) آمد . شروع کرد به خواندن و خیلی گریه کرد . با شروع عملیات کربلای پنج بارها گفته بود: "ما مزد خویش را در این عملیات خواهیم گرفت".سه روز بعد در همین عملیات، مصادف با شب شهادت حضرت زهرا(س) بود به دیدار معبود شتافت.

(شهید عبدالله میثمی)

خون گلو....اسم بی بی...

عشق او به خانم صدیقه طاهره (سلام الله علیها) بیشتر از این حرف ها بود که به زبان بیاید، یا قابل وصف باشد. یک بار بین بچه ها گفت: دوست دارم با خون گلوم، اسم مقدس مادرم رو بنویسم.به هم نگاه کردیم. نگاه بعضی ها تعجب زده بود: اینکه می خواست با خون گلویش بنویسد، جای سوال داشت. همین را هم ازش پرسیدم. قیافه اش محزون شد گفت: یک صحنه از روز عاشورا همیشه قلب منو آتیش می زنه!

با شنیدن اسم عاشورا، حال بچه ها از این رو به آن رو شد. خودش هم منقلب شد و با صدای لرزان ادامه داد: اون هم وقتی بود که آقا ابا عبدالله (ع)خون حضرت علی اصغر(ع)  رو به طرف آسمان پاشیدند و عرض کردند: خدایا قبول کن؛ من هم دوست دارم با همین خون گلوم، اسم مقدس بی بی رو بنویسم تا عشق  و ارادت خودم رو ثابت کنم. جالب بود که می گفت: از خدا خواستم تا قبل از شهادتم، این آرزو حتماً برآورده بشه. توی عملیات والفجر1 به آرزوش رسید . من خودم دیدم که روی یک تخته سنگ، با همون خونی که از گلوش می اومد، اسم مقدس بی بی رو نوشت.

(خاک های نرم کوشک)

ترکش به پهلو و بازو....

ائمه اطهار رو  دوست داشت ولی علاقه اش به حضرت زهرا (س) خیلی بیشتر بود. ورد زبونش یه جمله بود. همش می گفت: " دوست دارم، دست خود را گه به صورت، گه به پهلو، گاه بر بازو بگیرم" و شگفت اینکه  بر اثر ترکش توپ  به صورت، پهلو و بازو در عملیات کربلای 10به لقاءالله پیوست.

(شهید فریدون کرمی)

مهمان حضرت زهرا(س)....

گفت: خواب دیدم همین اطرافم، بعد یکی به‌ اسم صدام زد، نگاهی به دوربرم انداختم، صدا از تو چادر حسینه گردان می‌آمد، اما صدا یک جورایی غریبانه و خاص بود، حیرت کردم!؟ مثل اون صدا تابه‌حال هیچ کجا نشنیده بودم. آرام و بی‌تاب و بی‌قرار، گوشه چادر را کنار زدم، پر شدم از عطر ناب، در دم فرو ریختم. ناگهان اندیشه‌ای مثل یک وحی ریخت توی دلم. مقابل تکه‌ای از نور زانو زدم. مثل وقتی که مقابل ضریح آقا علی‌بن موسی‌الرضا(ع) می‌خواستم سلام بدهم، با اشک و بغض و بی‌قراری گفتم: السلام علیک یا فاطمه زهراء...

حال غریبی پیدا کردم، من و حضرت زهرا(س)...

حضرت فاطمه زهرا(س)، آقا امام حسن(ع) و امام حسین(ع) دو طرفش نشسته بودند.

آن‌قدر مبهوت و متحیر بودم که کلامی برای گفتن نیافتم، دوباره سلام دادم، به آقا امام حسن(ع) و امام حسین(ع)، به اصحاب عاشورایی، به مولا علی(ع).

حضرت زهرا(س) فرمودند: پسرانم، حسن و حسین، سلام خدا بر شما باد، ایشان (نورالله) چند روز دیگر مهمان ما خواهد بود.

بعد، آقا امام حسین(ع) دست روی سرم کشیدند و من ناگهان از خواب پریدم...

طولی نکشید که نورالله ملاح با اصابت مستقیم راکت هواپیمای دشمن، به شکل غریبانه‌ای، مظلومانه شهید شد، و چنان پودر شد که چیزی از جنازه‌اش باقی نماند.

(منبع:تبیان)

 

پی نوشت1:شهدای گمنام...خیلی شنیدیم این اسم رو...ولی آیا اون ها گمنام اند...؟؟اونا شاید تو رسم دنیای ما که هرکس دنبال کسب شهرت و اسم و رسم و مقامه گمنام باشند...شاید تو رسم دنیای ما که بعضی ها کارهای عجیب و غریب می کنند که اسمشون تو کتاب رکوردها ثبت بشه گمنام باشند...شاید تو دنیای کوچیک ما گمنام باشند....ولی مگر میشه این ها گمنام باشند...؟؟گمنام ماییم که دنبال نامیم...گمنام ماییم که خودمون رو توی این دنیای پر از زرق  و برق گم کردیم....اون ها خواستند که گمنام بمونند که مثل حضرت زهرا(س) بی نشون باشند...گمنام موندند ولی مطمئنا هر روز حضرت زهرا(س) بهشون سر میزنه...جنازه خیلی هاشون هنوز برنگشته....کسی نمیره سر مزارشون...ولی هر روز یه مهمون ویژه دارند...خوش به احوالشون که همیشه حضرت زهرا(س) زائرشون هست...همیشه بهشون سر میزنه....دست میکشه به  سرشون...براشون مادری می کنه....یا فاطمه الزهرا(س)...

پی نوشت2:تو شب های عملیات...هر کسی که مادر نداشت دنبال سربند "یا زهرا" می گشت....هر که بیشتر به خانم ارادت داشت از ناحیه پهلو ترکش می خورد....انگار ترکش ها هم می دانستند باید کجا را نشانه بگیرند...رمز عملیات که یا زهرا(س) می شد...خیلی ها شون جنازه هاشون می موند و بر نمی گشت...خیلی ها شون تو اون عملیات از ناحیه پهلو و بازو زخمی و شهید می شدند..پشت پیراهن خیلی هاشون نوشته بود:"میروم تا انتقام سیلی زهرا بگیرم..."راستی...این ها چقدر مادری بودند....

راستی ما چقدر مادری هستیم....؟؟راستی ما چیکار کردیم برای مادر....حجاب مون،رفتارمون مثل مادر هست؟یا فاطمه الزهرا(س)...دست به سر ما هم بکش خانم...

پی نوشت برای دایی:غم دل با که بگویم که مرا یاری نیست...باز گویم غم دل را که تو دلدار منی...در غم و شادی و اندوه دلم یار منی....دایی محمدرضایم....بهترینم... میخوام فقط صدایت بزنم....دایی محمدرضایم...مهربانم...بهترینم...دعایم کن...


نوشته شده در تاريخ دوشنبه ٥ فروردین ۱۳٩٢ توسط عاشق دایی

حاج علی فضلی گفت: این عملیات حیاتی است و باید انجام شود. بعد چراغ را خاموش کرد و گفت: هرکه می خواهد فردا وارد عملیات شود، دست روی قرآن بگذارد و بیعت کند. از محسن سوهانی شنیدم که گفت حاج حسین اسکندرلو، اولین کسی بود که در آن تاریکی بیعت کرد.

حاج حسین اسکندرلو برگشت سر گردان؛ گردانی که همه رفته بودند مرخصی. تعدادی زیادی از بچه های گردان، راه آهن بودند و منتظر بودند برگردند به شهرشان. از آن جا آمدند کنار رودخانه فرات و حاج حسین برای آنها صحبت کرد و گفت "هرکه می خواهد برود، برود و هرکه می خواهد بیاید، بماند." وقتی گفت هرکه می خواهد، برگردد، صدای گریه بچه ها بلند شد. بچه ها می گفتند ما اهل کوفه نیستیم و اگر در کربلای امام حسین(ع) نبودیم حالا هستیم. با ذوق و شوقی بسیار در اردوگاه فرات وارد چادرها شدند و تجهیزات گرفتند و زودتر از هر موقعی سوار اتوبوس شدند. اتوبوس ها به سمت فکه حرکت کردند. فرات که تا چند لحظه پیش غوغا می کرد، ناگهان سکوت عجیبی اردوگاه را فرا گرفت

وارد منطقه شدیم و درگیری سختی بین ما و نیروهای عراقی به وجود آمد. ما شش گردان بودیم؛ گردان المهدی(عج)، گردان حضرت زینب(ع) ، گردانی به نام ناوتیپ فرات، گردان حضرت علی اصغر(ع) و گردان حضرت قمر بنی هاشم(ع)و.....

آن شب سه تیپ مکانیزه و مسلح در منطقه مستقر شدند و سه تیپ دیگر برای تعویض آمده بود. شش گردان بودیم در مقابل شش تیپ مسلط و مسلح در منطقه. زمین پر بود از مین های عراق و حجم آتش سنگین. تعداد زیادی از تانک های دشمن را منهدم کردیم. دشمن تصورش را هم نمی کرد. تلفات زیادی داد و این از کاربلدی فرماندهان ما بود؛ کار عملی، نه تئوری. مهمات ما کم شده بود و دشمن به خودش آمد. درگیری تن به تن شد و کار سخت شده بود.

حاج حسین اسکندرلو، بچه هایی را که مانده بودند، جمع کرد و گفت :"بچه ها این جا دیگر سلاح کار نمی کند. امشب شب عاشوراست. هرکس می خواهد اباعبدالله را یاری کند، با من بیاد. امشب باید با خون مبارزه کنیم. امشب تکلیف این است...."

حاج حسین در مقابل دشمن ایستاد. رجز خواند و از خودش گفت. دشمن جهنمی از آتش درست کرده بود، ولی این چیزی از دلاوری فرماندهان ما و حاج حسین کم نمی کرد. این رجزخوانی حسین، به بچه ها روحیه داد.

می گفت:" من فرزند خمینی ام. من سرباز خمینی ام، من سرباز حسین بن علی ام...." بچه ها دور حاج حسین جمع شدند و او شروع کرد به سینه زدن؛ چون هیئتی بود و ولایتی بود. صدای «حسین حسین» و «یازهرا» توی دشت فکه بلند شد. رمل های فکه شاهد حماسه آفرینی بودند. یکی از بچه ها می گفت: حسین گفت: سینه ای که به استقبال گلوله های دشمن می رود، باید باز شود. دکمه های پیرهنش رآ باز کرد و گفت گلوله ها ببارید. اگر با ریختن خون من اسلام احیا می شود، پرچم اسلام استوار می شود، تیرها ببارید. واقعه کربلا در دشت فکه زنده شد.

پیکر حاج حسین روی زمین افتاد. سکوت عجیبی همة فکه را گرفت. حتی دشمن هم سکوت کرد. همه رمل های فکه آمدند دور حسین و خاک فکه باارزش شد.

 

پی نوشت1:امسال هم با اینکه لایق اش نبودم ولی دعوت شدم به کربلای ایران...شلمچه...شهدای تازه تفحص شده...طلاییه....فکه...مظلومیت کانال کمیل و گردان حنظله...دوکوهه و حاج حسین یکتا......امسال برای اولین بار رفتیم یادمان شهید اسکندرلو...اسم این شهید را اولین بار بود که می شنیدم...وقتی وارد شدیم یه حس و حال عجیبی داشت...خیلی کربلایی بود اونجا.....یه حس و حال عجیبی داشت....غربت عجیبی...یکی گفت اینجا چقدر کربلاییه...چشمم خورد به تابلو یادمان...گردان سیدالشهدا....انگار اینجا خیلی شبیه کربلا بوده...پا که روی رمل ها میگذاشتیم یه حزن و آرامش خاصی داشت... نزدیک اذان بود...هر کدوم از بچه ها گوشه ای خلوت کرده بودند...صدای اذان دلنشینی...چه حس خوبی بود...واقعا انگار اینجا یه چیز خاصی داشت....دعای کمیل...روی رمل ها....دلمون نمیخواست که از اونجا دل بکنیم...تو این پست از مظلومیت و کربلایی جنگیدن این شهدا نوشتم...وقتی شب عملیات چراغ ها را خاموش کردند که هر کس میخواهد برود...ناخودآگاه یاد شب عاشورا می افتیم...این سربازان خمینی مانند عاشورا پای عهد خود با امام خود ماندند و کربلایی جنگیدند و پرکشیدند...اینجا همه چیز کربلایی بود...نامش حسین...گردان تحت امرش:حضرت علی اصغر(ع)....لشکر: یک سیدالشهدا... عملیات:سیدالشهدا ...چقدر اینجا آدم را دلتنگ کربلا میکرد...

پی نوشت2:روی یکی از تابلوهای یادمان نوشته بود:"دلت را آرام به شهدا بسپار".....ای شهید دل ناآرامم را آرام به تو میسپارم ....دست دلم را بگیر....خدایا کمکم کن روی عهدهایی که در کنار شهدا بستم بمونم...خدایا حول حالنایم را از تو میخواهم...کمک کن برای تو باشم...فکرم،ذکرم برای تو باشد...خدایا کمکم کن به سمت بهترین حال بروم...خدایا شفاعت شهدا را نصیبم کن...خدایا شهادت را نصیبم کن...خدایا مرا لحظه ای رها نکن.....عهد کنیم که سال جدید را پای قرارهایی که با شهدا گذاشتیم بمانیم....از تمام دوستان فضای مجازی میخواهم که در لحظه سال تحویل ما را از دعای خود محروم نکنند.....

پی نوشت برای دایی:دردهایم را...حرفهایم را توی طلاییه...شنیدی دایی محمدرضایم؟؟؟....نسیم طلاییه انگار بوی تو را از جزیره مجنون می آورد برایم بهترینم....امسال هم لحظه تحویل سال کنار تو هستم مهربانم...برای "حوّل حالنا" ی حالم دعا کن دایی محمدرضایم....


نوشته شده در تاريخ دوشنبه ٢۸ اسفند ۱۳٩۱ توسط عاشق دایی

شهید سید حمید میر افضلی

سال تولد: 1333-رفسنجان

مسئول اطلاعات و عملیات قرارگاه کربلا

تاریخ شهادت: اسفندماه 1362 عملیات خیبر

سید پابرهنه...

به جبهه که رسید کفشاشو داد به یکی و دیگه تو جبهه کسی اونو با کفش ندید ...می گفت: اینجا جایی که خون شهدامون ریخته شده ؛حرمت داره....

و معروف شد به سید پا برهنه....

در چند عملیاتی که با هم بودیم ندیدم کفش بپوشد . موقع عملیات که می شد کفش هایش را در می آورد و با پای برهنه عملیات می رفت. علتش را که می پرسیدیم ، می گفت : با پای برهنه راحت ترم . در عملیات بیت المقدس وقتی بچه ها دشمن را از جفیر عقب راندند ، سید با پای برهنه روی جاده رفت و به نماز ایستاد .

خودت خوب میدانی...

تو جزیره ی مجنون نشسته بودیم توی یک سنگر سید هم آنجا بود داشتیم بچه های گردانهای لشکر را برای عملیات هدایت میکردیم یک لحظه احساس کردم سید نیست یعنی رفته بیرون. رفتنش خیلی طول کشید . پیش خودم گفتم نکند این آتش سنگین... نمیخواستم فکر دیگری بکنم ولی آخر آن خمپاره ها سید و غیر سید نمی شناختند ترس از زخم و ترکش و رفتن سید داشتم بلند شدم و رفتم بیرون نگاه کردم دیدم سید رفته یک سنگر آن طرفتر نشسته و دارد با یکی حرف میزند آرام رفتم نزدیک دیدم کسی نیست . سرش رو به بالاست طرف آسمان داشت با خدا حرف میزد می گفت: من دیگر باید کجا را درست کنم آخر؟ چه راهی هست بروم تا به تو برسم ؟ انگار با خدا دعوا داشت نه مثل دو تا دشمن . مثل دو تا دوست. می گفت: به من سید پا برهنه بگو باید چکار کنم کدام راه را باید بروم که از اینجا راحت شوم؟من دیگر تحملش را ندارم خودت خوب میدانی که ندارم ... پس راحتم کن

(روای حاج قاسم سلیمانی همرزم شهید)

دیدار آخر...

عملیات خیبر بود که سید حمید آمد پیش ما.من بودم ورضا عباس زاده وحاج احمدامینی و علی عابدینی ومحمدقنبری،که همه بعدها شهید شدند، وچند نفر دیگر. همه یا فرمانده گردان بودند یا جانشین یا مسؤل جایی .حدود ساعت چهار آمد همه مان را صداکرد و گفت: بچه ها، بیایید بنشینید من با همه تان حرف دارم. رفتیم.
گفت: به جدم این بار دیگر بار آخری است که همدیگررامی بینیم. من دیگرپیش شما نمی مانم. این آخرین عملیات من است.
آن شب خیلی درددل کرد عجیب هم احساس سبکی می کرد.گفت: من ازخدا فقط دوچیز می خواستم. یکی این که با پای خودم بروم کربلا، که رفتم. هم حرم امام رارفتم، هم حرم برادرامامم را. دوبارهم رفتم.
ازبرق چشمهاش وآهنگ صداش معلوم بودکه به وجدآمده است. گفت بعد هم شهادت که آنهم…توچشم همه مان نگاه کردوگفت:دعاکنید…بیشتر نگاهمان کردوگفت:دیگرطاقت ماندن ندارم. همه رفتند. من هم باید بروم.
بعد نگاهمان کردوگفت:”من خیلی درحقتان دعا کردم. شما هم نامردی نکنید ودعا کنید من دیگرنمانم. دعام می کنید؟”

(راوی: اکبر حاج محمدی)

زیارت...

وقتی رفتیم کربلا، از قبل با تمام بچه‌ها هماهنگ کردیم که همه حالت طبیعی داشته باشند و احساسات خودشان را کنترل کنند، تا قبل از ورود به حرم همه حال طبیعی داشتند، اما همین که چشم سید حمید به ضریح امام حسین(ع) افتاد، پاهایش شروع کرد به لرزیدن و از خود بی‌خود شد.همان جا نشست و شروع کرد به گریه کردن؛ بچه‌ها چند بار رفتند بالای سرش و به جدش قسمش دادند که گریه نکند، فوری بلند شود اما انگار سید چیزی نمی‌شنید، همین طور نشسته بود و گریه می‌کرد.دست آخر بچه‌ها از ترس بعثی‌ها از حرم بیرون رفتند، اما سید هنوز داخل حرم بود و یک گوشه گریه می‌کرد، بعد از 20 دقیقه سید خیلی آرام از حرم خارج شد، بچه‌ها دوره‌اش کردند و با اعتراض از او خواستندکه توضیح دهد چرا این کار را کرده؟ سید سرش را بالا آورد و در حالی که اشک تمام صورتش را خیس کرده بود، خیلی آرام گفت: "به جدم قسم دست خودم نبود"

(راوی: همرزم شهید)

وصیت نامه

ای جوانان و پاکدلان تقویت کنید دوستی اهل بیت را در قلبتان و نورانی  کنید قلب خود را با نور قرآن و تفکر نمائید در آیات نجات بخش آن ومطالعه کنید بزرگترین منبع فضایل اخلاقی و بالاترین رحمت الهی را تا تسخیر ناپذیر شود جهان بینی وافکارتان از اندیشه غیرالهی...صبر و استقامت و دفاع همه جانبه از کیان اسلام و انقلاب بر مبنای معیارها و میزان های الهی را سرلوحه ی زندگی خود قرار دهید.

سید پابرهنه...

پی نوشت1:سید پابرهنه بود چون میگفت این سرزمین خون شهید ریخته و خون شهید حرمت داره...کجایی سید که ببینی این روزها خیلی راحت روی خون شهدا پا میگذارند...با بی عدالتی،با خوردن حق مردم،با بدبین کردن و ناامید کردن مردم،با نافرمانی از امر ولی، با بی حجابی ها...پای این انقلاب و سرزمین خون شهدا ریخته...خون جوون هایی که پرپر شدند...خون دل مادرانی که بعضی ها هنوزم که هنوزه چشم انتظار فرزندانشون اند...بعضی ها با این چشم انتظاری از دنیا رفتند...فرزندانی که قرار بود عصای دست روزهای پیری شان شوند...اما رفتند که ما بمانیم...رفتند که جوونهای الان در آرامش باشند...اما این روزها انگار پاسداری از خون شان خیلی سخت شده است که اینقدر راحت می گذرند...شهدا شرمنده ایم...شما نبینید این روزهای بعضی ها رو که حرمت نگه نمی دارند..شهدا نبینید این بی حجابی ها را...که ما شرمنده ایم...یادمان باشد حق مادران شهید این نیست...

پی نوشت2:مثل این روزهای ابری دلم گرفته...یک دل سیر باران میخواهم که بشوید غم های دلم را...باران می بارد اما به جای آسمان دل خراب من خراب تر می شود...هرچه بارانی می شود دلم...انگار تشنه تر است...چه کنم با دلم...؟؟؟خدا دلم را سیراب از خود کن...نمی توانم از تو ننویسم ارباب...این روزها ضریح ات نو شده است...چقدر این بار دلم برایت بیشتر تنگ می شود...اصلا این بار...دلم به قرارهای شبانه ام با تو خوش است ارباب.....دلم آرامش حضور کنارتان را میخواهد ارباب...آقا...

پی نوشت برای دایی: دلتنگی ها گاه از جنس اشک...گاه از جنس بغض..گاه از جنس سکوت اند...گاه هق هق می شوند و می بارند...دلتنگی من برای تو اما...جنس غریبی دارد بهترینم....دلتنگ توام مهربانم....دعایم کن دایی محمدرضایم...


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه ۱٧ اسفند ۱۳٩۱ توسط عاشق دایی

شهید امیر حاج امینی

تاریخ شهادت : 10/12/1365

محل شهادت: شلمچه-کربلای5

گلزارشهدای بهشت زهرا قطعه ی29،ردیف60

من خاک پای شما هستم...

خستگی نداشت. می گفت من حاضرم تو کوه با همه تون مسابقه بذارم، هر کدوم خسته شدین، بعدی ادامه بده… اینقدر بدن آماده ای داشت که تو جبهه گذاشتنش بیسیم چی. بیسیم چی شهید پور احمد…
اصلاً دنبال شناخته شدن و شهرت نبود. به این اصل خیلی اعتقاد داشت که اگه واقعاً کاری رو برای خود خدا بکنی، خودش عزیزت می کنه. آخرش هم همین خصلتش باعث شد تا عکس شهادتش اینطور معروف بشه.
هر کار می کرد، برا خدا می کرد؛ اصلاً براش مهم نبود کسی خبردار می شه یا نه! عجیب نسبت به بچه های یتیم هم حساس بود، کمک به یتیمان هیچوقت فراموشش نمی شد…
یه بار که تو منطقه حسابی از بچه ها کار کشیده بود و به قول معروف عرقشون رو در آورده بود، جمعشون کرد و بهشون گفت: “نکنه فکر کنین که فلانی ما رو آموزش می ده، من خاک پاهای شماهام. من خیلی کوچیکتر از شماهام… اگه تکلیف نبود هرگز این کار رو نمی کردم….”
ولی دلش رضا نداده بود و با گریه از همه خواست که دراز بکشن. همه تعجب کرده بودن که می خواد چیکار کنه. همه که خوابیدن اومد پایین پای تک تک بچه ها و دست می کشید به کف پوتین بچه ها و خاکش رو می مالید رو پیشانیش…. می گفت: من خاک پای شماهام ….

عکس شهید و جوان....

برادر شهید نقل می کند:روزی سرمزار امیر نشسته بودم دیدم جوانی با ظاهری حزب اللهی مانند کنار من آمد و گفت:«شما با این شهید نسبتی دارید؟!» گفتم: «من برادرش هستم»،اوگفت:«حقیقتش من از اول مسلمان نبودم اما بنا به دلایلی به اجبار و به ظاهر مسلمان شدم اما قلباً مسلمان نشده بودم تا اینکه برحسب اتفاق عکس برادر شما رادیدم،وقتی عکس را دیدم حال عجیبی به من دست داد انگاراین عکس با من حرف می زد، پس از آن قلباً به اسلام روی آوردم و الآن مدتی است که هر پنج شنبه به اینجا می آیم.»

وصیت نامه شهید امیر حاج امینی

سلام بر خدا و شهیدان خدا و بندگان پاک و مخلص او.

بعد از مدت ها کشمکش درونی که هنوز هم آزارم می دهد، برای رهایی از این زجر، به این نتیجه رسیده ام و آن در این جمله خلاصه می شود: خدایا! عاشقم کن...

از این که بنده بد و گنهکار خدایم، سخت شرمنده ام و وقتی یاد گناهانم می افتم، آرزوی مرگ می کنم؛ ولی باز چاره ام نمی شود. به راستی که (ان الانسان لفی خسر)هیچ برگ برنده ای ندارم که رو کنم؛ جز این که دلم را به دو چیز خوش کرده ام؛

یکی این که با این همه گناه، دوباره مرا به سرزمین پاک و اخلاص و صفا و محبت باز گرداند؛ پس لابد دوستم دارد و سر به سرم می گذارد؛ هر چند که چشم دلم کور است و نمی بینم و احساسش نمی کنم؛ اگر چنین نبود، پس چرا مرا به این جا آورد؟

دوم این که قلبی رئوف و مهربان دارم و با همه بدی هایم، بسیار دلسوزم. لحظه ای حاضر به تحمل هر گونه رنجی می شوم؛ بله به این دو چیز دلم را خوش کرده ام.

پس ای پروردگار من! اگر دوستم داری که مرا به این جا آورده ای، پس مرا به آرزویم که... برسان و یا به این خاطر که نمی توانم باعث رنجش کسی شوم، پس بیا و مرا مرنجان و خشنودم کن و مرا با خودت... .

دنیا برای ضعیف نفسان، یک گرداب هلاکت است. اگر لحظه ای به خودمان واگذارده شویم، وای بر ما که دیگر نابودیمان حتمی است. خوشا آن کس که به یاری او، در این گرداب هلاک گردد.

ای حسین...ای مظلوم کربلا...

ای شفیع لبیک گویان...ندای هل من ناصرت را من نیز لبیک گفتم....شفاعتم کن و مگذار در این گرداب هلاکت هلاک گردم و ای خدا... .

بسیار بد و ضعیفم و در مقابل گناه، یارای مقاومت ندارم؛ زیرا هنوز نشناختمت و حتی در راه شناختت نیز زحمت نکشیده ام؛ زیرا ضعیف و پایبند به این دنیایم و نمی توانم از خوشی ها و آسایش های محض و پوشالی این دنیا دل بکنم و در راه شناختت سختی کشم؛ سختی ای که پر از شیرینی و لذت است؛ ولی افسوس که این سختی و حلاوت نصیبم نمی گردد.

خالقا! تو را به خودت قسم، تو را به پیامبران و امامان زجر کشیده و معصومت قسم، بسیار عاشقم کن.

اگر چنین کنی که از دریای رحمت و کرامتت چیزی کاسته نمی شود و زیانی به تو نمی رسد.

اگر چنین کنی، دیگر هیچ نخواهم؛ چون همه چیز دارم. می دانم اگر چنین کنی، از این بند، رهایی یافته و دیگر به سویت پر.. .

خدایا! دل شکسته و مهربانم را مرنجان.

تو خود گفتی که به دل شکستگان نزدیکم؛ من نیز دل شکسته دارم.

ای کسانی که این نوشته را یا بهتر بگویم این سوز دلم و این درد دل نمی دانم چه بگویم این تجربه تلخ و یا این وصیت نامه یا این پیام و یا در اصل این خواهش و تقاضای عاجزانه را می خوانید، اگر من به آرزویم رسیدم و دل از این دنیا کندم، بدانید که نالایق ترین بنده ها هم می توانند به خواست او به بالاترین درجات دست یابند؛ البته در این امر شکی نیست؛ ولی بار دیگر به عینه دیده اید که یک بنده گنه کار خدا به آرزویش رسیده است.

حال که به عینه دیدید، شما را به خدا قسم، عاجزانه التماس و استدعا می کنم بیایید و به خاکش بیفتید؛ زار زار گریه کنید و امیدوار به بخشایش و کرمش باشید و با او آشتی کنید؛ زیرا بیش از حد مهربان و بخشنده است. فقط کافی است یک بار از ته دل صدایش کنید؛ دیگر مال خودتان نیستید و مال او می شوید؛ دیگر هر چه می کند، او می کند و هر کجا می برد، او می برد؛ ولی در این راه، آماده و حاضر به تقبل هر گونه سختی و رنج، همانند مظلوم کربلا حسین و پیامدار او زینب باشید؛ هر چند که سختی و رنج های ما در مقایسه با آنها نمی تواند قطره ای در مقابل دریا باشد. بله، خداگونه شدن، مشقات و مصائب دارد....                                                                                                         شنبه 7/4/65               
ساعت 5 بعدازظهر           
بنده مخلص و گنهکار، امیر حاج امینی

 

پی نوشت1:آرامش ات را از چه گرفتی ای شهید...؟که اینگونه چهره ات مرهم درد دل مادران شهید شده است...این که در چهره ات هست غربت است یا آرامش؟نمیدانم...اما چهره ات آرام کننده است... به این معتقد بودی که اگه واقعاً کاری رو برای خود خدا بکنی، خودش عزیزت می کند... آری تو با خدا بودی که اینگونه عزیز شدی...در وصیت نامه ات نوشتی:" کافی است یک بار از ته دل صدایش کنید؛ دیگر مال خودتان نیستید و مال او می شوید؛ دیگر هر چه می کند، او می کند و هر کجا می برد، او می برد"               خدایا از ته دل صدایت میزنم... خدایا تمام کسم باش...خدایا تنهایم نگذار....برای رهایی از این زجر عاشقم کن....عاشق خودت...که فقط برای تو باشم...فقط برای تو باشد همه چیزم،نمازم،خنده ام،گریه ام،عشقم،ایمانم،همه چیزم....فقط از تو بخواهم...محبت کسی غیر تو را نخواهم...خدایا راضی ام کن به رضای خودت...خدایا راضی ام کن به رضای خودت...خدایا به من بفهمان هرکه با تو باشد عزیز است و هر که بی تو باشد ذلیل....خدایا با تو بودنم را میخواهم...خدایا به من بفهمان این دردها را برای آزمایشم قرار دادی...که بیشتر سوی تو باشم...خدایا دردم را تو مرهم باش...خدایا من لی غیرک....

پی نوشت2:مرا ز پیش خود آقا مکن دک...که کردم نام زیبایت به دل حک...

دعا کن تا بقیع را هم بسازیم...حسین جانم ضریح نو مبارک...

پی نوشت برای دایی:صدایت می زنم اما رسی آیا به دادم..؟؟؟می شنوی صدا زدن هایم را...؟؟؟؟نگو که نمیشنوی....؟؟؟نگاهم کن دایی محمدرضایم... دعایم کن مهربانم...شفاعتم کن بهترینم... دایی محمدرضایم نگاهم کن...دایی محمدرضا....


نوشته شده در تاريخ سه‌شنبه ۸ اسفند ۱۳٩۱ توسط عاشق دایی

شهادت داستان ماندگاری آنانی است که دانستند دنیا جای ماندن نیست....

بالاخره آقا مجتبی دعوتم کرد که برم پیشش....اون هم همزمان با ایام شهادتش...

اون روز خیلی ها گل خریده بودند...آخه به قول شون روز ولنتاین بود...

ما هم گل رز خریده بودیم داشتیم می رفتیم پیش آقا مجتبی...

قلبم تند تند میزد...با دوتا از دوستام رفتیم...ولی من  اولین دیدارم با آقا مجتبی بود...

رسیدیم...

داشتیم میرفتیم به سمت قطعه 53...

یه خانمی اومد جلو...گفت میشه یکی از گلها تونو بدین به من ببرم برای پسرم...امروز براش گل نخریدم...یکی از گلهایی که برای آقا مجتبی گرفته بودیم رو دادیم بهش...

بالاخره رسیدیم...قطعه 53...ردیف 90....

اتفاقات جالبی افتاد...تازه داشتیم با آقا مجتبی سلام و علیک میکردیم...یه نفر اومد و به هر کدوم مون یه سیب داد که  با تور تزیین کرده بود و رو هر کدوم یه پیام از شهید نوشته بود...

سیب

قران خوندیم و با آقا مجتبی حرف میزدیم...دو تا نوجوون اومدند از کنار ما رد شدند ..تو دستشون قوطی های رنگ بود...یکی شون برگشت ازمون پرسید میخواین نوشته های قبر شهیدتون رو رنگ کنیم...؟؟؟ما سه تا به هم نگاه میکردیم...خیلی خوشحال شدیم....شروع کردند به رنگ کردن....وسطش ازشون خواستیم اسم آقا مجتبی رو ما رو رنگ کنیم....

آقا محتبی

همزمان با رنگ کردن نوشته های رو مزار آقا مجتبی...یه آقای تقریبا مسنی اومد...ازمون پرسید شما با شهید نسبت دارید...بعدا فهمیدیم همسایه قدیمی و دوست پدر آقا مجتبی بوده....همیشه دلمون میخواست ازش بیشتر بدونیم ...آقا مجتبی داشت خوب میزبانی میکرد...با اشتیاق ازش پرسیدیم در مورد آقا مجتبی...گفت تو عملیات والفجر8 شهید شده...

گفت من قبل از عملیات دیدمش...گفت بعد از  بیست روز از اعزام بود که شهید شد...موقع شهادتش 17 سالش بود...

گفت "مادرش فوت کرده ولی پدرش زنده هست...خواهرش پزشک هست....چند وقتی که از پدر شهید خبر نداره..."

دوستم پرسید آقا مجتبی قبل از شهادتش چطوری بود؟؟چه ویژگی خاصی داشت...که این همه دستش بازه برای اجابت...

از ما پرسید شما شهید رو از کجا میشناسید...و ما هم داستان آشنایی رو گفتیم...از اردو جنوب...دوست شهید....

رنگ کردن تموم شد...چقدر زیبا شده بود....

 دلم نمی اومد که بیایم...چقدر سخت بود از آقا مجتبی خداحافظی کردن...خیلی حرف داشتم...یه قرارهایی داشتیم باهم....

یه حرفهایی که توی این مدت میخواستم بگم بهش....آقا مجتبی....خودت میدونی که....یادت نره قرارمون....

پی نوشت1:خدایا به قلبم وسعت ده که به آنچه برایم مقدر کردی راضی باشم...جز رضای تو را نخواهم....خدایا برایم مقدر فرما از پیش خود هرآنچه خیر است...خدایا راضی ام به رضای تو...خدایا دریای دلم را تو آرامش باش...نگذار طوفان نگرانی های دنیا متلاطمش کند...خدایا به یادم بیاور که اگر تو بخواهی می شود هرچند من نخواهم....و اگر تو نخواهی نمی شود هر چند زمین و زمان را به هم بدوزم...پس خدایا بهترین ها را برایم مقدر کن...نه ان بهترینی که من میخواهم..بهترینی که تو میخواهی برایم..بهترینی که رضای تو در آن باشد هرچند از نظرم بهترین نباشد...خدایا راضی ام کن به رضایت....خدایا پشت و پناهم باش که به غیر تو دل نبندم...خدایا راضی ام کن به رضای خودت....

پی نوشت2: ارباب چهل روز گذشت از کربلا...اما دلم تنگ است برایت...اصلا مگر میشود برای تو دلتنگ نبود....ارباب سپردم به خودت...

پی نوشت برای دایی:حق من این همه نامهربانی نبود مهربانم....از درد دلم بجز تو چه کسی باخبر هست بهترینم....؟با تو گویم غم دل را که تو دلدار منی...دعایم کن دایی محمدرضایم....دعایم کن.....


نوشته شده در تاريخ شنبه ٢۸ بهمن ۱۳٩۱ توسط عاشق دایی

عکس امام ....

همیشه عکس امام روی سینه اش بود درست روی قلبش ...شب عملیات دیدم عکس رو باز کرد چسبوندش به جیب سمت راست پیرهنش

گفتم: چرا مثل همیشه عکس امام رو نزدی روی قلبت؟

گفت: آخه این عملیات آخرمه....یه تیر می خوره توی قلبم و شهید میشم ...نمی خوام به عکس امام تیر بخوره و به ولی ام جسارت بشه...بعد از عملیات شنیدم شهید شده...رفتم بالای سرش...تیر خورده بود به قلبش...عکس امام خمینی هم سمت راست سینه اش می درخشید

  (راوی: حاج آقا هادی پور همرزم شهید)

تنها یک خط وصیت نامه...

شهید احمدرضا احدی رتبه اول کنکور پزشکی را کسب کرده بود اما وقتی حرف از اسلام و انقلاب پیش آمد به اطاعت از فرمان امام برای پر کردن جبهه‌ها درس و دانشگاه را رها کرد، به دانشگاه اصلی جبهه رفت. این شهید تنها یک خط وصیت دارد ولی در یک خط وصیتش هم یک دنیا حرف دارد «فقط نگذارید حرف امام زمین بماند همین....»

(کتاب شمیم جماران)

ما کجا و امام کجا...

اغلب کمتر از دیگران غذا می خورد اما از وقتی که در بیت امام پاسداری می کرد قضیه فرق کرده بود. یک شب خانواده غذای ساده ی عدس پلو را آماده کردند تا عباس بیاید و در کنار هم چند لقمه ای بخورند . وقتی عباس به منزل رسید پس از سلام و احوالپرسی کمی پنیر برداشت .کنار سفره نشست و آرام شروع به خوردن کرد . خانواده می دانستند که او غذای ساده دوست دارد اما سابقه نداشت که غذای معمولی و ساده ی عدس پلو را - که تجملی در آن دیده نمی شد - نخورد ونان و پنیر را ترجیح دهد. برادرش علت را جویا شد و پرسید: «باز چی شده عباس؟ چرا غذا نمی خوری؟»

عباس که به همان چند لقمه نان و پنیر خورده شده اکتفا کرده و دست از غذا کشیده با خوشرویی جواب داد: «شماها که نمی دانید امام چی می خورَد و کی دست از غذا می کشَد ...»مادر درجواب گفت :«این درست اما تو که امام نیستی...»

عباس لحظه ای سکوت کرد و بعد به آرامی آهی کشید و گفت : «درست است...ما کجا و امام کجا...»  (منبع : قرار پرواز _ شهید عباس احمدی)

عاشق امام

عاشق امام بود....بعد از انقلاب برا امام کسالت قلبی پیش اومد، احمد توی سفر بود که اینو شنید.....توی مسیر وقتی خبر رو شنید از ناراحتی ماشین رو نگه داشت شروع کرد به گریه کردن، می گفت: خدایا از عمر ما بکاه و به عمر امام خمینی بیفزا...

 وقتی رسید تهران رفت بیمارستان .بهشون گفت:" آماده ام قلبم رو به امام هدیه کنم "

(خاطره ای از زندگی شهید احمد کشوری-خبرگزاری فارس)

سرباز های امام....

می گفت: "خدایا، سعادت شهادت را از من دور نکن. آنقدر زود شفایم بده که بتوانم دوباره به جبهه برگردم". هنوز مجروحیت اش خوب نشده بود، میخواست برگرده جبهه...مادرش گفت: «علی،فعلاً بگذار خوب بشوی. چند وقتی صبر کن.»

علی آقا با ناراحتی گفت: «یعنی می گویی خمینی را تنها بگذارم و بنشینم پیش دست شما؟ اگر تو مسلمانی، اگر نماز می خوانی، باید مرا تشویق کنی که هرچه زود تر برگردم جبهه! مگر نشنیده ای که روزی شاه می رود. نزد امام، مگر نشنیده ای که شاه معلون چی گفته و امام چی جواب داده اند؟»

سپس گفت: "شاه از حضرت امام سؤال کرده بود: «تو با کدام سربازت می خواهی با من بجنگی؟» امام فرموده بود: «سرباز های من هنوز در‏گهواره هستند.» ما همان سرباز های داخل گهواره هستیم که بزرگ شده ایم. حالا می گویی به حرف امام پشت کنیم؟»

اشک از چشمهای مادرش جاری شد و همان جا پیشانی اش را بوسید. آن روز بود که فهمیدم.این جوان عاشق، حالا دیگر فقط فـرزند من نیست. او فرزند یک ‏ملت هم بود.

(کتاب : روز تیغ - شهید علی فراهانی)

 

پی نوشت1:شهدا چه عشقی داشتند به امام...رفتند تا حرف امام روی زمین نماند...به ندای امام لبیک گفتند...عاشق امام بودند....اما خیلی از مسئولین امروز فقط از ولایت پذیری قاب کردن عکس امام و رهبری مونده براشون...شهدا حاضر بودند جان خودشون رو برای امام بدند و امام لحظه ای ناراحتی نداشته باشه....اما خیلی ها امروز فقط انگار قراره خون به دل آقا کنند...فقط فکر خود و منافع خود اند...کجا رفت عشق به امام...خامنه ای خمینی دیگر است...امام حاضر را دریابید...شهید وصیت نامه اش تنها یک جمله بود:"نگذارید حرف امام زمین بماند...فقط همین..."یک جمله بود ولی هزاران حرف دارد...آهای مسئولین...خدا نکند امروز از امتحان ولایت پذیری مردود شوید...نکند شرمنده خون شهدا شوید....وای از روزی که با این کم کاری هایتان شرمنده شهدا و امام شهدا شوید....

پی نوشت2:شهید دیالمه ای کاش  مثل پارسال، امسال هم برای زیارت کربلای ایران دعوت نامه ای بفرستی برامون....آی فکه...شلمچه...طلاییه ...کانال کمیل...

پی نوشت برای دایی:دلم هوای تو کرده بگو چه چاره کنم بهترینم...؟؟؟امان از دلم که وقت و بی وقت نمی شناسد بگو چه کنم با دلم،مهربانم...؟؟؟دلتنگ توام بگو چه کنم با دلم دایی محمدرضایم...؟؟؟بگو چه کنم...بگو...


نوشته شده در تاريخ دوشنبه ۱٦ بهمن ۱۳٩۱ توسط عاشق دایی

امانت خدا را رو به او پس دادم...

قبل ازاینکه به تهران بیایم چند آیه ازسوره واقعه را باخط درشت نوشته بودم که به او تقدیم کنم چون کلام خدابهترین چیزی بود که او راخوشحال می کرد، بالاخره پانسمان تمام شد وارد اتاق شدم اورا غرق در بوسه کردم واشک در چشمانم حلقه زد، بعد کنارش نشستم وگفتم خب رضا جان انشاء الله که بهتری، گفت الحمدلله خیلی خوبم .انتظار داشتم به هر حال، کمی هم که شده اظهار درد وناراحتی کند ولی به قدری باروحیه و محکم وآرام بود که انگار چیزی نشده، گفتم خب الحمدلله که این دفعه هم به خانه برگشتی ولی افسوس که دستت قطع شده ،گفت :مهم نیست امانت خدا بود بهش پس دادم...ازحرف خودم احساس خجالت کردم گفتم راستی این چند آیه را باخط درشت نوشتم  خوشحال شد ازدستم گرفت ونگاهی کرد ،گفتم بگذار برایت بخوانمش چون فکر میکنم به هر حال زیاد هم تواز این کلام خدا دور نیستی، آنگاه سوره واقعه تا السابقون السابقون اولئک المقربون رابرای او خواندم وگفتم انشاءالله تو ازگروه سوم خواهی بود تبسمی محجوبانه کرد وگفت: نه ،خیلی مانده.

(راوی همرزم شهید)

اینقدر می مانم تا شهید شوم...

 «سردار نوری جانشین لشکر 27 محمد رسول الله (ص) و مسئول حراست راه آهن کل کشور بود و از فرماندهان اولیه جنگ بود. در عملیات کربلای پنج که بسیار سخت بود روزی او را به سنگر فرا خواندند تا حکم قائم مقامی وزیر راه و رئیس راه آهن کشور را به وی ابلاغ کنند ولی سردار نوری نگاهی به کوثری فرستاده وزیر کرد و نگاهی به لباس خاکی خودش و عکس شهدا و سپس حکم وزیر را پاره پاره کرد و گفت: آقای کوثری..به وزیر بگویید من علیرضا نوری ساروی آنقدر در این بیابان‌ها می‌مانم تا شهید شوم .»

(راوی:سید مهدی حسینی همرزم )

شفاعت....
بعد از اقامه نماز جماعت حاج آقا موسوی پیشنهاد کرد با همدیگر صیغه آخوت بخوانیم که هر کس به شهادت رسید، شفاعت دیگری را در دنیای آخرت بنماید. اولین کسی که دستش را دراز کرد علیرضا نوری بود و تنها کسی که از آن جمع به شهادت رسید هم او بود.(راوی:سید مهدی حسینی همرزم )

دوستت داشتن....
عزیزم؛ گاهی اتفاق می‌افتد که یک شیئی یا یک حادثه یا یک کلمه در رابطه با یک انسان با انسان های دیگردارای معنی خاص و دارای احترامی خاص و حتی دارای تقدس خاصی می شود که آن شی یا آن حادثه یا آن کلمه در گذشته و یا در حالتی معمولی نمی توانست برای آن انسان مفهوم خاصی داشته باشد. کلمه‌ی "دوست داشتن"کلمه ای است که بسیار به کار می رود مانند مادری که فرزندش را دوست دارد و این کلمه را به کار می برد یا شاگردی که برای معلمش آن را بکار می بردیا دوستی که برای دوست دیگرش آن را به کار می برد. ولی من نمی‌دانم که چرا نمی‌توانم کلمه‌ی "دوست داشتن" را یک کلمه‌ی معمولی بدانم. برای من این کلمه، کلمه‌ای ملکوتی است که اگر بین دو انسان به کار برده شود نشانه‌ی پیوند دو روح و دو احساس ملکوتی است که هرگز بین آن دو انسان فاصله‌ای نیست حتی جسم‌های‌شان هم نمی‌تواند مانع بین آن دو انسان باشد بلکه آن‌ها یکی می‌شوند و دل‌هاشان و افکارشان و زبان‌شان نیز یکی می‌شود و در یکدیگر غرق می‌شوند و در یکدیگر حل می‌گردند.....(در نامه به همسرش)

به فرزندانم بیاموز...

به فرزندانم حجاب را بیاموز آنچنانکه خودت آموختی‌، حجاب چشم‌، حجاب زبان‌، حجاب گوش‌، حجاب دست‌ها و حجاب پاها. بدان که حجاب ابعاد گسترده‌ای دارد که در بعضی از این ابعاد زن و مرد مشترک هستند . به فرزندانم بیاموز که مبادا در زندگیشان پول‌، ثروت‌، شهوت‌، زرق و برق زیبا و مقام و شهرت نقش تعیین کننده داشته باشد که همه این‌ها دام شیطان است‌. اگر کنترل نشود انسان‌ها را به سقوط خواهد کشید.

(در نامه به همسرش)

شهید نوری

پی نوشت1:ای آستین خالی...چه زیبا به علمدار اقتدا کردی....چه ابوالفضلی بودی....دستت را دادی که با بی دست کربلا دست دهی.....شهید علیرضا نوری....سردار....با دست بی دست ات دستم را بگیر ای شهید....که محتاجم...

پی نوشت2:بیچاره اون که حرم رو ندیده....بیچاره تر اون که دید کربلاتو...بیچاره تر اون که دید کربلاتو....این روزها چقدر ضریح قدیمی دلتنگ است...چقدر حرف برای گفتن دارد...چه لحظه هایی نابی که در کنار ارباب بوده....چقدر سخت است که تو را از محبوبت جدا میکنند...چقدر دلتنگی برایش...انگار ذره ذره داری آب می شوی...حتما اگه زبان داشتی...فریاد میزدی که مرا جدا نکنید...حتما اگر چشم داشتی در فراغش اشک میریختی....آری حق داری دلتنگ باشی...آقا...مولایم....ارباب....منو دریاب...دلتنگم....

پی نوشت برای دایی:عاشق روی توام،دست بدار از دل من..به خدا جز رخ تو حل نکند مشکل من...تا کند جلوه رخ ماه تو اندر دل من...جلوه کن در جبل قلب من ای عزیز.....

جلوه کن در دل من مهربانم...دعایم کن بهترینم...شفاعتم کن دایی محمدرضایم...


نوشته شده در تاريخ یکشنبه ۸ بهمن ۱۳٩۱ توسط عاشق دایی

بچه اسلام آباد...

دانشگاه ها که تا دیروز سنگر اتحاد دانشجویان از احزاب و گروههای مختلف برای مبارزه با شاه پهلوی و به ثمر نشاندن نهضت اسلامی بود امروز محل نزاع دانشجویی شده بود که با سماجت از آرمان های جناح سیاسی شان دفاع می کردند. رضا بچه اسلام آباد غرب بود . ازیک خانواده زحمت کش و رنج کشیده. چه شب ها که در یقه پیراهنش یخ انداخت تا بیدار بماند و درس بخواند . سرآخر به آرزویش رسید و سال 1356 رشته پزشکی دانشگاه فردوسی مشهد قبول شد. موقع جنگ به عنوان پاسدار وظیفه در جبهه های نبرد شرکت کرد و به مداوای مجروحین جنگ پرداخت در همین ایام با سمت ریاست بیمارستان امام خمینی(ره) ایلام به خدمات خود به قشر محروم و مستضعف جامعه ادامه داد سرانجام پس از 18 ماه تلاش در شغل مقدس پزشکی در تاریخ 66/10/24 در عملیات ظفر5 در منطقه کردستان به درجه رفیع شهادت نایل شد.

خمس...

پدرش تعریف می کرد که در این اواخر و چند ماه قبل از شهادت محمد رضا ،پسرم نزد من آمد و گفت پدر ،من مالم را حساب کرده و خمس آن 5000 تومان شده ،شما که به مسجد می روید آنرا ببرید و تحویل دهید .پدر می گوید پسرم تو تازه سرکار رفته أی و چیزی نداری .گفت کار من حساب دارد و معامله با خدا چون و چرا ندارد .پدرش می گوید من تکانی خوردم و متوجه شدم که این پسر برای من نمی ماند...

خواب....

او را در خواب دیدند که پیشاپیش کاروان شهیدان رو به سوی کربلا در حرکتند و شهید دکتر فتاحی نیز پشت سر پدر حرکت می کند .از او می پرسند تو شهید والامقامی هستی ،باید پیشاپیش شهدا حرکت کنی ،چرا پدرت جلو صف است ؟در جواب می گوید که پدرم به مقام صبر رسیده....

ترس از خدا...

پسر یکی از پولدارهای با نفوذهای شهر آدم و فقیر و بیچاره ای را به ضرب چاقو مجروح کرده بود.رضا تأیید کرد که زخم ها مال چاقوی این پسر است. پدرش همراه چند محافظ غول چماق سراغ رضا آمد ....گفت: "بیبین دکتر جون این جوونی کرده ، روا نیست تأییدیه صادر کنی اگر نظرتو اصلاح کنی هر جور بگی در خدمتم و از شرمندگیت در میام.:

رضا همان طور که سرش پایین بود و پرونده دیگری را می خواند جوابش را داد: زخم چاقو کار پسرت بوده ، نظرم تغییر نمی کنه .

از هر دری وارد شد رضا کوتاه نیامد. کار به داد و بیداد و عربده کشی رسید و تهدیدش کردند . رضا تمام وجودش از خشم و ناراحتی می لرزید: هر چی می خواهی بکن فتاحی فقط از خدا می ترسد.

دست نوشته...

حالا بهتر از همه ی این سالها با شهیدان احساس نزدیکی می کنم. وقتی از آنها می خوانم، وقتی از دردشان می گویند، جنس این درد... این تنهایی را می فهمم. زمانی که درد بودن، درد خوب بودن، ابرهای سپید خزان آلود سینه ی مرا به حرکت وامی دارد و بغض گلویم را سد می کند شماها از احساس من چه می دانید.

آه ای درد بزرگ بودن! که مرا در دیده ی اینان که بسی کوچک بینند، خوار کرده ای. واژه سرگردانی و تنهایی و اضطراب. کاش فقط یکبار ، آری ای بودن عظیم، فقط یکبار به سینه ی اشک نادیده غم ناگرفته قدم می نهادی و به آنها می فهماندی آن کس که در بودن خویش آورده است چه حالی دارد.

من روحی آواره ام در کویری غریب؛ تنهای تنها و مشحون از درد؛ غریبانه خواهد سوخت تا اصالت انسان را پاس دارم. بدون ذره ای شک بر درستی راهم ایمان دارم و این ایمان تجربه ای است که از تماشای سوختن روح خویش آموخته ام

 منبع:بسیج جامعه پزشکی

 

پی نوشت1:کربلا یعنی دلی آرام...آن جا که به سوی او دعوت می شوی و جلوه اش را در تمامی هستی میبینی...انگار همه الطافش بر دلت نزول می یابد...همین و بس...

پی نوشت2:الحمدلله...الحمدلله....الحمدلله...خدایا شکرت...چگونه توانم شکر تو را به جای بیاورم خدای من...این روزها زیاد با خودم میگویم...الحمدلله...

پی نوشت برای دایی:نگاهم که به چشمان آسمانی ات می افتد...به تپش می افتد...دلم را میگویم مهربانم...نگاهم کن بهترینم...دعایم کن دایی محمدرضایم...


نوشته شده در تاريخ سه‌شنبه ٢٦ دی ۱۳٩۱ توسط عاشق دایی

میخوام سفرنامه بنویسم ولی خیلی سخته نوشتن برام....از چه بنویسم ...از کدوم لحظه بنویسم...

ارباب ممنونم....من لایق نبودم ارباب...ممنونم که طلبیدی ام...

چه بنویسم از راه عشق...

بسم الله

شب قبل از حرکت...یک ساعت قبل از اذان مغرب ...تهران...

دوستم گفت: بریم حضرت معصومه (س) برای تشکر...

بعد از نماز مغرب و عشا...تو اتوبوس...به سمت قم....اون شب که با هم رفته بودیم بارون می اومد همون شب که رفتیم برای...که از حضرت معصومه خواستیم که کربلامون امضا بشه....شب قبل از حرکت هم که رفتیم باز هم بارون می اومد...چه شبی بود...

صبح...حرکت...هنوز باورم نمیشه...وقتی گفت اسمت در نیومده خیلی...نمیخواستم باور کنم که اسمم در نیومده...ولی ناامید نبودم...دلم روشن بود...ازش پرسیدم چند درصد امکان داره جور بشه..گفت 5درصد ولی اگه آقا بطلبه صد درصد....کمتر یک هفته قبل از حرکت کاروان زنگ زد...گفت کربلایی شدی...حالا من هم جزو کاروان شده بودم...هنوز باورم نمیشد...ممنونم ارباب...یا حضرت رقیه(ع)....

حرکت از مسجد کوی...باورم نیست...

مرز مهران...ورود به خاک عراق...

کاظمین...شب جمعه...یاجوادالائمه...همیشه امام رضا را به جواد الائمه قسم میدادیم...حالا جواد الائمه را به امام رضا ....دعای کمیل.... اللَّهُمَّ اغْفِرْ لِیَ الذُّنُوبَ الَّتِی تَحْبِسُ الدُّعَاءَ...الهی وَ رَبّى‏ مَنْ لى‏ غَیْرُکَ...اَسْئَلُهُ کَشْفَ ضُرّى‏ وَالنَّظَرَ فى‏ اَمْرى.... أسْألُکَ بِجودِکَ أنْ تُدْنِیَنی مِنْ قُربِکَ وَأنْ تُوزِعَنی شُکْرَکَ وَأنْ تُلْهِمَنی ذِکْرَکَ.....

بقیه در ادامه مطلب



ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ شنبه ٢۳ دی ۱۳٩۱ توسط عاشق دایی

خیال تو مرا بی خیال عالم کرد ارباب...

باورم نیست براتم را امضا کردی ارباب...

مقصد کربلا...

شش گوشه...قبه...

پی نوشت1: خدایا دل بی قرارم را آرام کن...

السَّلامُ عَلَى الْحُسَیْنِ الْمَظْلُومِ الشَّهِیدِ... السَّلامُ عَلَى أَسِیرِ الْکُرُبَاتِ وَ قَتِیلِ الْعَبَرَاتِ....

پی نوشت2:شاید دیگه برنگشتم...حلالم کنید....حلالم کنید...حلالم کن....

پی نوشت برای دایی:حلالم کن بهترینم...دعایم کن دایی محمدرضایم...ممنونم مهربانم...شفاعتم کن محبوب دلم....


نوشته شده در تاريخ جمعه ۱ دی ۱۳٩۱ توسط عاشق دایی

مثل رقیه(س)...

می گفت :" آرزوی قلبی من اینه که مفقودالاثر باشم چون پیش خانواده هایی که جوانهاشون بی نام و نشون شهید شدند شرمنده ام.آرزو دارم حتی اثری از بدن من به دست شما نرسه"

توی نامه ای که به دخترش نوشته:" دخترم شاید زمانی بیاید که قطعه ای از بدنم هم به دست تو نرسه.تو مثل رقیه امام حسین(س) هستی.اون خانم سر پدر به دستش رسید ولی حتی یک تکه از بدن من به دست شما نمیرسه"

چهار روز از کربلای یک گذشته بود.با اصغر بصیر روی ارتفاعات قلاویزان مستقر شده بودند.گلوله توپ اومده بود تو سنگرشون.اصغر کاملا سوخت و محمدرضا هم پودر شد...هیچ اثری ازش نموند....

(منبع کتاب پرواز در قلاویزان، شهید محمذرضا عسگری)

به فدای حضرت رقیه(س)

مصطفی، همان طور که سرش را پایین انداخته و مشغول خوردن غذا بود آهسته به من گفت: "پدر ما با اجازه شما بعدازظهر می‌خواهیم برویم منطقه"....گفتم: "من راضی نیستم "....یک نگاهی به من کرد که من حسابی خودم را باختم… آن چنان قیافه مظلومانه‌ای به خود گرفته بود که من نتوانستم تحمل کنم و زدم زیر گریه. بد جوری گریه می کردم. بی انصاف، کم نیاورد و گفت: "آقا جان! من می‌خواهم شما را به دختر سه ساله‌ی اباعبدالله الحسین(ع)… قسم بدهم که مانع از رفتن من نشوید"
 این را که گفت، ‌من حسابی منقلب شدم . دیگر جایی برای پافشاری نبود. رگ خوابم دستش بود. گفتم:"عیب ندارد، ‌من سر و جانم فدای حضرت رقیه(س)…."
مصطفی پرید و مرا در آغوش گرفت و بوسید و رفت....روزی که شهید شد و آوردنش....‌روی صورتش را قبلا باز کرده بودند،چشمم که به جمالش افتاد،  داشت می‌خندید. درست مثل همان خنده‌ای که وقتی  اجازه دادم به جبهه برود، روی لبش بود. به فدای حضرت رقیه(س)...(راوی: پدر شهید سیدمصطفی حاجی میری)

أنا زائر الحسین (ع)...
بچه محلمان بود.خیلی قشنگ مداحی می کرد. با یه عده طلبه اومدند قــم ، همه شهید شدند إلا محســن .این اواخر حال دیگه ای داشت .روزها خندان بود ، شبها تاصبح گریه می کرد.می گفت: «همه کارها رو کردم. دیگه نگرانی ندارم مگر یه چیز، اون هم اینکه ارباب راضی بشه.»خواب امام حسین علیه السلام رو دیده بود.آقا بهش گفته بود: «کارهات روبکن ، این باردیگه بار آخره.» یه سربند داده بود به یکی از رفقاش ، گفته بود شهید که شدم ببندیدش به سینه ام، آخه از آقا خواستم بی سر شهید شم...
با چندتا از فرماندهان رفته بود توی دیدگاه.گلوله 120 خورده بود وسطشون.جنازه اش که اومد سر نداشت .سربند رو بستیم به سینه اش .روی سربند نوشته بود:

«أنا زائر الحسین»

(راوی مهدی سلحشور- کتاب خط عاشقی)

هذا محب الحسین(ع)...

گریه کن امام حسین  علیه السلام  بود.از اونایی که گریه کردنش با بقیه فرق می کرد. وقتی از مجلس روضه امام حسین می آمد  بیرون چشمانش سرخ شده بود، از بس گریه می کرد. کارهاش طوری تنظیم می شد که به روضه امام حسین  علیه السلام  برسه. هر جا روضه بود می دیدیش.....زیارت عاشورا می خوند، روزی چند بار....همیشه هم می گفت: «من توی  بغل تو شهید می شم.» حرف اون شد. تو بغل من شهید شد اونم با گلوی بریده. روی سنگ قبرش با خط درشت نوشتند: «هذا محب الحسین  علیه السلام ».

(راوی: حاج حسین کاجی از گردان تخریب لشکر 17 علی ابن ابی طالب  علیه السلام)

یا رقیه

پی نوشت 1: أَلسَّلامُ عَلَى الاَْعْضآءِ الْمُقَطَّعاتِ... أَلسَّلامُ عَلَى الرُّؤُوسِ الْمُشالاتِ.... أَلسَّلامُ عَلَى الشَّیْبِ الْخَضیبِ.....أَلسَّلامُ عَلَى الرَّأْسِ الْمَرْفُوعِ...

پی نوشت2:جرعه ای از زیارت ات مرا کافی است ارباب...می شود آیا؟؟؟...میدانم که لایق نیستم....ولی نمیخوام باور کنم که نطلبیدی ام ارباب....ارباب تو را به حضرت زینب(س)....تو را به حضرت رقیه(س).... امضا کن برات کربلایم را.....هنوز کاروان نرفته...دست شماست روزی کرب و بلای من ارباب.....صبوری می کنم ارباب در دوری کربلایت...براتم را امضا کن....یا حضرت رقیه(س)...

پی نوشت برای دایی:بیا امشب کمی روضه بخوانیم.....سلامم را به آقا برسان...شنیدی حرفهایم را...مگر نه...؟؟؟...خیلی دلتنگتم بهترینم...بی تو بودن را نمیخواهم مهربانم.....دعایم کن دایی محمدرضایم...دعایم کن....شفاعتم کن....


نوشته شده در تاريخ جمعه ٢٤ آذر ۱۳٩۱ توسط عاشق دایی
نوشته شده در تاريخ جمعه ۱٠ آذر ۱۳٩۱ توسط عاشق دایی

والله ان قطعتموا یمینی...

یه دستش قطع شده بود، اما دست بردار جبهه نبود.بهش گفتند: «با یه دست که نمی تونی بجنگی، برو عقب»می گفت: «مگه حضرت ابوالفضل(ع) با یک دست نجنگید؟ مگه نفرمود: «والله ان قطعتموا یمینی، انی احامی ابدا عن دینی...»
عملیات والفجر4 مسئول محور بود. حمید باکری بهش ماًموریت داده بود گردان حضرت ابوالفضل(ع) رو از محاصره دشمن نجات بده.با عده ای از نیروهاش رفت به سمت منطقه ی ماًموریت. لحظه های آخر که قمقمه رو آوردن نزدیک لبای خشکش...
گفته بود: «مگه مولایمان امام حسین(ع) در لحظه شهادت آب آشامید که من بیاشامم…»شهید که شد، هم تشنه لب بود هم بی دست...

(کتاب حماسه دو لاله-  زندگی شهید شاگور برزگر)

مثل حسین(ع)...مثل عباس(ع)....

اومده بود مرخصی.نصف شب بود که با صدای ناله اش از خواب پریدم.رفتم پشت در اتاقش.سر گذاشته بود به سجده و بلند گریه می کرد؛می گفت:«خدایا،اگر شهادتم رو نصیبم کردی می خوام مثل مولایم امام حسین(ع) سر نداشته باشم؛مثل علمدار حسین(ع) بی دست شهید شم.....»وقتی جنازه ش رو آوردند،سر نداشت.یک دستش هم قطع شده بود،همون طور که دوست داشت.مثل امام حسین(ع)،مثل حضرت عباس(ع).....

(راوی: پدر شهید رشیدی-کتاب مثل حسین مثل عباس)

زیر آفتاب داغ مانند شهید کربلا ...

می گفت:"من دوست دارم توی این عملیات همه توانم رو برای پیروزی لشکر  اسلام بذارم.دست آخر هم مثل امام حسین (ع) شهید بشم،طوری که بدنم توی آفتاب داغ بمونه .پاره هاش رو هم کسی نتونه جمع کنه مگه خود آقا."
عملیات کربلای ۵ خبر شهادت و مفقود الاثر شدنش به من رسید .کربلای چهار شهید شده بود و جنازه اش مونده بود توی جزیره بوارین.چند سال بعد جنازه اش پیدا شد،بالا تنه نداشت.با قیمانده جسدش رو هم از روی پلاکی که روی کمرش بسته بود و مهر و تسبیح توی جیبش شناختند.خبرش رو که شنیدم بی اختیار یاد حرفای اون روزش افتادم :"دوست دارم دست آخر هم مثل امام حسین (ع) شهید بشم،طوری که بدنم توی آفتاب داغ بمونه .پاره هاش رو هم کسی نتونه جمع کنه مگه خود آقا..."

(راوی: همرزم شهید گریوانی-کتاب ما از آن شقایق ایم)

کربلای کانال کمیل...گردان حنظله

ساعت های آخر مقاومت بچه ها در کانال ،بی سیم چی گردان حنظله حاج همت را خواست .حاجی آمد پای بی سیم وگوشی را به دست گرفت صدای ضعیف وپر از خش خش را از آن سوی خط شنیدم که می گوید :احمد رفت ،حسین هم رفت .باطری بی سیم دارد تمام می شود .عراقی ها عن قریب می آیند تا مارا خلاص کنند .من هم خدا حافظی می کنم . حاج همت که قادر به محاصره تیپ های تازه نفس دشمن نبود ،همانطور که به پهنای صورت اشک می ریخت،گفت :بی سیم را قطع نکن ...حرف بزن .هر چی دوست داری بگو ،اما تماس خودت را قطع نکن .صدای بی سیم چی را شنیدم که می گفت :سلام ما را به امام برسانید .از قول ما به امام بگویید همانطور که فرموده بودید حسین وار مقاومت کردیم،ماندیم وتا آخر جنگیدیم....(راوی:سعید قاسمی)

شهید عاشقان را... پی نوشت1: زینب... این هم حسین(ع).... دستش را بگیر و از اسب پیاده‌اش کن، چه لذتی دارد گرفتن دست حسین....فشردن دست حسین و بوسیدن دست حسین و چه عالمی دارد تکیه کردن دست حسین بر دست تو....هیچ کس نمی تواند بفهمد که دست حسین با قلب تو چه می کند....؟هیچ کس نمی تواند بفهمد که نگاه حسین در جان تو چه می ریزد...؟هیچ کس نمی تواند بفهمد لبهای حسین بر پیشانی تو چگونه تقدیر را رقم می زند...؟...وقتی سرت را به سینه حسین(ع) گذاشتی و عقده های دلت را گشودی احساس کردی که زمین آرام گرفت و آفرینش از تلاطم ایستاد...آری...حسین(ع)،همان مصدر آرامش تو بود زینب(س).....

پی نوشت2: تشنگی و...شهادت....و امشب شب علی اکبر(ع) امام حسین است(ع)....دلم نیامد از علی اکبر های گردان حنظله...کانال کمیل یاد نکنم که غریبانه مانند ارباب شون اباعبدالله شهید شدند.... یکی از آن ها در برگ آخر دفترچه اش نوشت: "امروز روز پنجم است که در محاصره هستیم، آب را جیره بندی کرده ایم، نان را جیره بندی کرده ایم، عطـش همه را هلاک کرده...همه را جز شهدا که حالا کنار هم در کانال خوابیده اند. ..."...علی اکبر های امام چه غریبانه شهید شدند....به دست ارباب شون سیراب شدند....در آخرین پیام که از کانال رسید...گفتند "به امام بگویید که حسین وار مقاومت کردیم..."....عراقی ها که به کانال رسیدند، اکثر بچه ها از تشنگی شهید شده بودند. بقیه را هم تیر خلاص زدند.....در قتلگاه ماندند برای همیشه... قتلگاهی پر از لب های تشنه و پر از لاله هایی که سال ها بعد نیز با یک سوراخ درجمجمه های پر از گل پیدا شدند ....کانال کمیل دل را آتش میزند...کربلایی بود کانال کمیل...

پی نوشت برای دایی:این بی تو بودن برایم سخت است بهترینم...انگار قرارمون شده اینجا شب های جمعه....مرا بس که این چند شب کنار توام با روضه ارباب...سلامم را به آقا برسان دایی محمدرضایم....زیارت ارباب....دعایم کن مهربانم...


نوشته شده در تاريخ جمعه ۳ آذر ۱۳٩۱ توسط عاشق دایی

معجزه در شب اول محرم

مادرمان را بردیم بیمارستان ،خدا خیرش بدهد یکی از پزشکان آنجا بعد از اکوی قلب یک طوری که ناراحت نشوم به من گفت: اگر می‌خواهی مادرت تمام نکند عجله کن و او را ببر بیمارستان ....تا اسم این بیمارستان را شنیدم خوشحال شدم. گفتم:  فقط کافی است کارت بنیاد شهید را نشان بدهم و آنها هم مادرمان را عمل کردند. چه خیال خامی، یارو تا چشمش به کارت بنیاد شهید افتاد گفت: جا نداریم. این در حالی بود که از طریق همان پزشک مادرم مطمئن بودیم جا دارند. حالا فکر می‌کنم اگر کارت بنیاد را نشان نمی‌دادم شاید کارمان را راه انداخته بودند. به طرف گفتم مگر مدعی نیستید که این بیمارستان بیشتر در خدمت خانواده شهداست؟ پس اگر برای مادر شهید جا نداشته باشد برای چه کسی جا دارد؟

گفت : همین که هست ،هیچ کاری هم نمی توانی بکنی . گفتم : من که می دانم که شما جا دارید . مریض ما هم وضعش اورژانسی است . بپذیرید ، نترسید! پولش را می دهم با طعنه گفت بر فرض گفتم که جا داشته باشیم . جا مال مریض های است که نیازهای خاص دارند... دیگر عصبانی شده بودم . شده بودم حاج کاظم آژانس شیشه ای. با این فرق که اگر موجی می شدم ، مادرم روی دستم می ماند . چه کار باید می کردم.... مادرم را بردم بیمارستان خصوصی... هیچ امیدی نداشتم. وقتی مسولین آن بیمارستان آن جور ما را جواب کردند از یک بیمارستان خصوصی چه انتظاری می شد داشت ....در اینجا مادرم را خیلی زود بستری کردند ولی چه فایده. بعد از چهار روز مادرم هنوز در کما بود؛ نه حرکتی ، نه حرفی ، نه تپش قلبی. دیگر قطع امید کرده بودم. از معصومین دیگر کسی نبود که دست به دامانش بشوم .خواهرم هنوز امید داشت . رفت مشهد وتوسل کرد به امام رضا(ع). یک کمی هم با برادرم درد دل کرد:« پس چی میگن که دست شهدا اون دنیا خیلی بازه؟ هان مهرداد. نمی دانی مادرت در چه وضعی افتاده. بی وفا! نمی گویی مادرت چقدر دوست داشت محرم امسال را هم ببینه؟ نمی خواهی برای حسین (ع) عزاداری کنه؟ دوست نداری برای غریبی زینب ، سینه بزنه؟» .... سرتان را با چه درد بدهم ؛ خواهرم در مشهد همین طور داشت با برادرم درد دل می کرد که اینجا مادر یک هو از تخت بلند شد و شفا پیدا کرد. پزشکان وقتی بدن مادرم را چک می کردم با تعجب دیدند که هیچ طورش نیست. سالم سالم است. از فرط خوشحالی ، همین طور اشکی بود که از گوشه چشمهایم سرازیرمی شد . داشتم گریه می کردم که مادرم از من پرسید:رضا ! امروز چند شنبه است ؟ من که در آن چند روز حسابی بهم ریخته بودم ، روزها از دستم دررفته بود ، یکی از پرستاران گفت: حاج خانم، شب جمعه است ؛  

شب اول محرم.....

اسم امام حسین(ع) کافیه...

محرم بود داشتیم وسایل رو برای هیئت فردا می بُردیم مسجد که صدای روضه را از توی یک حسینیه شنید. راهش رو کَج کرد و رفت سمت حسینیه. بهش گفتم: کجای میری؟ گفت: بیا بریم عزاداری، اگه بریم مسجد وسایل رو بگذاریم عزاداری تموم میشه. رفتیم توی حسینیه، مداح داشت عربی می خوند. جمعیت هم سینه می زدند و گریه می کردند. چند لحظه نگذشته بود که شانه های سعید شروع کرد به تکان خوردن. اسم امام حسین(ع) که می اومد این طوری می شد. دستش رو گذاشته بود روی پیشونیش و داشت گریه می کرد. مدتی که گذشت بُلند شدیم. بیرون حُسینیه ازش پُرسیدم: مگه تو حرفهای مداح رو می فهمیدی؟ گفت: نه خب داشت از امام حسین(ع) می خوند، اسم امام حسین(ع) کافیه تا یه عاشق همه اتفاقات و صحنه های کربلا رو به یاد بیاره و مظلومیت اهل بیت رو حس کنه....

(منبع: تبیان  و کتاب شب و شبنم )

 حسین...جانم

پی نوشت1:اینقدر که از آقا مجتبی تعریف کرد دلم میخواست برم ببینمش...هی میگفت آقا مجتبی اینطوریه..آقا مجتبی این کار رو کرد...می گفت از لحظاتی که رفته بود پیش آقا مجتبی...که من ندیده عاشق آقا مجتبی شدم...چقدر دلم میخواست ببینمش...ولی نشد و به دلم موند که آقا مجتبی رو ندیدم.....بهش گفتم پیش آقا مجتبی که رفتی سفارش منم بکن...بگو که دوست دارم ببینمش...بهم قول داد که رفت پیشش همه حرفهایی که قرار بود خودم به آقا مجتبی بگم رو از طرف من به آقا مجتبی بگه....دیگه بقیه رو آقا مجتبی خودش میدونه...آقا مجتبی....قرارمون شد...ما هستیم سرقرار...من و ...و....و منتظر شما....(آقا مجتبی شهید 17 ساله ای که تو عملیات والفجر8 شهید شده....)

پی نوشت2 :چه شبی بود....اشک هایم و باران باهم می باریدند...انگار باران و اشک می شست غم هایم را....هرچه می بارید تمام شدنی نبود...انگار قرار نبود بند بیاید...هرچه بیشتر میگفتم...حرفهای بیشتری داشتم...تمام شدنی نبود...چقدر باران زیبا می بارید برای دل گرفته ام...آسمان هم با دل بارانی ام هم نوا شده بود....گره شدم به ضریح اش...به امید نگاهی...هرچه میگفتم بیشتر می بارید...دلم نمیخواست باران بند بیاید...بارانی بود آن شب...انگار بعد مدت ها نفس میکشیدم....آرام شدم...خدایا شکرت...خدایا شکرت...

محرم آمد....یا حسین(ع)...ارباب....برات کربلا...منتظر بار سوم ام ارباب...اما این بار کاروان پیاده...بار سوم کربلا....پیاده....اربعین....برات بار سوم کربلایم را امضا می کنی ارباب؟؟؟....این بار بار سوم است....شاید آخرین سفر باشد....من منتظر سومین دیدارم

پی نوشت برای دایی:دردهایم به تو نزدیک ترم کرده طبیبم....بهترینم خوبی؟...چقدر سخت بود این بی تو....دعایم کن مهربانم...قرارمون شد....یادت نرود دایی محمدرضایم...


نوشته شده در تاريخ جمعه ٢٦ آبان ۱۳٩۱ توسط عاشق دایی

 محمد همین‌طور که دراز کشیده بود نگاهش را به بالا دوخت و با صدایی ملایم گفت "رضا!دوست دارم موقع شهادت، تیر درست بخورد به قلبم. همین‌جایی که این شعر را نوشته‌ام."

کنجکاو شدم، سرم را بالا گرفتم. در تاریک روشن سنگر به پیراهنش نگاه کردم، روی سینه‌اش این بیت نوشته بود:

"آنقدر غمت به جان پذیریم حسین (ع)

تاقبر تو را بغل بگیریم حسین(ع)"

موقع عملیات از هم جدا شدیم.چندروز بعد از عملیات والفجر  رفتم مقر سراغ بچه‌های امدادگر، دلم برای محمد شور می‌زد. شب عملیات از هم جدا شده بودیم و از او بی خبر بودم. پرسیدم آیا کسی محمد را دیده‌ یا نه؟ برای توضیح بیشتر گفتم روی سینه‌اش هم یک بیت شعر نوشته بود.

تا این را گفتم یکی جواب داد «آهان دیدمش برادر! شهیدشد....» 

پرسیدم: " چطوری...؟"

گفت «تیر خورد روی همان بیتی که بر سینه‌اش نوشته بود.....»

منبع: کتاب خط عاشقی 

 

پی نوشت 1:نمیتونم بیشتر از این بنویسم....این هم برای حسین حسین(ع) گفتن های این روزهای دلم نوشتم....این روزها به اشکهایم عادت کردم....قرار از دلم رفته...

بچه که بودیم میگفتیم تا سه نشه بازی نشه....منتظر بار سوم ام...شاید این بار آخر باشه...من به آخر بازی دل بسته ام....ارباب....

پی نوشت2:یا حضرت معصومه(س) انگار این بار نوبت من است...تا....

پی نوشت  برای دایی: چه کنم با دلم....؟؟؟میروم تا که شاید....دعایم کن بهترینم....


نوشته شده در تاريخ شنبه ٢٠ آبان ۱۳٩۱ توسط عاشق دایی

الله‌اکبر... الله‌اکبر...

در حال پیشروی به سوی دشمن بودند که صدای تکبیر از یک جناح به گوش می‌رسد. صدای بلندی که در منطقه پخش شده، باعث ترس و رعب دشمن ‌می‌شود. آقا مهدی تعجب می‌کند. با نگاه به نقشه عملیاتی متوجّه می‌شود که چنین نیرویی در آن منطقه نداشته‌اند. پی می‌برد که این نیروهای غیبی و امدادهای الهی است که به کمک رزمندگان اسلام آمده‌اند.

(حجت‌‌الاسلام هادی دوست محمدی - همرزم شهید)

مهدی بلند شو...

پس از پیشروی و گرفتن خطوط عملیاتی نیروهای گردان آقا مهدی خط پدافندی تشکیل می‌دهند. منتظر می‌مانند تا در صورت حمله دشمن پاتکشان را دفع کنند. آقای محب هم از شدت خستگی زیر تانک دراز می‌کشد تا استراحت کند اما یک دفعه می‌شنود:

ـ مهدی، مهدی! بلند شو که عراق در حال پیشرویه.

او که از خواب بیدار می‌شود، کسی را نمی‌بیند. سراغ بی‌سیم‌چی و نگهبان را می‌گیرد، آنها همه در خواب بودند. سراغ فردی که او را از خواب بیدار کرده می‌رود ولی اصلاً کسی پیدا نمی‌شود. تک‌تک بچه‌ها را بیدار کرده و آماده دفاع می‌شوند. به خاطر امداد غیبی خداوند و نصرت‌های همیشگی‌اش پیشانی به خاک می‌ساید. 

(حجت الاسلام هادی دوستمحمدی - همرزم شهید به نقل از شهید)

پسرم داماد شده....

سالها با مادر محب‌ شاهدین آشنا بودم و به خاطر هم محلی بودن رفت‌و آمد می‌کردیم. بیشتر وقت‌ها مادرش می‌گفت:« نماز شب مهدی هرگز ترک نمی‌شه. ». به حال او غبطه می‌خوردم و پیش خودم می‌گفتم:« این دیگه چه آدمیه؟ چقدر باید نزد خدا عزیز باشه که حتی نماز شبش هم ترک نمی‌شه. ». پس از مراسم عقد، از همسرش خداحافظی کرد و راهی جبهه شد. به منزلش می‌رفتم و از مادرش جویای حال مهدی می‌شدم. مادرش هم مرتب می‌گفت:« پسرم رفته جبهه تا داماد بشه. » یک روز از دبیرستان برمی‌گشتیم که حجله‌ای نظرم را جلب کرد. دلم شور زد و به طرف کوچه آقای محب‌شاهدین رفتم. تا چشمم به عکس روی حجله افتاد، اشک‌هایم سرازیر شد و ناله سردادم. پیش خودم گفتم:« واقعاً اون اخلاص، نمازشب و مناجات‌های آقا مهدی بود که او رو به مقام والای شهادت رسوند. ».

چند قدمی به طرف منزلشان برداشتم. مات و مبهوت به پارچه‌های سیاه روی دیوارها نگاه می‌کردم و اشک می‌ریختم. وارد حیاط منزلشان شدم. مادر مهدی در اتاق بود و از دور اشاره کرد تا پیش او بروم. جمعیت آن قدر زیاد بود که نمی‌شد به راحتی خودم را به او برسانم. چند قدمی رفتم و به او نزدیک شدم. گفت:

 ـ پسرم داماد شده. به مجلس دامادی‌اش خوش اومدین.

ـ مبارک باشه!

ـ خدایا شکرت، این هدیه ناقابل را از من قبول کن!

دوباره مادرش نگاهش را به عکس مهدی دوخت و گفت:

ـ مهدی‌جان! لباس دامادی‌ات رو از چند ماه قبل تهیه کرده بودم، امیدوارم که اندازه‌ات باشه و خوشت بیاد.

در گوشه‌ای نشستم و های های گریه کردم. دوباره روی پای بی‌رمق خود ایستادم و به طرفش رفتم. دیدم هر کس می‌آید و به او تسلیت می‌گوید او هم با گشاده ‌رویی پاسخشان می‌دهد:

ـ چرا تسلیت؟

ـ پس چی بگیم؟

ـ تبریک بگین.

ـ چرا؟

ـ چون پسرم داماد شده است.

(خانم قدس ,همسر شهید کیومرث نوروزی)

وصیت نامه

ولا تحسبن‌الذین قتلوا فی سبیل الله امواتا بل احیا عند ربهم یرزقونآل‌عمران(169)

خدایا! خودت می‌دانی که من معنای این آیه را در مأموریت‌هایم لمس کرده‌ام. بیش از چند ساعتی به شروع عملیات نمانده است و من احتمال کشته شدن خود را در این عملیات حس می‌‌کنم. تا به حال در خیلی از عملیات‌ها شرکت کرده‌ام اما سعادت شهادت را نداشتم و از خدا می‌خواهم لطفش را شامل حال این بنده حقیر نموده و من را در زمره‌ی شهدا قرار دهد. من شهادت را یک رفتنی نو برای زیستن در عالم نو می‌دانم و رفتنی برای تکامل انسانیّت.

 شهید شاهدین

پی نوشت 1:خیلی سخت است که حرف تو را نفهمند...و از آن بدتر اینکه اشتباه بفهمند....خدایا....من لی غیرک....خدایا تو میدانی...مرا میبینی...خدایا آرامم کن...همین!

پی نوشت2:خدایا شکرت همین که می توانم بگویم حسین(ع) ....

پی نوشت برای دایی: دعایم کن بهترینم...دعایم کن مهربانم...دعایم کن ....


نوشته شده در تاريخ دوشنبه ۱٥ آبان ۱۳٩۱ توسط عاشق دایی
طراح قالب : { معبرسايبري فندرسک}